سایه ای بین ما

راهشو به سمت آسانسور گرفت و دکمه رو فشار داد منتظر بود تا اسانسور باز بشه وقتی داخل رفت به آینه نگاه کرد و بعد به سمت در اسانسور برگشت منتظر بود تا به طبقه برسه اما اسانسور طبقه دوم وایساد با نگاهی کنجکاو به در نگاه کرد وقتی در باز شد.
وقتی وارد آسانسور شد، فضای تنگ و سرد ناگهان پر شد از بوی عطر مردانه‌ای آرام و نافذ.

مردی پشت سرش ایستاد — شیک‌پوش، با چشمانی آرام اما سنگین، مثل کسانی که سکوتشان بیشتر حرف می‌زند.

او چیزی نگفت. فقط نگاه کوتاهی میان آینه آسانسور رد و بدل شد.

دختر، بی‌آنکه بخواهد، تپش قلبش را شنید. آن حسِ بی‌دلیل از آشنایی یا شاید خطر.

وقتی به طبقه سوم رسید، بیرون رفت، اما پیش از دور شدن، نگاه کوتاهی به پشت سرش انداخت.

مرد همچنان همان‌طور ایستاده بود — خونسرد، با چشمانی که انگار چیزی را دربارهٔ او می‌دانست.

قدم‌هایش را تند کرد و به سمت منشی رفت…

هنوز قلبش تند میزد و حس عجیبی در قلبش پخش شد
-ببخشید، خانم من برایه وام اومدم اینجا
منشی نگاهی به دختر کرد
+چند دقیقه صبر کنید تا با مدیریت تماس بگیرم.
دختر با موافقیت سرشو تکون دادو منتظر دستانش به کیفش چسبیده بود
سالن انتظاری روشن و آرام، با صدای ملایم تهویه پر شده بود. گوشی‌اش را بیرون آورد، پیام دوستانش را دید که شب قبل پیشنهاد کافه‌رفتن داده بودند، اما ذهنش جای دیگری بود… همان نگاه در آینه آسانسور هنوز در ذهنش مانده بود.

در فکرش گفت:

«چه عطر عجیبی داشت… مثل رایحه‌ای که می‌مونه حتی وقتی آدم رفته…»

در همین لحظه سایه‌ای از سمت در شیشه‌ای ظاهر شد. همان مرد — قدم‌هایش آرام ولی سنگین بود، مثل کسی که از حضور خودش مطمئنه. رد نگاهش کوتاه روی او لغزید، اما در آن لحظه، حس کرد وقت و فضا متوقف شده.

مرد با صدای آرام و کوتاه به منشی گفت که برای جلسه‌ای آمده، بعد چرخید و با ادب سری به نشانه سلام به او تکان داد.

تنها یک حرکت کوچک، اما کافی بود تا قلبش دوباره تندتر بزند.

او نمی‌دانست چرا، اما حس کرد این برخورد کوچکی نیست.

همه چیز خیلی ساده و معمولی بود — اما چیزی در آن نگاه بود، طوری که انگار از میان روزمرگی خاکستری، پنجره‌ای به دنیایی تاریک و ناشناخته باز شده باشد.

وقتی مرد از دیدش ناپدید شد، گوشی‌اش هنوز در دستش بود اما ذهنش جایی میان خاطره‌ی آن بوی عطر و سکوت آسانسور سرگردان مانده بود.

.

part 2
دیدگاه ها (۸)

پارت ششم: سایه‌ای در خیابانوقتی از کافه بیرون آمدند، باران ش...

پارت ۳

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت سهدازای و چویا با حرص به هم نگا...

### پارت چهارم: اتحاد در تاریکینفس‌های هر دو، مثل دود در فضا...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چــهل‌وچهارم 𓆪 🖤🥀دستگیره‌ی در آرام چرخید.همه...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 37جونگکوک برگشت و با...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.3 (روایت از زبان ن...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏صبح زود خونه از همیشه شلو...

𓆩 پارت ۳۳ 𓆪 🖤ات آرام درِ اتاق را بست و به راهرو نگاه کرد.صدا...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۲۱ | «عکسی از گذشته» 📸🖤 صبح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط