007-آلما ویسکی - پارت 1۸

.....
007-آلما ویسکی - پارت 1۸
.....
ناتسو با شنیدن جواب مثبت آنیا لبخندی صمیمی‌ زد و به او گفت که برای مدتی بیرون می‌رود و آنیا را در آن خانه‌ی عجیب و غریب تنها گذاشت.
آنیا شروع به تمیزکاری کرد؛ هرچه بیشتر به خانه نگاه می‌کرد، ساختار عجیب‌تری در آن می‌دید. فضای داخلی آنجا، درست مثل نمای بیرونی‌اش، با تمام خانه‌های معمولی متفاوت بود. هرچند او هم وسیلهٔ زیادی برای یک خانهٔ عادی نداشت، جز پالتو، ماسک و کلاهی که دامیان برایش خریده بود و البته شنلی که خودش با پول او تهیه کرده بود، هیچ چیز نداشت.
بعد از اینکه تمیزکاریِ آن خانه‌ی کوچک -که زحمت زیادی هم نداشت- تمام شد، پالتو را کناری گذاشت. ناتسو به او اجازه داده بود هر چه می‌خواهد از وسایلش بردارد. دری که خانه‌ی آن‌ها را به هم وصل می‌کرد، تقریباً تمام دیوار را گرفته بود و آن‌قدر بزرگ بود که آنیا می‌توانست وسایل سنگین را هم به‌راحتی از آن عبور دهد. مشغول کار بود که ناتسو از راه رسید.

او با تعجب به آنیا نگاه کرد و گفت: «هی، لازم نیست وسایل سنگین رو خودت جابه‌جا کنی. مگه بهت نگفتم کمکت می‌کنم؟»

اما آنیا، بی‌توجه به حرف او، نگاهش به مدارکی افتاد که در دستان ناتسو بود. پرسید: «اونا...؟»

ناتسو لبخندی زد: «بهت تبریک می‌گم! تو از الان "آلما ویسکی" هستی.»

آنیا با حیرت گفت: «واقعاً؟ این‌قدر سریع؟ چطور ممکنه؟»

ناتسو شانه ای بالا انداختو گفت: «بهت که گفتم، من آشناهای خیلی بدردبخوری دارم.»

آنیا با کمی شیطنت گفت: «واقعاً بدردبخورن!»

ناتسو با لحنی که انگار انتظار شنیدن چیز دیگری را هم داشت، گفت: «خب... چیزی نمی‌خوای بهم بگی؟ نباید ازم تشک...»

اما قبل از اینکه حرفش تمام شود آنیا گفت: «اوه، آره! بیا کمکم کن، اینا همون‌طور که گفتی واقعاً سنگینه.»

ناتسو که انگار قلبش شکسته بود،اشکی که وجود نداشت را از چشمانش پاک کرد و گفت: «منظورم این نبود... بیخیال، بیا اینو بگیر.»

او دستی را که تا آن لحظه پشتش پنهان کرده بود، بیرون آورد و بطری کوچکی را به سمت آنیا گرفت. آنیا با تعجب پرسید: «این چیه؟»
ناتسو :«رنگ مو.»
آنیا ابروهایش را در هم کشید: «رنگ مو؟ برای چی بهم می‌دیش؟»

ناتسو توضیح داد: «دیگه برای چی؟ موهای تو خیلی جلب توجه می‌کنه و افراد زیادی توی این شهر نیستن که موی صورتی داشته باشن. بهتر نیست بپوشونیشون؟ این رنگ، هم‌رنگِ موهای منه. حداقل تا وقتی که از هویتِ آلما استفاده می‌کنی، بهتره این‌طوری باشی.»
آنیا با تردید پرسید: «هم‌رنگِ موهای تو؟ پس قهوه‌ایه؟»
ناتسو بطری را جلوتر برد: «نمی‌خوایش؟»

#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
دیدگاه ها (۱۲)

007-پنهان در مه - پارت ۸۰

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۲چند روز گذشتلوید و یور ...

آوای شبپارت ۱۹موقعیت : شامانیا به زور قاشقو توی دهانش میگذاش...

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۱۰**(عصر همان روز - عمارت دزموند 🏰)دام...

#حکایت_قدیمی حکایت مرد دانا و سه پرسشروزی مردی نزد پیر دانای...

ادامه باندو رسید و رفتند پارک سگا ساعت۶:۱۰رفتن و ساعتا یه ۸:...

⚖وکیل من⚖ پارت ۲ — اولین سرنخ چند ساعت بعدجنی در خانه نشسته ...

داستان کودکانه «سنجاب کوچولو و گردویِ طلايي» به نویسندگی رزی...

گاهی وقتها هم که اعلامیه جدیدی از امام می‌رسید، با همان طلبه...

⚡️پاسخ غیرمنتظرۀ دانشجوی آمریکایی به خبرنگار صدای آمریکا!🟡به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط