داستان کوتاه .
داستان کوتاه .
کلاف سردر گم . بهرام صادقی
عکاس باز بلند شد. شانههایش را بالا انداخت:
ـ دیگه هیچ عکسی اینجا نداریم. یکی از همینهاست…
او دندانش را به هم میفشرد. وقتی کمی آرام گرفت، گفت:
ـ اینها عکس من نیست. شش تا عکس شش در چار با یک کارت پستالی، پولش را گرفتهای باید تحویل بدهی…
عکاس سه دسته عکس را گذاشت جلو او.
ـ تحویل شما، قربان. پیشکش. عصبانیت ندارد. والله من که سر درنمیآرم. هر سه جور شکل جنابعالی است، عکس جنابعالی است. یکی با سبیل و کلاه، و یکی با سبیل و بیکلاه، و یکی، هم بیسبیل هم بیکلاه. هرکدامشان را عشقتونه بردارید…
ـ عشقم؟ مگه عشقیه؟ آقای محترم! آقای عکاس! یا به سرت زده یا مرا مسخره میکنی. تو مگر کاسب نیستی، مشتری نداشتهای، نمیخواهی کار و زندگی بکنی؟ کجای دنیا وقتی یک نفر میرود عکسش را بگیرد سه جور عکس میآرند جلوش میاندازند، ریشخندش میکنند، میگویند هر سه جور عکس جنابعالیه، هر کدامش را خواستی بردار؟ پریروز که عکس میانداختم مگر کور بودی؟ نه سبیل داشتم، نه کلاه داشتم، نه کتم این ریختی بود.
عکاس به تنگ آمده بود. دستهایش را به هم مالید و کوشید خودش را نگه دارد. مؤدبانه و شمرده جواب داد:
ـ اینها همه درست، همه حرف حسابی، من هم قبول دارم. والله تقصیر این شاگرد خرفت احمق منه که اینها را به هم ریخته، شمارههایش را به هم زده والا اول بار بی معطلی تقدیمتان میکردم، این همه هم حرف و مرافه نداشت. اما من تمام تعجبم از اینه که چطور این سه عکس شبیه شما است. درست مثل این که خود شمایید. حالا نمیدانم مال شما است یا مال آدم دیگری شبیه شما… نمیدانم عکس اصلی شما چطور شده… آخر چطور شده… شما قیافهی خودتان را تشخیص نمیدهید؟
ـ مگر شما تشخیص میدهید که من بدهم؟
ـ چرا ندهم؟ الان یک عکس از من نشان بدهید، مال هر وقت باشه، فورن میگم از منه یا نیست. متعجبم…
ـ متعجبی؟ مگر واجبه تمام مردم دنیا عکسشان را تشخیص بدهند؟ حالا تو عکاسی، کارت اینه. کدام مرغی تخم خودش را تشخیص میدهد؟ ببین چطور مردم را گول میزنند. سه چهار روز منتظرشان میکنند، از کار و زندگی بازشان میکنند، بعد هم اینجور جواب میدهند…
عکاس نزدیک بود به گریه بیفتد. از جیبش آینهای درآورد و داد به او:
ـ این کار که دیگر آسانه. ببین! ببین شکل عکسها هستی یا نه؟
او آینه را گرفت و در آن نگاه کرد. بعد همانطور که آینه در دستش بود نشست روی صندلی. زیرلب به تلخی زمزمه میکرد.
بعد ناگهان آینه را داد به عکاس و سرش را در دو دست گرفت و فشار داد عکاس آهسته پرسید:
ـ دیدی؟
او بلند شد. باز رفت جلو میز. عکسها را برداشت و نگاه کرد و داد به دست عکاس. عکاس گفت:
ـ اگر بنشینی صاحبهای این عکسها همهشان میآیند. بد نیست همقیافههای خودت را بشناسی.
او رفت به طرف در:
ـ همهش حقهبازیه. اینها هیچکدام عکس من نیست. معلوم نیست عکس حقیقی من چطور شده. ممکنه اصلن عکس مرا نگرفته باشی. خاک بر سرتان با عکس گرفتنتان.
وقتی او رفت بیرون، عکاس مثل دیوانهها دور اتاق راه افتاد.
ـ خدایا، دارم دیوانه میشم. چطور خودش را نشناخت؟ چطور این عکسها همهشان شبیه او بودند؟ نزدیکه… نزدیکه خودم را از پنجره پرت کنم پایین.
شاگردش آمد تو:
ـ یارو عکسهاش را گرفت؟ دیدمش میرفت تو عکاسخانه روبهرویی.
کلاف سردر گم . بهرام صادقی
عکاس باز بلند شد. شانههایش را بالا انداخت:
ـ دیگه هیچ عکسی اینجا نداریم. یکی از همینهاست…
او دندانش را به هم میفشرد. وقتی کمی آرام گرفت، گفت:
ـ اینها عکس من نیست. شش تا عکس شش در چار با یک کارت پستالی، پولش را گرفتهای باید تحویل بدهی…
عکاس سه دسته عکس را گذاشت جلو او.
ـ تحویل شما، قربان. پیشکش. عصبانیت ندارد. والله من که سر درنمیآرم. هر سه جور شکل جنابعالی است، عکس جنابعالی است. یکی با سبیل و کلاه، و یکی با سبیل و بیکلاه، و یکی، هم بیسبیل هم بیکلاه. هرکدامشان را عشقتونه بردارید…
ـ عشقم؟ مگه عشقیه؟ آقای محترم! آقای عکاس! یا به سرت زده یا مرا مسخره میکنی. تو مگر کاسب نیستی، مشتری نداشتهای، نمیخواهی کار و زندگی بکنی؟ کجای دنیا وقتی یک نفر میرود عکسش را بگیرد سه جور عکس میآرند جلوش میاندازند، ریشخندش میکنند، میگویند هر سه جور عکس جنابعالیه، هر کدامش را خواستی بردار؟ پریروز که عکس میانداختم مگر کور بودی؟ نه سبیل داشتم، نه کلاه داشتم، نه کتم این ریختی بود.
عکاس به تنگ آمده بود. دستهایش را به هم مالید و کوشید خودش را نگه دارد. مؤدبانه و شمرده جواب داد:
ـ اینها همه درست، همه حرف حسابی، من هم قبول دارم. والله تقصیر این شاگرد خرفت احمق منه که اینها را به هم ریخته، شمارههایش را به هم زده والا اول بار بی معطلی تقدیمتان میکردم، این همه هم حرف و مرافه نداشت. اما من تمام تعجبم از اینه که چطور این سه عکس شبیه شما است. درست مثل این که خود شمایید. حالا نمیدانم مال شما است یا مال آدم دیگری شبیه شما… نمیدانم عکس اصلی شما چطور شده… آخر چطور شده… شما قیافهی خودتان را تشخیص نمیدهید؟
ـ مگر شما تشخیص میدهید که من بدهم؟
ـ چرا ندهم؟ الان یک عکس از من نشان بدهید، مال هر وقت باشه، فورن میگم از منه یا نیست. متعجبم…
ـ متعجبی؟ مگر واجبه تمام مردم دنیا عکسشان را تشخیص بدهند؟ حالا تو عکاسی، کارت اینه. کدام مرغی تخم خودش را تشخیص میدهد؟ ببین چطور مردم را گول میزنند. سه چهار روز منتظرشان میکنند، از کار و زندگی بازشان میکنند، بعد هم اینجور جواب میدهند…
عکاس نزدیک بود به گریه بیفتد. از جیبش آینهای درآورد و داد به او:
ـ این کار که دیگر آسانه. ببین! ببین شکل عکسها هستی یا نه؟
او آینه را گرفت و در آن نگاه کرد. بعد همانطور که آینه در دستش بود نشست روی صندلی. زیرلب به تلخی زمزمه میکرد.
بعد ناگهان آینه را داد به عکاس و سرش را در دو دست گرفت و فشار داد عکاس آهسته پرسید:
ـ دیدی؟
او بلند شد. باز رفت جلو میز. عکسها را برداشت و نگاه کرد و داد به دست عکاس. عکاس گفت:
ـ اگر بنشینی صاحبهای این عکسها همهشان میآیند. بد نیست همقیافههای خودت را بشناسی.
او رفت به طرف در:
ـ همهش حقهبازیه. اینها هیچکدام عکس من نیست. معلوم نیست عکس حقیقی من چطور شده. ممکنه اصلن عکس مرا نگرفته باشی. خاک بر سرتان با عکس گرفتنتان.
وقتی او رفت بیرون، عکاس مثل دیوانهها دور اتاق راه افتاد.
ـ خدایا، دارم دیوانه میشم. چطور خودش را نشناخت؟ چطور این عکسها همهشان شبیه او بودند؟ نزدیکه… نزدیکه خودم را از پنجره پرت کنم پایین.
شاگردش آمد تو:
ـ یارو عکسهاش را گرفت؟ دیدمش میرفت تو عکاسخانه روبهرویی.
- ۳۴۰
- ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط