تکاپو پارت 43=باند عزیزم!
آن شب، وقتی خورشید پشت خطِ افق ناپدید شد، ویلا در آرامش فرو رفت. آنیا در اتاقش بود که لرزش گوشیاش را حس کرد. پیامی از لوید بود.
پیام لوید مثل یک ماموریتِ مخفیانه بود:
«سلام دختر قشنگم! خوش میگذره؟ یه مشکلی هست. میتونی باند رو نگه داری؟ دوست خودم که حاضر نمیشه این کار رو بکنه. ما هم داریم با مامان به تعطیلات میریم و کسی نیست تا ازش محافظت کنه. میتونی نگهش داری؟»
آنیا با لبخند جواب داد: «سلام بابا! باشه. نگهش میدارم! فردا برام بیارینش!»
او نمیدانست که این پیام، کلیدِ باز کردنِ درِ یک شبِ متفاوت برای او و دامیان خواهد بود.
روز بعد، وقتی باندِ بزرگ و سفید با آن چشمهای مهربانش به دست آنیا رسید، دامیان با دیدنِ آن صحنه، چشمانش از هیجان درخشید. او از فرصت استفاده کرد. با زیرکی و با استفاده از یکی از آن “نقشههای” کوچک خود، توانست به آنیا پیشنهاد بدهد که امشب، دور از چشم بکی و بقیه، به انتهای ساحل، جایی که صخرهها و سنگهای بزرگ، پناهگاهی برای دو نفر بودند، بروند.
آنیا هم که با دامیان در یک دنیای دیگر زندگی میکرد، با خوشحالی پذیرفت.
شب فرا رسید. ماهِ کامل، مانند یک چراغِ نقرهای بزرگ در آسمان معلق بود. آنیا و دامیان، در حالی که باند را در آغوش گرفته بودند، به سمتِ صخرههای دنج و دورافتاده حرکت کردند. بادِ ملایمِ شبانه، بوی نمک و دریا را با خود میآورد و صدای برخورد آرام امواج با سنگها، موسیقیِ پسزمینهی بینظیری بود.
وقتی به آن نقطهی دنج رسیدند، دامیان یک پارچهی نرم روی سنگهای صاف پهن کرد. آنها در کنار هم نشستند. باند، در میانِ آنها، مثل یک نگهبانِ وفادار، آرام گرفته بود.
دامیان نگاهی به آنیا انداخت. او در زیر نورِ ماه، مثل یک پریِ افسانهای به نظر میرسید. موهایش در باد تکان میخورد و چشمانش از آرامش میدرخشید. دامیان دیگر نیازی به نقابِ سردِ همیشگی نداشت. او دستش را به سمت آنیا دراز کرد و او را به کنار خود کشید.
«ممنونم که اومدی، آنیا،» دامیان با صدایی که از شدتِ محبت بم شده بود، زمزمه کرد.
آنیا سرش را روی شانهی دامیان گذاشت و گفت: «من هیچوقت نمیتونم به تو نه بگم، دامیان… مخصوصاً وقتی اینقدر با محبت میشی.»
دائم در سکوتِ شب، تنشِ بین آنها دوباره بالا گرفت. اما این بار، این تنش، از نوعِ رها و بدونِ ترس بود. دامیان دستش را زیر چانهی آنیا برد و صورت او را به سمت خود چرخاند. او به چشمهای آنیا خیره شد؛ چشمهایی که تمامِ جهانِ او شده بودند.
پیام لوید مثل یک ماموریتِ مخفیانه بود:
«سلام دختر قشنگم! خوش میگذره؟ یه مشکلی هست. میتونی باند رو نگه داری؟ دوست خودم که حاضر نمیشه این کار رو بکنه. ما هم داریم با مامان به تعطیلات میریم و کسی نیست تا ازش محافظت کنه. میتونی نگهش داری؟»
آنیا با لبخند جواب داد: «سلام بابا! باشه. نگهش میدارم! فردا برام بیارینش!»
او نمیدانست که این پیام، کلیدِ باز کردنِ درِ یک شبِ متفاوت برای او و دامیان خواهد بود.
روز بعد، وقتی باندِ بزرگ و سفید با آن چشمهای مهربانش به دست آنیا رسید، دامیان با دیدنِ آن صحنه، چشمانش از هیجان درخشید. او از فرصت استفاده کرد. با زیرکی و با استفاده از یکی از آن “نقشههای” کوچک خود، توانست به آنیا پیشنهاد بدهد که امشب، دور از چشم بکی و بقیه، به انتهای ساحل، جایی که صخرهها و سنگهای بزرگ، پناهگاهی برای دو نفر بودند، بروند.
آنیا هم که با دامیان در یک دنیای دیگر زندگی میکرد، با خوشحالی پذیرفت.
شب فرا رسید. ماهِ کامل، مانند یک چراغِ نقرهای بزرگ در آسمان معلق بود. آنیا و دامیان، در حالی که باند را در آغوش گرفته بودند، به سمتِ صخرههای دنج و دورافتاده حرکت کردند. بادِ ملایمِ شبانه، بوی نمک و دریا را با خود میآورد و صدای برخورد آرام امواج با سنگها، موسیقیِ پسزمینهی بینظیری بود.
وقتی به آن نقطهی دنج رسیدند، دامیان یک پارچهی نرم روی سنگهای صاف پهن کرد. آنها در کنار هم نشستند. باند، در میانِ آنها، مثل یک نگهبانِ وفادار، آرام گرفته بود.
دامیان نگاهی به آنیا انداخت. او در زیر نورِ ماه، مثل یک پریِ افسانهای به نظر میرسید. موهایش در باد تکان میخورد و چشمانش از آرامش میدرخشید. دامیان دیگر نیازی به نقابِ سردِ همیشگی نداشت. او دستش را به سمت آنیا دراز کرد و او را به کنار خود کشید.
«ممنونم که اومدی، آنیا،» دامیان با صدایی که از شدتِ محبت بم شده بود، زمزمه کرد.
آنیا سرش را روی شانهی دامیان گذاشت و گفت: «من هیچوقت نمیتونم به تو نه بگم، دامیان… مخصوصاً وقتی اینقدر با محبت میشی.»
دائم در سکوتِ شب، تنشِ بین آنها دوباره بالا گرفت. اما این بار، این تنش، از نوعِ رها و بدونِ ترس بود. دامیان دستش را زیر چانهی آنیا برد و صورت او را به سمت خود چرخاند. او به چشمهای آنیا خیره شد؛ چشمهایی که تمامِ جهانِ او شده بودند.
- ۴.۸k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط