خیلی چیزها قابل گذشت هستند، خیلی چیزها را می توان با گذشت
خیلی چیزها قابل گذشت هستند، خیلی چیزها را می توان با گذشت زمان فراموش کرد اما خیانت رفته رفته ابعاد وسیع تری می یابد، رفته رفته پر و بال می گیرد و سایه این پرنده شوم روی تمام زندگی ات می افتد. روی اندیشه ات، قلبت ات، روی قدم هایی که برمی داری و معلوم نیست تو را به کجا می برند.
تصمیم دارم بنویسم برای تو و خودم که حالا اینجا ایستاده ایم، کم یا زیاد، خوب یا بد، آباد یا ویران. برای تو و خودم که سالهای سال همسفر بودیم و به مقصد نرسیدیم. انگار مقصد هم مانند ما مسافر بود، او می رفت و ما می رفتیم، او می دوید و ما می دویدیم و رسیدن سایه ای بود، سرابی، سرودی، ترانه ای، چیزی کوتاه و زودگذر، چیزی دروغین و دور. نبود. اصلا، توهمی بود!
در بیابانی دور و سنگلاخ، در کویری که نه امید رویش بود نه گذار ابر، در برهوتی که سایه ها کش می آمدند و نگاهها تشنه لب فریاد می زدند، در برزخی ناکجاآباد، من و تو درختی کاشتیم. درختی که فقط با اشکها و لبخندهای ما بالید، در همان برهوت خشک پا گرفت و بالا آمد، برای خیلی ها سایبان شد، برای بسیاری دخیل دعا، برای آدم ها میوه داد و برای پرنده ها لانه بود.
درخت من و تو، درخت تناوری شد اگرچه از تلخی ها آب خورد، اگرچه تازیانه ها خورد، اگرچه تبرها زدند و نیافتاد. در برابر تمام جهان ایستاد، سرسبز و شاداب. زمستان را سنگین از برف و کولاک، تابستان را پژمرده از گرمای طاقت فرسای کویر، اما همیشه بهاری بود، اردیبهشتی که شادترین رنگها به برگها برمی گشت. پرنده ها سبکسرانه می خواندند و کویر دیگر خشونت سابق را نداشت.
من و تو اگر گریستیم درختمان را آب دادیم، اگر خندیدیم به درختمان رنگ های شاد پاشیدیم، هرچه کردیم و هرچه گفتیم درخت درخت من و تو بود و گذشت سالها به همه عابرین این بیراهه نشان داد که می شود، که در کویر هم می توان، که ناشدنی ها برای انسان معنا ندارد.
تا این که خیانت فرا رسید. همسفر شد با من و تو. دیگر نه گریه هامان گریه بود، نه خنده هامان خنده، سرخورده و نفس بریده بودیم. این که سفرمان را پایانی بود یا نبود و ما نمیدانستیم، اینکه یاد یار و دیار کرده بودیم، اینکه ... هرچه بود اگرچه هنوز راه می رفتیم و قدم برمی داشتیم اما در قلبهایمان باوری خشکیده بود. مثل دیگران می اندیشیدیم، می پنداشتیم به عبث می پاییم. خیانت رسیده بود. خیانت در قلب من و تو لانه کرده بود. زیاد اشتباه کرده بودیم. از کاشتن درختی در کویر، از آرزویی محال، از سفری بی طرح و نقشه، از پنداری کودکانه، از ...! خیانت اما در کار من و تو نبود. حالا رسیده بود و درخت من و تو، بدون این که تبری باشد یا هیاهوی طوفان، از درون می پوسید، می پوسید و من و تو به عبث می پاییدیم. بعد ناگهان ایستادیم. اتراق کردیم. در جایی که هنوز آبادانی نبود، تو گوشه ای نشستی، من گوشه ای، بی آن که با هم سخن بگوییم، بی آن که با هم بگرییم، بی آن که با هم بخندیم، ایستادیم و هر دو... مانند درختی که کاشته بودیم شروع کردیم به پوسیدن، از درون پوسیدیم، پوسیدیم، پوسیدیم.
تصمیم دارم بنویسم برای تو و خودم که حالا اینجا ایستاده ایم، کم یا زیاد، خوب یا بد، آباد یا ویران. برای تو و خودم که سالهای سال همسفر بودیم و به مقصد نرسیدیم. انگار مقصد هم مانند ما مسافر بود، او می رفت و ما می رفتیم، او می دوید و ما می دویدیم و رسیدن سایه ای بود، سرابی، سرودی، ترانه ای، چیزی کوتاه و زودگذر، چیزی دروغین و دور. نبود. اصلا، توهمی بود!
در بیابانی دور و سنگلاخ، در کویری که نه امید رویش بود نه گذار ابر، در برهوتی که سایه ها کش می آمدند و نگاهها تشنه لب فریاد می زدند، در برزخی ناکجاآباد، من و تو درختی کاشتیم. درختی که فقط با اشکها و لبخندهای ما بالید، در همان برهوت خشک پا گرفت و بالا آمد، برای خیلی ها سایبان شد، برای بسیاری دخیل دعا، برای آدم ها میوه داد و برای پرنده ها لانه بود.
درخت من و تو، درخت تناوری شد اگرچه از تلخی ها آب خورد، اگرچه تازیانه ها خورد، اگرچه تبرها زدند و نیافتاد. در برابر تمام جهان ایستاد، سرسبز و شاداب. زمستان را سنگین از برف و کولاک، تابستان را پژمرده از گرمای طاقت فرسای کویر، اما همیشه بهاری بود، اردیبهشتی که شادترین رنگها به برگها برمی گشت. پرنده ها سبکسرانه می خواندند و کویر دیگر خشونت سابق را نداشت.
من و تو اگر گریستیم درختمان را آب دادیم، اگر خندیدیم به درختمان رنگ های شاد پاشیدیم، هرچه کردیم و هرچه گفتیم درخت درخت من و تو بود و گذشت سالها به همه عابرین این بیراهه نشان داد که می شود، که در کویر هم می توان، که ناشدنی ها برای انسان معنا ندارد.
تا این که خیانت فرا رسید. همسفر شد با من و تو. دیگر نه گریه هامان گریه بود، نه خنده هامان خنده، سرخورده و نفس بریده بودیم. این که سفرمان را پایانی بود یا نبود و ما نمیدانستیم، اینکه یاد یار و دیار کرده بودیم، اینکه ... هرچه بود اگرچه هنوز راه می رفتیم و قدم برمی داشتیم اما در قلبهایمان باوری خشکیده بود. مثل دیگران می اندیشیدیم، می پنداشتیم به عبث می پاییم. خیانت رسیده بود. خیانت در قلب من و تو لانه کرده بود. زیاد اشتباه کرده بودیم. از کاشتن درختی در کویر، از آرزویی محال، از سفری بی طرح و نقشه، از پنداری کودکانه، از ...! خیانت اما در کار من و تو نبود. حالا رسیده بود و درخت من و تو، بدون این که تبری باشد یا هیاهوی طوفان، از درون می پوسید، می پوسید و من و تو به عبث می پاییدیم. بعد ناگهان ایستادیم. اتراق کردیم. در جایی که هنوز آبادانی نبود، تو گوشه ای نشستی، من گوشه ای، بی آن که با هم سخن بگوییم، بی آن که با هم بگرییم، بی آن که با هم بخندیم، ایستادیم و هر دو... مانند درختی که کاشته بودیم شروع کردیم به پوسیدن، از درون پوسیدیم، پوسیدیم، پوسیدیم.
- ۴.۸k
- ۰۵ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط