پارت ۱

خانه‌ای که یکی را نگه می‌دارد

پارت اول — عکس

باران از صبح بی‌وقفه می‌بارید.

قطره‌ها آرام روی شیشه‌ی بزرگ می‌لغزیدند و نور خاکستری عصر را روی اتاق پخش می‌کردند. صدای باران،سکوت سنگین استودیو را پر کرده بود و تنها صدایی که گاهی شنیده می‌شد، صدای ورق خوردن چند عکس قدیمی بود.

تهیونگ پشت میز نشسته بود و یکی‌یکی عکس‌هایی را که برای پروژه‌ی جدیدش تحویل گرفته بود، بررسی می‌کرد.

پروژه درباره‌ی بناهای قدیمی و مکان‌هایی بود که قرار بود پیش از بازسازی یا تخریب، از آن‌ها عکس‌برداری شود.

بیشتر عکس‌ها معمولی بودند
حداقل از ظاهر.

خانه‌های قدیمی.

خیابان‌های متروک.

ساختمان‌هایی که سال‌ها بود کسی در آنها زندگی نکرده بود.

اما یک پوشه بین همه‌ی آن‌ها توجه تهیونگ را جلب کرده بود.

روی پوشه هیچ اسم مشخصی نوشته نشده بود.

فقط یک تاریخ.

بیست‌وهفت سال قبل.

تهیونگ پوشه را باز کرد.

چند عکس سیاه‌وسفید داخلش بود.

اولین عکس، تصویر یک جاده‌ی باریک و جنگلی بود.

دومی، نمایی دور از یک ساختمان قدیمی.

سومی...

تهیونگ دستش را متوقف کرد.

عکس، تصویری از یک خانه‌ی بزرگ و قدیمی بود که پشت درخت‌های خشک و بلند پنهان شده بود.

خانه سه طبقه داشت.

پنجره‌های بلند و تاریک.

سقف فروریخته در بعضی قسمت‌ها.

و ورودی بزرگی که حتی در عکس هم حس عجیبی ایجاد می‌کرد.

تهیونگ عکس را نزدیک‌تر آورد.

پایین عکس، با خودکار چیزی نوشته شده بود.

«چهار نفر وارد شدند.»

چند ثانیه بعد، جمله‌ی دیگری را دید.

«اما سه نفر برگشتند.»

و پایین‌تر، با خطی که انگار با عجله نوشته شده بود:

«نفر چهارم هرگز پیدا نشد.»

تهیونگ اخم کرد.

عکس را روی میز گذاشت و سراغ عکس بعدی رفت.

این یکی همان خانه را نشان می‌داد، اما از زاویه‌ای دیگر.

چهار نفر جلوی ساختمان ایستاده بودند.

چهره‌هایشان واضح نبود.

اما چیزی در عکس عجیب بود.

تهیونگ چشم هایش را به عکس نزدیک کرد.

سه نفر کنار هم ایستاده بودند.

و نفر چهارم کمی عقب‌تر قرار داشت.

اما صورتش...

کاملاً نامشخص بود.

نه به خاطر کیفیت پایین عکس.

انگار عمداً صورتش از داخل تصویر تار شده بوده

تهیونگ چند لحظه به عکس خیره ماند.

بعد عکس را کنار گذاشت.

اما وقتی خواست سراغ عکس بعدی برود، متوجه چیزی شد.

پشت عکس قبلی نوشته شده بود:

«اگر چهار نفر وارد شدند، منتظر چهار نفر برای خروج نباش.»

تهیونگ آرام زیر لب گفت:

ـ این دیگه چیه؟

همان لحظه گوشی‌اش زنگ خورد.

یکی از همکارانش بود.

ـ عکس‌ها رو دیدی؟

ـ آره.

ـ اون پوشه‌ی قدیمی رو هم دیدی؟

ـ آره. داستانش چیه؟

چند ثانیه سکوت شد.

بعد همکارش گفت:

ـ راستش خودمم نمی‌دونم. این عکس‌ها همراه پرونده‌ی قدیمی اون پروژه عکاسی اومده بودن.

ـ اسم خونه چیه؟

ـ کسی اسم مشخصی براش ثبت نکرده.

ـ آدرسش؟

ـ توی پرونده هست.

تهیونگ سریع گفت:

ـ برام بفرست.

ـ چرا؟

تهیونگ دوباره به عکس خانه نگاه کرد.

ـ نمی‌دونم.

مکث کوتاهی کرد.

ـ فقط می‌خوام بدونم این عکس‌ها واقعاً مربوط به کجاست.

تماس که تمام شد، چند دقیقه بعد آدرس برایش ارسال شد.

تهیونگ آدرس را باز کرد.

جاده‌ای دورافتاده در خارج شهر.

تقریباً هیچ ساختمانی اطرافش نبود.

و عجیب‌تر از همه اینکه وقتی آدرس را در نقشه جست‌وجو کرد، هیچ تصویری از خود خانه وجود نداشت.

فقط یک نقطه‌ی خالی.

تهیونگ دوباره عکس را برداشت.

چیزی در آن خانه بود که نمی‌توانست توضیحش بدهد.

نه اینکه از آن می‌ترسید.

بیشتر شبیه این بود که احساس می‌کرد خانه منتظر چیزی است.

منتظر کسی.

او دوربینش را برداشت.

عکس‌ها را داخل کیف گذاشت.

و برای اولین بار تصمیم گرفت خودش به آنجا برود.

نمی‌دانست چرا.

فقط می‌دانست باید بفهمد آن چهار نفر چه کسانی بودند.

و مهم‌تر از همه...

نفر چهارم چه بلایی سرش آمده بود.

--- پایان پارت یک---

نویسنده:
wisgoon.com/kim-mona-vy
https://wisgoon.com/bangtannnnn
دیدگاه ها (۹)

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۲۶ | شروع واقعینیم ساعت بعد، هر چهار نف...

پارت پنجم:حقیقتی که میکُشد. این بار جونگکوک بدون حرف دنبالش...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت شــش 𓆪 🖤🥀ات با شنیدن حرف جیمین خشکش...

آرون هم لبخند زد، اما خیلی زود جدی شد.«من برادرتم، نایک. حق ...

پارت ۴۹ ساعت هفت شده بود.لینا جلوی آینه آخرین نگاه رو به خود...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چــهل‌وسوم 𓆪 🖤🥀اسما چند ثانیه فقط به مادرش خ...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت چهارم :ویو کوک:ساعت نزدیک هشت شب ب...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟏اتاق برای چند ثانیه توی سکوت فرو رفت.ا...

فاصله یک لبخند تا جنون

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۲۲ | «یک اسم قدیمی» 📱🖤 ظهر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط