ادامه پارت ۱۳
سه پارت رو کامل گذاشتم بخونید و لذت ببرید لایک و کامنت یادتون نره ممنون که حمایت میکنید 😁💖😙
کوک:بیبینمیفهممالانبخاطرپدرتناراحتیواسهاینکخواهرتتورویادشهستیانهمرددیذهنتدرگیرهولیاینوبدونهرچههمکهبشهمنهمیشهکنارتمهیچکسنباشهمن هستم
ا/ت:(لبخندی زد)ممنونم که هستی و داری کمکم میکنی ولی تو باید اول کار خودتو انجام می دادی
کوک:تو نگران نباش به بچه ها گفتم کلید رو از پدرت بگیرن
ا/ت:اون مرد پدری من نیست
کوک:حق داری ببخشید. رسیدیم
(رفتن و در زدن یه خانوم اومد در رو باز کرد )
_:با کی کار دارین
ا/ت:آقای یون اون خونس؟
_:بله یک دقیقه.......عزیزم با تو کار دارن!
.
یون اون:بفرماید
ا/ت:من خواهر سوهیون هستم اون خونس(با لرزش که تو دلش داشت و بغض که تو صداش بود پرسید)
یون اون:خواهرش؟! بیاید داخل
.
.
.
یون اون:اون الان تو اتاقشه
ا/ت:میشه صداش کنید
یون اون:بیبین دخترم وقتی پدرت اونو برام فروخت من آدم بدی بودم بزور نگهش داشته بودم اونم یه روز پا به فرار گذاشت منم داشتم دنبالش میکردم که یهو خورد به یه ماشین و بردیمش بیمارستان بعد به هوش اومدن متوجه یه چیزی شدیم
ا/ت:چه چیزی
یون اون:سوهیون دخترم یه دقیقه میای اینجا
سوهیون:آحح بعله بابا باز چه شده .....بخشید سلام(سرشو خم کرد)نگفته بودین مهمون داریم
ا/ت:سو.....سوهیون
سوهیون:بله
ا/ت(با چشم هاپراشک رفت دست های خواهرشو گرفت و به آرامی گفت)منو یادت میاد ؟!
سوهیون:ببخشید ولی نه ما همدیگرو دیده بودیم؟
ا/ت:منم ا/ت هیچی از گذشته یادت نمیاد
سوهیون:من دارم گیج میشم منظورتون چیه شما دارید گریه میکنید؟
ا/ت:نه ببخشید گیج تون کردم(اشک هاشو پاک کرد و برای آخرین بار محکم بغلش کرد و سوهیون که حیرون بود اونم بغلش کرد )
یون اون:دخترم میتونی بری تو اتاقت
هیون:بابا اینا که هستن
اون:بعداً بهت میگم
(ا/ت و کوک از خونه رفتن بیرون و یون اون تا دم در بدرقه شون کرد)دم در+
ا/ت:اون حافظشو از دست داده درسته
یون اون:بله متاسفم
جونگکوک با تمام احساس دست ا/ت رو گرفت:لطفا آروم باش
ا/ت :نه خوبم آقای یون اون مواظب خواهرم باشید
یون اون:چشم دخترم
کوک:بیبینمیفهممالانبخاطرپدرتناراحتیواسهاینکخواهرتتورویادشهستیانهمرددیذهنتدرگیرهولیاینوبدونهرچههمکهبشهمنهمیشهکنارتمهیچکسنباشهمن هستم
ا/ت:(لبخندی زد)ممنونم که هستی و داری کمکم میکنی ولی تو باید اول کار خودتو انجام می دادی
کوک:تو نگران نباش به بچه ها گفتم کلید رو از پدرت بگیرن
ا/ت:اون مرد پدری من نیست
کوک:حق داری ببخشید. رسیدیم
(رفتن و در زدن یه خانوم اومد در رو باز کرد )
_:با کی کار دارین
ا/ت:آقای یون اون خونس؟
_:بله یک دقیقه.......عزیزم با تو کار دارن!
.
یون اون:بفرماید
ا/ت:من خواهر سوهیون هستم اون خونس(با لرزش که تو دلش داشت و بغض که تو صداش بود پرسید)
یون اون:خواهرش؟! بیاید داخل
.
.
.
یون اون:اون الان تو اتاقشه
ا/ت:میشه صداش کنید
یون اون:بیبین دخترم وقتی پدرت اونو برام فروخت من آدم بدی بودم بزور نگهش داشته بودم اونم یه روز پا به فرار گذاشت منم داشتم دنبالش میکردم که یهو خورد به یه ماشین و بردیمش بیمارستان بعد به هوش اومدن متوجه یه چیزی شدیم
ا/ت:چه چیزی
یون اون:سوهیون دخترم یه دقیقه میای اینجا
سوهیون:آحح بعله بابا باز چه شده .....بخشید سلام(سرشو خم کرد)نگفته بودین مهمون داریم
ا/ت:سو.....سوهیون
سوهیون:بله
ا/ت(با چشم هاپراشک رفت دست های خواهرشو گرفت و به آرامی گفت)منو یادت میاد ؟!
سوهیون:ببخشید ولی نه ما همدیگرو دیده بودیم؟
ا/ت:منم ا/ت هیچی از گذشته یادت نمیاد
سوهیون:من دارم گیج میشم منظورتون چیه شما دارید گریه میکنید؟
ا/ت:نه ببخشید گیج تون کردم(اشک هاشو پاک کرد و برای آخرین بار محکم بغلش کرد و سوهیون که حیرون بود اونم بغلش کرد )
یون اون:دخترم میتونی بری تو اتاقت
هیون:بابا اینا که هستن
اون:بعداً بهت میگم
(ا/ت و کوک از خونه رفتن بیرون و یون اون تا دم در بدرقه شون کرد)دم در+
ا/ت:اون حافظشو از دست داده درسته
یون اون:بله متاسفم
جونگکوک با تمام احساس دست ا/ت رو گرفت:لطفا آروم باش
ا/ت :نه خوبم آقای یون اون مواظب خواهرم باشید
یون اون:چشم دخترم
- ۴۸.۵k
- ۱۵ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط