چپتر نهم
قایق تندرو در میان امواج تاریک مدیترانه پیش میرفت. سانزو، بیهوش و غرق در خون، در کف قایق افتاده بود. تو به پشت سر نگاه کردی؛ خانهی ساحلی در شعلههای آتش میسوخت و صدای انفجارهای پیدرپی سکوت شب را میشکست. قلبت گواهی میداد که آن سه نفر هرگز از آن جهنم خارج نمیشوند.
اما ناگهان، نوری از دور درخشید. یک جتاسکی با سرعتی سرسامآور به قایق نزدیک شد. ران بود، در حالی که ایزانای زخمی را پشت خود نشانده بود. آنها به قایق رسیدند و با سختی وارد شدند. ران نفسنفسزنان گفت: «مایکی... اون دیوونه... اون موند تا سقف رو روی سر همهشون خراب کنه.»
اشک در چشمانت حلقه زد. اما قبل از اینکه نام مایکی را فریاد بزنی، سایهای از زیر آب بالا آمد و لبهی قایق را گرفت. مایکی، با بدنی سوخته و چشمانی که به سختی باز میشدند، خودش را بالا کشید. او زنده بود، اما بهایی سنگین پرداخته بود.
حالا، در فضای کوچک قایق، چهار مردی که تا چند ساعت پیش قصد کشتن هم را داشتند، در سکوتی سنگین به هم نگاه میکردند. بونتن نابود شده بود. ثروت، قدرت و امپراتوری آنها خاکستر شده بود. تنها چیزی که باقی مانده بود، تو بودی و زخمی که بر تن هر چهار نفرشان نشسته بود.
ایزانا به سختی نشست و به افق خیره شد. «دیگه نه پادشاهیای هست، نه قانونی. ما فقط چند تا فراری هستیم.»
ران پوزخندی زد و سرش را به شانه تو تکیه داد. «فراریهای ثروتمند، فرشته. من هنوز چند تا حساب مخفی توی سوئیس دارم که پلیس روحش هم خبر نداره.»
مایکی که در گوشهای کز کرده بود، دستت را گرفت. لرزش دستانش تمام شده بود. نگاهش دیگر آن تاریکی مطلق را نداشت؛ انگار آن انفجار، بخشی از شیاطین درونش را سوزانده بود. او زمزمه کرد: «من دیگه نمیخوام صاحب تو باشم... فقط میخوام جایی باشم که تو هستی.»
اما این آرامش قبل از طوفان بود. رادارهای قایق شروع به بوق زدن کردند. هلیکوپترهای پلیس بینالملل از دور نمایان شدند. آنها دستبردار نبودند.
سانزو به هوش آمد و با صدایی ضعیف گفت: «اونا ما رو محاصره کردن. راه فراری نیست.»
ایزانا بلند شد و به بقیه نگاه کرد. رقابت آنها حالا به یک اتحاد مرگبار تبدیل شده بود. «اگه قرار باشه بمیریم، مثل افسانهها میمیریم. اما اون...» او به تو اشاره کرد. «اون باید زنده بمونه.»
نقشهی نهایی در حال شکلگیری بود. آنها میدانستند که حضورشان در کنار تو، حکم مرگ توست. پلیس فقط آنها را میخواست.
ران به چشمانت زل زد. «فرشته، یادت هست گفتم الماسها بهت میان؟» او یک فلشمموری کوچک و یک پاسپورت جدید در دستت گذاشت. «این کلید تمام ثروت ماست. برو و زندگیای رو بساز که ما هرگز نتونستیم داشته باشیم.»
مایکی بلند شد و پیشانیاش را به پیشانیات چسباند. «این آخرین دستور منه: برنگرد. هیچوقت پشت سرت رو نگاه نکن.»
آنها تو را به داخل یک قایق نجات کوچک که در بدنه قایق اصلی مخفی بود، هدایت کردند. در حالی که تو را در تاریکی دریا رها میکردند، قایق اصلی با سرعت به سمت هلیکوپترها و کشتیهای پلیس حرکت کرد تا توجه همه را جلب کند.
تو در میان امواج تنها ماندی، در حالی که صدای شلیک و انفجار از دور شنیده میشد. آنها داشتند آخرین نبردشان را نه برای قدرت، بلکه برای آزادی تو انجام میدادند.
آیا کسی از این انتحار جان سالم به در میبرد؟
اما ناگهان، نوری از دور درخشید. یک جتاسکی با سرعتی سرسامآور به قایق نزدیک شد. ران بود، در حالی که ایزانای زخمی را پشت خود نشانده بود. آنها به قایق رسیدند و با سختی وارد شدند. ران نفسنفسزنان گفت: «مایکی... اون دیوونه... اون موند تا سقف رو روی سر همهشون خراب کنه.»
اشک در چشمانت حلقه زد. اما قبل از اینکه نام مایکی را فریاد بزنی، سایهای از زیر آب بالا آمد و لبهی قایق را گرفت. مایکی، با بدنی سوخته و چشمانی که به سختی باز میشدند، خودش را بالا کشید. او زنده بود، اما بهایی سنگین پرداخته بود.
حالا، در فضای کوچک قایق، چهار مردی که تا چند ساعت پیش قصد کشتن هم را داشتند، در سکوتی سنگین به هم نگاه میکردند. بونتن نابود شده بود. ثروت، قدرت و امپراتوری آنها خاکستر شده بود. تنها چیزی که باقی مانده بود، تو بودی و زخمی که بر تن هر چهار نفرشان نشسته بود.
ایزانا به سختی نشست و به افق خیره شد. «دیگه نه پادشاهیای هست، نه قانونی. ما فقط چند تا فراری هستیم.»
ران پوزخندی زد و سرش را به شانه تو تکیه داد. «فراریهای ثروتمند، فرشته. من هنوز چند تا حساب مخفی توی سوئیس دارم که پلیس روحش هم خبر نداره.»
مایکی که در گوشهای کز کرده بود، دستت را گرفت. لرزش دستانش تمام شده بود. نگاهش دیگر آن تاریکی مطلق را نداشت؛ انگار آن انفجار، بخشی از شیاطین درونش را سوزانده بود. او زمزمه کرد: «من دیگه نمیخوام صاحب تو باشم... فقط میخوام جایی باشم که تو هستی.»
اما این آرامش قبل از طوفان بود. رادارهای قایق شروع به بوق زدن کردند. هلیکوپترهای پلیس بینالملل از دور نمایان شدند. آنها دستبردار نبودند.
سانزو به هوش آمد و با صدایی ضعیف گفت: «اونا ما رو محاصره کردن. راه فراری نیست.»
ایزانا بلند شد و به بقیه نگاه کرد. رقابت آنها حالا به یک اتحاد مرگبار تبدیل شده بود. «اگه قرار باشه بمیریم، مثل افسانهها میمیریم. اما اون...» او به تو اشاره کرد. «اون باید زنده بمونه.»
نقشهی نهایی در حال شکلگیری بود. آنها میدانستند که حضورشان در کنار تو، حکم مرگ توست. پلیس فقط آنها را میخواست.
ران به چشمانت زل زد. «فرشته، یادت هست گفتم الماسها بهت میان؟» او یک فلشمموری کوچک و یک پاسپورت جدید در دستت گذاشت. «این کلید تمام ثروت ماست. برو و زندگیای رو بساز که ما هرگز نتونستیم داشته باشیم.»
مایکی بلند شد و پیشانیاش را به پیشانیات چسباند. «این آخرین دستور منه: برنگرد. هیچوقت پشت سرت رو نگاه نکن.»
آنها تو را به داخل یک قایق نجات کوچک که در بدنه قایق اصلی مخفی بود، هدایت کردند. در حالی که تو را در تاریکی دریا رها میکردند، قایق اصلی با سرعت به سمت هلیکوپترها و کشتیهای پلیس حرکت کرد تا توجه همه را جلب کند.
تو در میان امواج تنها ماندی، در حالی که صدای شلیک و انفجار از دور شنیده میشد. آنها داشتند آخرین نبردشان را نه برای قدرت، بلکه برای آزادی تو انجام میدادند.
آیا کسی از این انتحار جان سالم به در میبرد؟
- ۲.۷k
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط