You must love me... P6
ادامه ی دراکو ویو
اون پاتح احمق اومد جلو و یقمو گرفت و کشید و گفت
پاتح: یه بار دیگه حتی اگه دست به هرماینی هم بزنی به جدم قسم می کشمت!
منم هولش دادم و گفتم
دراکو: هی تو صاحابش نیستی
پاتح: حالا گمشو از جلو چشمم تا قبرتو خودم نکندم!
دراکو: به بابام میگم😅👍
بعد از رفتن پاتح و بقیه هنوز بدنم خوارش داشت رفتم پیش خانم پامفری که یه معجون ضد خارش بهم داد و گفت امشب حتما برم حموم که اون سم ها از بدن به طور سطحی هم خارج بشه.
ظهر
رفتم خوابگاه اون دو تا خپل هنوز خواب بودند.
دراکو: هی بیدار شید خرس های گنده
متیو: دوباره اومدی بهمون گیر بدی زردک
تئو: همونجایی که رفته بودی می موندی
دراکو: پیش گرنجر؟
یهو دیدم دو تا شون از خواب پریدند.
تئو: می بینم چشم ما رو دور می بینی
متیو: حالا کاری هم کردی یا نه؟
پوکر بهشون نگاه کردم.
متیو: چیه خب؟...
دراکو: حیف که حوصله ی جواب دادنتو ندارم....
1 ساعت بعد
آمبریج بهم گفته بود برم دفترش.... از همون اول هم ازش بدم میومد آخه صورتی شد رنگ؟ رسیدم دفترش که گفت باید یه سری کارا رو انجام بدیم......
هرماینی ویو
هری: چطور جرات می کنی با اون ابله حرف بزنی؟
هرماینی: هی هری می تونم توضیح بدم....
هری: لازم نکرده!
هرماینی: ه... ر...
هری: (با داد) خفه شو!
هرماینی: (با داد) من داشتم برای معجون اسنیپ مواد جمع می کردم و بعد همش ریخت روی سر مالفوی..... از عمد نبود!
هری: آره پس چرا دنبال بازی می کردین؟
هرماینی: چه می دونم.... اون افتاد دنبال من.... منم دویدم..... (قیافه ی هرماینی🙄) حالا اگه بزارید بنده برم دوباره دنبال اون مواد بگردم!
1 ساعت بعد
بلاخره پیداشون کردم آخه جاشون رو حدودی پیدا کرده بودم الان هم باید مواد ها رو بزارم تو خوابگاه و خودم برم کتابخونه در مورد معجونم مطالعه کنم...
دراکو ویو
رسما امروز بیشتر از روزای عادی خسته شدم...
حوصلم سر رفته نمی دونم چیکار کنم.......
تصمیم گرفتم برم کتابخونه چون مطمئنم هرماینی هم الان اونجاس شک ندارم! راه افتادم و رفتم کتابخونه که بله گرنجر در حال درس خوندن بود...
دل به دریا زدم و رفتم صندلی جلوییش نشستم که سگ مَحَلَم کرد!
دراکو: اهم اهم......
جوابی نداد
دراکو: اهم اهم.....
هرماینی: (با عصبانیت) کوفت! نمی بینی دارم درس می خونم.... اومدی اینجا چیکار
دراکو: حوصلم سر رفته...
هرماینی: من چی کار می تونم بکنم؟
دراکو: بازی؟ 😁
هرماینی: رسما هری نابودت می کنه
دراکو: یکم....
هرماینی: اصلا من چرا باید با تو حرف بزنم؟ ما که حتی دوست هم نیستیم!
دراکو: خب چطوره باشیم؟
هرماینی: ببین حتی فکرشو هم نکن! شیر فهم شد؟
و پاشد و کتاباشو جمع کرد و خواست بره که پاشدم و دستشو کشیدم و رفتم جلوشو و یکی از دستامو دور کمرش حلقه کردمو دستمو زیر چونه اش گذاشتم و گفتم
دراکو: چرا؟
هرماینی: کوفت و چرا ! ولم کن
کرمم فعال شده😁
می خوام جای حساس، این پارتو تموم کنم🗿
چقدر من ظالمم😘👍
اون پاتح احمق اومد جلو و یقمو گرفت و کشید و گفت
پاتح: یه بار دیگه حتی اگه دست به هرماینی هم بزنی به جدم قسم می کشمت!
منم هولش دادم و گفتم
دراکو: هی تو صاحابش نیستی
پاتح: حالا گمشو از جلو چشمم تا قبرتو خودم نکندم!
دراکو: به بابام میگم😅👍
بعد از رفتن پاتح و بقیه هنوز بدنم خوارش داشت رفتم پیش خانم پامفری که یه معجون ضد خارش بهم داد و گفت امشب حتما برم حموم که اون سم ها از بدن به طور سطحی هم خارج بشه.
ظهر
رفتم خوابگاه اون دو تا خپل هنوز خواب بودند.
دراکو: هی بیدار شید خرس های گنده
متیو: دوباره اومدی بهمون گیر بدی زردک
تئو: همونجایی که رفته بودی می موندی
دراکو: پیش گرنجر؟
یهو دیدم دو تا شون از خواب پریدند.
تئو: می بینم چشم ما رو دور می بینی
متیو: حالا کاری هم کردی یا نه؟
پوکر بهشون نگاه کردم.
متیو: چیه خب؟...
دراکو: حیف که حوصله ی جواب دادنتو ندارم....
1 ساعت بعد
آمبریج بهم گفته بود برم دفترش.... از همون اول هم ازش بدم میومد آخه صورتی شد رنگ؟ رسیدم دفترش که گفت باید یه سری کارا رو انجام بدیم......
هرماینی ویو
هری: چطور جرات می کنی با اون ابله حرف بزنی؟
هرماینی: هی هری می تونم توضیح بدم....
هری: لازم نکرده!
هرماینی: ه... ر...
هری: (با داد) خفه شو!
هرماینی: (با داد) من داشتم برای معجون اسنیپ مواد جمع می کردم و بعد همش ریخت روی سر مالفوی..... از عمد نبود!
هری: آره پس چرا دنبال بازی می کردین؟
هرماینی: چه می دونم.... اون افتاد دنبال من.... منم دویدم..... (قیافه ی هرماینی🙄) حالا اگه بزارید بنده برم دوباره دنبال اون مواد بگردم!
1 ساعت بعد
بلاخره پیداشون کردم آخه جاشون رو حدودی پیدا کرده بودم الان هم باید مواد ها رو بزارم تو خوابگاه و خودم برم کتابخونه در مورد معجونم مطالعه کنم...
دراکو ویو
رسما امروز بیشتر از روزای عادی خسته شدم...
حوصلم سر رفته نمی دونم چیکار کنم.......
تصمیم گرفتم برم کتابخونه چون مطمئنم هرماینی هم الان اونجاس شک ندارم! راه افتادم و رفتم کتابخونه که بله گرنجر در حال درس خوندن بود...
دل به دریا زدم و رفتم صندلی جلوییش نشستم که سگ مَحَلَم کرد!
دراکو: اهم اهم......
جوابی نداد
دراکو: اهم اهم.....
هرماینی: (با عصبانیت) کوفت! نمی بینی دارم درس می خونم.... اومدی اینجا چیکار
دراکو: حوصلم سر رفته...
هرماینی: من چی کار می تونم بکنم؟
دراکو: بازی؟ 😁
هرماینی: رسما هری نابودت می کنه
دراکو: یکم....
هرماینی: اصلا من چرا باید با تو حرف بزنم؟ ما که حتی دوست هم نیستیم!
دراکو: خب چطوره باشیم؟
هرماینی: ببین حتی فکرشو هم نکن! شیر فهم شد؟
و پاشد و کتاباشو جمع کرد و خواست بره که پاشدم و دستشو کشیدم و رفتم جلوشو و یکی از دستامو دور کمرش حلقه کردمو دستمو زیر چونه اش گذاشتم و گفتم
دراکو: چرا؟
هرماینی: کوفت و چرا ! ولم کن
کرمم فعال شده😁
می خوام جای حساس، این پارتو تموم کنم🗿
چقدر من ظالمم😘👍
- ۳۶.۶k
- ۱۸ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط