نوشیدن خون قرمز

🩸𝐃𝐫𝐢𝐧𝐤𝐢𝐧𝐠 𝐫𝐞𝐝 𝐛𝐥𝐨𝐨𝐝🩸
(𝐏𝐚𝐫𝐭 44 )
( بقیه رفتن و تهیونگ و ات رو مبل نشسته بودن.....)
تهیونگ: عشقم خیلی درد داری؟!...
ات: اره.... ایییی
تهیونگ: باشه بزار برم اون چیزی که مامانت گفت درست کنم.....
( تهیونگ رفت اشپزخونه و اون چایی درست کرد و پودر رو ریخت و هم زد و اورد دادش به ات.....)
ات: مرسی.... ایییی...
( کم کم شروع کرد به خوردن....)
ات: میشه یکم ماساژ بدی.....
تهیونگ: باشه.....
( رفت نشست کنار ات و اروم اروم دل ات رو ماساژ داد....)
تهیونگ: ( در حین ماساژ دادن).... دخترم مامانی رو زیاد اذیت نکن دیگه...... 4 ماه دیگه تحمل کنی به دنیا میای.....
ات: ( خندید)..... حالا دختره اینه ببین دیگه اگه پسر بود چی میشد.....
تهیونگ: ( میخنده).... راستی نامجون زنگ زده بود....
ات: خب....
تهیونگ: میگفت که امروز یه جشنی گرفته به مناسبت معرفی دوست دخترش....
ات: چه عجب نامجون بالاخره دوست دختر پیدا کرد...... حالا کی هست؟!
تهیونگ: نمیدونم منم ندیدم.... مثل اینکه 2 ماه باهمن....
ات: شیطون چرا بهمون نگفته بود....
تهیونگ: حتما میخواست سورپرایزمون کنه دیگه.....
ات: اره..... فقط خدا کنه درست حسابی باشه....
تهیونگ: اره..... نامجون ادم سختگیریه و هر کسیو انتخاب نمیکنه..... پس حتما خوبه که انتخابش کرده وگرنه چرا فکر میکردی دوست دختر نداره؟!....
ات: خوبه دیگه..... اخ یاد خاطره ی خودمون افتادم....
تهیونگ: چه خاطره ای.....
ات: اشناییمون...... کی فکرشو میکرد اینجوری بشه.... باهم ازدواج کنیم و بچه دار بشیم.....
تهیونگ: اره..... خوشحالم که اون شب تونستم بهت اعتراف کنم....
ات: حقیقتش اول که گفتی یه دختر هست که دوستش دارم یعنی کم مونده گریه کنم..... انگار چون باهم بودیم تو شرکت عاشقت شده بودم ولی نمیدونستم که کی هستی....
تهیونگ: ( چشماش برق زد).... یعنی واقعا ناراحت شدی؟!....
ات: اوهوم....
تهیونگ: ( ات رو محکم بغل کرد)....
ات: ایییی تهیونگ بچه تو شکممه ها ایییی....
تهیونگ: اخ ببخشید ببخشید.....
ات: خوبه مامانم گفتش که اینو بخورم.... وگرنه دردم نمی افتاد
تهیونگ: الان خوب شدی؟!...
ات: نسبت به قبلا بهترم....
تهیونگ: دوست دارم یبار با هم بریم لب دریا.....
ات: اره..... بزار دخترمون به دنیا بیاد با هم 3 تایی میریم.....
تهیونگ: اره..... ولی اگه بدنیا اومدش..... بازم بچه میخوای؟!...
ات: غلط کردم..... همین یدونه کافیه....
تهیونگ: ( میخنده).... ولی من یه پسر هم میخوام....
ات: گوه نخورا.....
ات: تو خیلی وحشی ای خدایی..... اصلا اون شب.... وای....
ادامه اش تو کامنتا.....
دیدگاه ها (۱۷)

دو هفته از موندن ات توی عمارت گذشته بود.ات کم‌کم به فضای عما...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇22ویو هویج:بعد از اون روز، ات سعی کرد...

#میکاپ_آرتیست_من

مربی موتور سوار

#عشق_بعد_نفرت ادامه پارت 5پرش زمانی به فردا صبحویو اتاز خواب...

پارت ۱۴ .من .....من ازت خوشم میاد ات در تعجب گفت چییییی تهیو...

پارت ۲ الکس : همینی که گفتم یوری : باااشهههالکس : قشنگم بیا ...

پارت۴

╔═══.·:·.💗.·:·.═══╗پارت ۳۸🌙 ویو آتلیام: آت، راستششش...آت: را...

dark life= 42ات لبخند زد. «هیچی. فقط... بوی بارون رو دوست دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط