عاشقم باش Part 44

وای خدا امیدوارم ندیده باشه!

+جونگ کوک؟! از کی بالا سرمی؟!
_تازه اومدم!
+آهاااا....برای چی وایستادی بالا سرم؟!
_اشکالی داره؟!
+نه! هیچ مشکلی نیست! آممم...به نظرم بیا بخوابیم!
_حتما!...فقط گوشیت رو بده به من!
+چرا!..(ترسیده)..
_هیچی...فقط میخوام شمارم رو برات سیو کنم!
+آها...باشه!

گوشی رو دادم بهش تا شمارش رو بزنه و خودمن روی تخا دراز کشیدم و جونگ کدک تخت رو دور زد و همونطور که سرش توی گوشیم بود روی تخت دراز کشید و بعد گوشیش رو در آورد و شروع کرد به تایپ کردن!

+آممم...میگم...تموم نشد؟!
_چرا تموم شد! بیا بگیرش!

گوشی رو بهم داد و منم سریع ازش گرفتم و رفتم توی پیام ها و شماره ی پسره رو بایگانی کردن تا روی صفحه نباشه!
نمیدونم چرا ولی یه حسی بهم میگه اگه جونگ کوک اینو ببینه ممکنه درموردم یجور دیگه فکر کنه!
از گوشیش مدام صدای مسیج میومد و بعدش شماره ی یکی رو گرفت !
صدای فرد پشت خط رو نشنیدم وای از حرف زدنشون معلوم بود که دنبال یه چیزی میگردن!

_خب بگو چی پیدا کردین!..(جدی)..
[....سکوت....]
_چیز دیگه ای هم هست؟!...فقط همین اطلاعات رو دارین؟!
[....سکوت....]
_خیلخب!....کار همیشگی تون رو انجام بدین!
[....سکوت....]
_حواستون باشه یوقت اتفاقی نیوفته!...فردا باید حاضر آماده جلوم باشه فهمیدی؟!
[....سکوت....]
_خوبه!

گوشی رو قطع کرد و بعد از اینکه خاموشش کرد، گذاشتش روی میز کنار تخت و بعد کامل دراز کشید و برگشت طرفم و تا منو دید برای چند ثانیه مکث کرد و بعد خندید!

+چیه؟!...چرا می خندی؟!
_نباید بخندم؟!...خیلی با نمک شدی!
+با نمک؟!..( تعجب)..
_آره...خیلی با نمک شدی!...چشمات خیلی بامزست!
+مگه چشمام چجوریه؟!
_عین بچه گربه ها شده بودی!
+ چی داری میگی؟!...نخیرم اصلا شبیه بچه گربه ها نشدم!..(خجالت)..
_ چرا شده بودی!...چشمات دقیقا عین اونا شده بود!

از خجالت و دستپاچگی لپام گل انداخت!
سریع سرمو بردم زیر پتو و خودمو مخفی کردم!
صدای خندش بلند شد و بعد محکم منو گرفت توی بغلش!

_آخ خدااااا!....پیشی خجالت کشیده!
+نخیررررممم!...اصلا خجالت نکشیدم!
_آره آرهههه!...کاملا مشخصه!...بخواب که فردا باید بریم شرکت خانم منشی!
+جونگ کوووووککک!...منکه گفتم اینجوری نمیام!
_میای خوبشم میای!

سرمو از زیر پتو آوردم بالا و تا خواستم غر بزنم صدام توی گلوم خفه شد!
انقدر محکم منو بو.سید که یه لحظه حس کردم صورتم داره با صورتش یکی میشه!
ازم جدا شد و خمار بهم نگاه کرد و منم با چشم های گرد شده بهش خیره شدم!

_چیه رز من؟!...چرا اینجوری نگاهم میکنی؟!..(بم و خش دار)..
+این چه کاری بود کردی؟! وسط بحث به این مهمی چرا این کار رو کردی؟!
_منکه بهت گفتم وایمیستیم تا فردا ببینیم چی میشه!
+گفتی!...ولی اینم گفتی که اگه نره وقتی بیام حق ندارن بپوشونمش!
_خب راست میگم!...حق نداری بپوشونیش!...اثر هنری به این قشنگی، چرا بپوشونیش؟!........

___________________________________________________

ممنونم برای حمایت هاتون خوشگلای من🥰🎀
یه پارت طولانی براتون گذاشتم!
برین کیف کنین!😁
دیدگاه ها (۱۳)

داداشم از آشپزخونه صدام زد:_جینااا!+جان؟_بیا اینجا!رفتم سمتش...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁵ویو: اتتلفن خونه زنگ خورد.خدمتکا...

فیک: بابای سخت گیر من — part 16[سوآ آخرین قاشق تیرامیسو رو خ...

پارت ۴۰

اینم دومین پارتی که گفته بودم میزارم.ویو تهیونگ:از حرفش تعجب...

تکپارتی تهیونگ

𓆩 پارت ۶۶ 𓆪 🖤ات به جیمین خیره شد.— یعنی از اول همه‌چی رو می‌...

داستان

ایدل من#پارت_3روی تخت نشسته بودم و با پتو خودم رو پوشوندم. چ...

𝑺𝒕𝒂𝒚 𝒊𝒏 𝒎𝒚 𝒂𝒓𝒎𝒔 𝑷𝒂𝒓𝒕: ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط