{سناریوی شماره ۷ }

{سناریوی شماره ۷ }
|| پارت سی ششم ||
نام سناریوی:
《شوخی مرگبار 》

صحنه: روز بعد - جلوی اتاق فیوز - صبح زود 
*/باکوگو با بی‌حوصلگی در راهرو راه می‌رود. از دیشب خبری از میدوریا نیست - نه سر صبحانه، نه صدا. این غیرعادی است، حتی برای میدوریای خسته. اخم عمیقی روی صورتش نقش می‌بندد. به در بستهٔ اتاق میدوریا می‌کند. جوابی نمی‌شنود. ناگهان، چشمش به سوختگی کوچک روی دستگیرهٔ فلزی اتاق فیوز و چند قطره خون خشک‌شده روی زمین جلوی آن می‌افتد! قلبش یک لحظه می‌ایستد. غریزهٔ قهرمانی قبل از خشم فعال می‌شود./*

باکوگو: 
...دکو؟

*/با مشتی انفجاری (اما کنترل‌شده) قفل در اتاق فیوز را می‌کوبد و در را باز می‌کند! ابر گاز سمی پراکنده شده، اما بوی شیمیایی تند و مُهلک هنوز در هوا موج می‌زند. و آنجا، روی زمین.../*

*/میدوریا بی‌حرکت افتاده. چهره‌اش رنگ پریده و مایل به آبی، لب‌ها کبود. نفس‌هایش سطحی و به‌سختی قابل تشخیص. باند دست راستش باز شده، سوختگی برق روی دست چپش واضح است./*



باکوگو (چهره‌اش از هر رنگی سفید می‌شود. صدایش برای اولین‌بار در زندگی، واقعاً وحشت‌زده و لرزان): 
دِکـــــــو؟! نه! نه نه نه...!

*/بدون فکر، دستکشش را درمی‌آورد. نفس عمیقی می‌کشد (با وجود خطر گاز باقی‌مانده)، به داخل اتاق می‌پرد و میدوریا را از زمین بلند می‌کند. بدنش سبک و بی‌جان است. باکوگو او را به شکل امنی در آغوش می‌گیرد (حالت公主抱 بزنی تو گوگل میاد) و با حداکثر سرعت، مثل باد از خوابگاه خارج می‌شود، به سمت نزدیک‌ترین بیمارستان تخصصی قهرمانان. فریاد می‌زند، نه برای کمک، بلکه از وحشت:/*

باکوگو: 
ایست! همه جا رو باز کنین! حرکت کنین!

---

صحنه: بیمارستان - اتاق ایزوله - دقایقی بعد 
*/میدوریا زیر دستگاه‌های مختلف، لوله‌های اکسیژن و سرم است. چهره‌اش همچنان ترسناک‌ترین رنگ را دارد. باکوگو، با چهره‌ای خاکستری و موهای آشفته، مثل دیواری خشمگین اما عمیقاً مضطرب کنار تخت ایستاده. دکتری مسن‌تر با چهره‌ای بسیار جدی وارد می‌شود، نتایج آزمایش‌ها در دستش./*

دکتر (با چهره‌ای شگفت‌زده و باورنکردنی، به باکوگو نگاه می‌کند): 
...باورکردنی نیست. واقعاً باورکردنی نیست. جوان، این گازی که اونجا بود... VX-9 نام داره. یک عامل عصبی نظامیِ فوق‌مهلک. حتی یک استنشاق سطحی باید ظرف چند دقیقه او رو میکشت. (سرش را تکان می‌دهد، به میدوریا نگاه می‌کند مثل یک معجزه) ضربان قلب ضعیفه، سطح اکسیژن پایینه، اعصاب آسیب دیده... ولی زنده‌ست. این... این تقریباً غیرممکنه. بدنش... انگار یه جوری در برابر سم مقاومت کرده. یا اینکه متابولیسمش با یه آدم عادی فرق داره. معجزه‌ست که نفس می‌کشه. ولی وضعش بحرانیه. نمی‌تونیم تضمین بدیم...

*/باکوگو به حرف‌های دکتر گوش می‌دهد. کلمه‌های "فوق‌مهلک"، "باید می‌مرد"، "معجزه"... در مغزش می‌چرخند و ....
دیدگاه ها (۴۱)

رمان یک نیمکت فاصله

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟝چشمهایش قدرت خدا رابه رخ می‌کشند.𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃...

سناریوی شماره ۲ تک پارتی.اسم:دکو تنهام نذار.زمان وقتی دکو از...

🥀💚 **عنوان: «آخرین خداحافظی؛ وقتی ایزوکو میدوریا به میدان نب...

سناریوی شماره ۳ تک پارتی. نکته:من هرچی فکر کردم گفتم بزار ای...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p90صبح...نور خورشید از پنجره‌ی بلند اتاق...

پارت ۶۲

free from the court (p9)

چند پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط