معلم من

پارت4

یکی از روزهای پاییزی، درست وقتی ات و لینو از مدرسه داشتند به سمت خانه می‌رفتند، ناگهان باران شدیدی شروع شد. هیچ‌کدوم چتر نداشتند و مجبور شدند زیر سایه‌ی یک درخت بزرگ پناه بگیرند.

ات با خنده گفت:
— «این دقیقا همون چیزی بود که دلم نمی‌خواست.»
لینو با لبخند آرام جواب داد:
— «به نظر من، موقعیت خوبی‌یه برای یه گفت‌وگوی واقعی.»

هردوشون کمی نزدیک‌تر نشستند و صدای باران روی برگ‌ها، فضایی ساکت و خاص ساخت.

ات که کمی دلش می‌خواست از احساساتش حرف بزنه، نفس عمیقی کشید و گفت:
— «راستش، من… همیشه سعی کردم ازت دور باشم. چون همه دنبال توجه تو هستن و من نمی‌خواستم مثل بقیه باشم.»

لینو چشم‌هایش را بهت زده باز کرد و گفت:
— «ولی تو فرق داری، ات. من اینو می‌بینم.»

ات لبخند زد ولی کمی خجالت کشید.
— «فکر می‌کردم شاید تو هم مثل بقیه باشی، اما…»
— «اما؟»
— «اما تو از بقیه خیلی متفاوتی.»

لینو دستش را آهسته روی دست ات گذاشت و گفت:
— «حالا که اینجا هستیم، شاید وقتشه حقیقت رو بگم. من… خیلی وقت بود که دوست داشتم با تو صحبت کنم، نه فقط معلم و دانش‌آموز، بلکه…»

قبل از اینکه کامل حرفش را بزند، باران شدیدتر شد و ات با خنده گفت:
— «باشه باشه، بعداً بگو.»

هر دو خندیدند و باران با همان صدای آرامش‌بخش به نوازش برگ‌ها ادامه داد.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
#فیک
#فیکشن
#فن_فیک
#استری_کیدز
#لینو
#لینو_فیکشن
دیدگاه ها (۰)

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

بعد از چند دقیقه، جونگ‌کوک متوجه شد ات هنوز هر بار که صدای ر...

دو پارتی از هیسونگ پارت اخریک ساعت بعد، ات به خانه برگشت.در ...

╭─────────────── 🌊 ───────────────╮✦ پارت ۵۲ ویو آت ✦╰─────...

چندپارتی جونگ کوک

چند روز بعد، ات توی آشپزخونه نشسته بود و مشغول خوردن صبحونه ...

فیلیکس و می سان 💋

هنوزم به احساست اهمیت میدمانقدر به احساست مردم توجه کردمانقد...

𓆩 پارت ۳۳ 𓆪 🖤ات آرام درِ اتاق را بست و به راهرو نگاه کرد.صدا...

پارت ۳ اشتباهی آپ شده جابه جا شدنوقتی یهو p4 جیمین : کوک (...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط