سناریو توکیو ریونجرز
خانم ها و آقایان خوش آمدید به ★سناریو درخواستی از توکیو ریونجرز★
موضوع:«یاندره.»
کاراکترها:«تـــــــــــایـــــــــجــــــــو شـــــــیــــــــبــــــــا.»
Part¹
ــــــــــــــــــ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ـــــــــــــــــ
حیاط مدرسه - بعدازظهر
اتفاق سادهای بود. ا.ت تازه از کلاس بیرون اومده بود، کیفش رو روی شونه انداخته بود و داشت میرفت سمت درب خروجی. هوا ابری بود و باد پاییزی برگها رو میبرد.
یه پسر از بچههای سال بالایی، “کِنتا”، که یه بار توی کتابخونه به ا.ت تو پیدا کردن کتاب کمک کرده بود، دیدش و دستش رو تکون داد.
کنتا: هی، ا.ت! صبر کن!
ا.ت ایستاد. کنتا دوید رسید پیشش، با یه لبخند دوستانه.
گپ و گفتشونض شروع شد و ادامه داشت. کلی خنده و صحبت دوستانه. انگار هیچ چیز خاصی نبود.
اما از اون سوی حیاط، زیر سایۀ درختان بلند، تایجو شیبا ایستاده بود. کت سفید بلندش زیر باد میلرزید. چشمهای اون که معمولاً با نگاهش آدم رو منجمد میکرد، حالا انگار از آتش پر شده بودن. نگاهش روی دست کنتا بود که یه لحظه روی شانۀ ا.ت بود.
چیزی توی وجود تایجو شکست. ا.ت مال اون بود. فقط مال خودش. همیشه هم همین بوده. از همون روز اولی که دیدهش، تصمیم گرفته بود. هیچ کس، هیچ کس، حق نداشت به اون نزدیک بشه. لبخندش فقط باید برای خودش میبود. حضور دیگران، نفس دیگران نزدیک اون… گناه بود. گناهی نابخشودنی.
تایجو برگشت و رفت. قدمهاش آروم بود اما خشم تو هر قدم موج میزد.
ـ ادامه دارد...
ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ
¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#توکیو_ریونجرز #انتقام_جویان_توکیو #انیمه #سناریو #وانشات #تاکمیچی #مایکی #دراکن #باجی #چیفویو #میتسویا #اسمایلی #انگری #اینوپی #سانزو #ران #ریندو #هانما #کیساکی #کازوتورا #ایزانا #شیون_مادارامه #کاکوچو #کوکونوی #سنجو #واکاسا #تاکئومی #هینا #شینیچیرو #آکانه #تایجو #هاکای #توکیو_مانجی_گنگ #تومان #والهالا #بلک_دراگن #بونتن #براهمن #سوریو
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
موضوع:«یاندره.»
کاراکترها:«تـــــــــــایـــــــــجــــــــو شـــــــیــــــــبــــــــا.»
Part¹
ــــــــــــــــــ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ـــــــــــــــــ
حیاط مدرسه - بعدازظهر
اتفاق سادهای بود. ا.ت تازه از کلاس بیرون اومده بود، کیفش رو روی شونه انداخته بود و داشت میرفت سمت درب خروجی. هوا ابری بود و باد پاییزی برگها رو میبرد.
یه پسر از بچههای سال بالایی، “کِنتا”، که یه بار توی کتابخونه به ا.ت تو پیدا کردن کتاب کمک کرده بود، دیدش و دستش رو تکون داد.
کنتا: هی، ا.ت! صبر کن!
ا.ت ایستاد. کنتا دوید رسید پیشش، با یه لبخند دوستانه.
گپ و گفتشونض شروع شد و ادامه داشت. کلی خنده و صحبت دوستانه. انگار هیچ چیز خاصی نبود.
اما از اون سوی حیاط، زیر سایۀ درختان بلند، تایجو شیبا ایستاده بود. کت سفید بلندش زیر باد میلرزید. چشمهای اون که معمولاً با نگاهش آدم رو منجمد میکرد، حالا انگار از آتش پر شده بودن. نگاهش روی دست کنتا بود که یه لحظه روی شانۀ ا.ت بود.
چیزی توی وجود تایجو شکست. ا.ت مال اون بود. فقط مال خودش. همیشه هم همین بوده. از همون روز اولی که دیدهش، تصمیم گرفته بود. هیچ کس، هیچ کس، حق نداشت به اون نزدیک بشه. لبخندش فقط باید برای خودش میبود. حضور دیگران، نفس دیگران نزدیک اون… گناه بود. گناهی نابخشودنی.
تایجو برگشت و رفت. قدمهاش آروم بود اما خشم تو هر قدم موج میزد.
ـ ادامه دارد...
ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ
¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#توکیو_ریونجرز #انتقام_جویان_توکیو #انیمه #سناریو #وانشات #تاکمیچی #مایکی #دراکن #باجی #چیفویو #میتسویا #اسمایلی #انگری #اینوپی #سانزو #ران #ریندو #هانما #کیساکی #کازوتورا #ایزانا #شیون_مادارامه #کاکوچو #کوکونوی #سنجو #واکاسا #تاکئومی #هینا #شینیچیرو #آکانه #تایجو #هاکای #توکیو_مانجی_گنگ #تومان #والهالا #بلک_دراگن #بونتن #براهمن #سوریو
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
- ۸.۲k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط