PT52 فیک من عروسک خیمه شب بازی تو نیستم
pt52⛓
جونگ سو کمی نگاه و نگاه کرد که از نبود جونگ کوک مطمئن شد و درحالی کیسه رو باز میکرد به داخل سرویس بهداشتی رفت و در رو پشتش بست که با بسته شدن در ،جونگ کوک نفس عمیقی کشید...
و به پایین رفتن از پله ها مشغول شد
.
جونگ سو درحالی که تیشرتشو روی شلوارش میکشید در دستشویی رو با پا باز کرد...
~:آخيش خدا خیرش بده!☺آجوما تا آخر عمرم مدیونتم! با اینکه مسافرت بودی ولی بازم حواست به من بود🥲
جلوی تخت ایستاد و بعد خودش رو پرت کرد روش
دو تا دستاشو بالا برد و باهاشون حرکات کششی انجام داد تا خستگی و خوابه بدنش در بره...
خمیازه ای کشید که تقه ای به در بازه اتاق خورد
همونطور که رو تخت پَلاس شده بود نگاهی به در انداخت که با قامت بلند کوک مواجه شد منتظر نگاهش کرد تا حرفش رو بزنه
_:کم کم بلند شو لباساتو بپوش بریم
~:کجا؟
_:باید برای تعطیلات بریم خرید!
~:تعطیلات؟ تعطیلات برای چی؟
جونگ کوک درحالی به سمتش میرفت گفت....
_:عههه انقدر سوال پشت سوال نپرس یچیزی بهت میگم گوش کن!
سرجاش ایستاد و دستش رو به سمتش گرفت
_:بلند شو برو لباس بپوش !
جونگ سو دستش رو به سمت دست جونگ کوک برد که دست به سینه شد و گفت
~:نمیام ! با همون دختره برو😤
_:که نمیای ها؟خودم میبرمت😊
جونگ سو رو انداخت رو کولش و جلوی اتاق لباس ایستاد و گذاشتش زمین...
~:فکر کردی با این کارا میام ؟😏نه عزیزم لباس پوشیدنم دست خودمه! نمی پوشم خودت تنهایی برو تعطیلات حال کن😌
دست به سینه شد و خواست از کنار جونگ کوک رد بشه
_:باشه مشکلی نداره نپوش !
جونگ سو از بیخیالی جونگ کوک متعجب و کمی خوشحال شد
و میخواست با خیال راحت از کنارش رد بشه که...
_:ولی خودم تنت میکنم!😊(استغفرالله خدایا یکی از این شوهرام قسمت ما بکن آمین🤲)
نزدیک به جونگ سو شد که جونگ سو با قدم قدم عقب رفتن چسبید به کمد و دستاشو جلوش گرفت تا مانع کمبود فاصله بینشون بشه...
~:چییییی ؟ نه نه نه....خودم میپوشم نیازی به زحمت نیست!😀(با لبخند ضایع و دستپاچگی)
جونگ کوک سرجاش وایساد و ساعت مچیش رو بهش نشون داد
_:آفرین کوالای خوب یه ربع دیگه دم ماشین باش!😊😉
جونگ کوک چند قدم عقب رفت و برگشت که بره اما با زمزمه جونگ سو سرجاش ایستاد
~:{مرتیکه یابو فکر کرده همه باید حرفشو گوش کنن متکبر بدبخت😒}
جونگ سو وقتی روشو بر میگردونه متوجه وجود جونگ کوک میشه و تقریبا زهر ترک میشه
~: ههه چرا نگفتی هنوز اینجایی؟ 😀داشتم در مورد رنگ لباس فکر میکردم! هه هه (لبخند ضایع)
جونگ کوک با لبخند ملیح نیم رخ شد و گفت
_:یه ربعت شد پنج دقیقه!
~:عههه بدجنس من که کاری نکرد...
_: و راستی رنگ لباست آبی باشه! چون پاساژی که میخوایم بریم مال مامانمه یهو کارکنا اگر ببینن لباسمون سته بهش خبر بدن و بویی از قضیه نبره!
~:ب..باشه..
_:و.........
جونگ سو کمی نگاه و نگاه کرد که از نبود جونگ کوک مطمئن شد و درحالی کیسه رو باز میکرد به داخل سرویس بهداشتی رفت و در رو پشتش بست که با بسته شدن در ،جونگ کوک نفس عمیقی کشید...
و به پایین رفتن از پله ها مشغول شد
.
جونگ سو درحالی که تیشرتشو روی شلوارش میکشید در دستشویی رو با پا باز کرد...
~:آخيش خدا خیرش بده!☺آجوما تا آخر عمرم مدیونتم! با اینکه مسافرت بودی ولی بازم حواست به من بود🥲
جلوی تخت ایستاد و بعد خودش رو پرت کرد روش
دو تا دستاشو بالا برد و باهاشون حرکات کششی انجام داد تا خستگی و خوابه بدنش در بره...
خمیازه ای کشید که تقه ای به در بازه اتاق خورد
همونطور که رو تخت پَلاس شده بود نگاهی به در انداخت که با قامت بلند کوک مواجه شد منتظر نگاهش کرد تا حرفش رو بزنه
_:کم کم بلند شو لباساتو بپوش بریم
~:کجا؟
_:باید برای تعطیلات بریم خرید!
~:تعطیلات؟ تعطیلات برای چی؟
جونگ کوک درحالی به سمتش میرفت گفت....
_:عههه انقدر سوال پشت سوال نپرس یچیزی بهت میگم گوش کن!
سرجاش ایستاد و دستش رو به سمتش گرفت
_:بلند شو برو لباس بپوش !
جونگ سو دستش رو به سمت دست جونگ کوک برد که دست به سینه شد و گفت
~:نمیام ! با همون دختره برو😤
_:که نمیای ها؟خودم میبرمت😊
جونگ سو رو انداخت رو کولش و جلوی اتاق لباس ایستاد و گذاشتش زمین...
~:فکر کردی با این کارا میام ؟😏نه عزیزم لباس پوشیدنم دست خودمه! نمی پوشم خودت تنهایی برو تعطیلات حال کن😌
دست به سینه شد و خواست از کنار جونگ کوک رد بشه
_:باشه مشکلی نداره نپوش !
جونگ سو از بیخیالی جونگ کوک متعجب و کمی خوشحال شد
و میخواست با خیال راحت از کنارش رد بشه که...
_:ولی خودم تنت میکنم!😊(استغفرالله خدایا یکی از این شوهرام قسمت ما بکن آمین🤲)
نزدیک به جونگ سو شد که جونگ سو با قدم قدم عقب رفتن چسبید به کمد و دستاشو جلوش گرفت تا مانع کمبود فاصله بینشون بشه...
~:چییییی ؟ نه نه نه....خودم میپوشم نیازی به زحمت نیست!😀(با لبخند ضایع و دستپاچگی)
جونگ کوک سرجاش وایساد و ساعت مچیش رو بهش نشون داد
_:آفرین کوالای خوب یه ربع دیگه دم ماشین باش!😊😉
جونگ کوک چند قدم عقب رفت و برگشت که بره اما با زمزمه جونگ سو سرجاش ایستاد
~:{مرتیکه یابو فکر کرده همه باید حرفشو گوش کنن متکبر بدبخت😒}
جونگ سو وقتی روشو بر میگردونه متوجه وجود جونگ کوک میشه و تقریبا زهر ترک میشه
~: ههه چرا نگفتی هنوز اینجایی؟ 😀داشتم در مورد رنگ لباس فکر میکردم! هه هه (لبخند ضایع)
جونگ کوک با لبخند ملیح نیم رخ شد و گفت
_:یه ربعت شد پنج دقیقه!
~:عههه بدجنس من که کاری نکرد...
_: و راستی رنگ لباست آبی باشه! چون پاساژی که میخوایم بریم مال مامانمه یهو کارکنا اگر ببینن لباسمون سته بهش خبر بدن و بویی از قضیه نبره!
~:ب..باشه..
_:و.........
- ۷.۰k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط