پارت ۱۶
ات و جونگسو کنار اجاق وایستاده بودن. بوی سیر داغخورده و سبزی تازه فضا رو پر کرده بود. جونگسو با لبخند گفت:
— «سس داره عالی میشه، طعمش شبیه سس مادربزرگهست!»
ات با حواسپرتی هم میزد و لبخندی کمرنگ زد. دلش هنوز گیر بود. همهی چیزهایی که دیده و شنیده بود، هنوز ته ذهنش میچرخید.
چند دقیقه بعد، غذا آماده شد و چهار نفر دور میز نشستن—ات، جونگسو، تهیونگ و جونگکوک. فضا ساکت بود، فقط صدای قاشقچنگالها میاومد.
ناگهان گوشی ات ویبره رفت. نگاهش افتاد به اسم رمزآلودی که روی صفحه افتاده بود. بدون اینکه چیزی بگه، بلند شد.
— «ببخشید... یه لحظه.»
رفت سمت اتاق، در رو بست و تماس رو گرفت. صدای آشنای اونور خط لرز داشت.
— «عقرب سیاه... بار انبارو دزدیده.»
چند ثانیه سکوت. بعد ات با عصبانیتی انفجاری گفت:
— «چی؟ شما اونجا چه غلطی میکردین؟! مگه نگفته بودم بدون من هیچ حرکتی نکنید؟! مگه نگفتم اون محموله حساسه؟!»
صدای فریادش توی خونه پیچید. تهیونگ و جونگکوک نگاهی رد و بدل کردن. جونگسو قاشقش رو گذاشت زمین.
چند دقیقه بعد، در اتاق با شدت باز شد. ات با چشمای سرخ و فک قفلشده برگشت سر میز. نفسش تند بود و نگاهش آتیش میبارید.
ایستاد روبهروی جونگکوک.
— «دزدی از عقرب سرخ؟ واقعاً؟»
سکوت.
— «خجالت نمیکشی؟ من دارم همینطوری بهت اسلحه میدم، اعتماد میکنم، میذارم وارد کارم شی... بعد تو چیکار میکنی؟ از من میدزدی؟!»
جونگکوک فقط نگاهش کرد. نه انکار کرد، نه تأیید. حتی پلک نزد.
ات با صدایی که حالا لرز نداشت، اما یخ زده بود گفت:
— «واقعا فکر کردی نفهمم؟ فکر کردی نمیدونم کی پشت قضیهست؟»
جونگکوک بیاحساس گفت:
— «داری اشتباه میکنی.»
ات نیشخندی زد.
— «نه جونگکوک... این بار نه.»
و بعد، برگشت، پشتش رو کرد و بیصدا از اتاق خارج شد. فقط صدای قدمهاش موند... و سکوت سنگینی که بین اون سه نفر پخش شده بود.
---
— «سس داره عالی میشه، طعمش شبیه سس مادربزرگهست!»
ات با حواسپرتی هم میزد و لبخندی کمرنگ زد. دلش هنوز گیر بود. همهی چیزهایی که دیده و شنیده بود، هنوز ته ذهنش میچرخید.
چند دقیقه بعد، غذا آماده شد و چهار نفر دور میز نشستن—ات، جونگسو، تهیونگ و جونگکوک. فضا ساکت بود، فقط صدای قاشقچنگالها میاومد.
ناگهان گوشی ات ویبره رفت. نگاهش افتاد به اسم رمزآلودی که روی صفحه افتاده بود. بدون اینکه چیزی بگه، بلند شد.
— «ببخشید... یه لحظه.»
رفت سمت اتاق، در رو بست و تماس رو گرفت. صدای آشنای اونور خط لرز داشت.
— «عقرب سیاه... بار انبارو دزدیده.»
چند ثانیه سکوت. بعد ات با عصبانیتی انفجاری گفت:
— «چی؟ شما اونجا چه غلطی میکردین؟! مگه نگفته بودم بدون من هیچ حرکتی نکنید؟! مگه نگفتم اون محموله حساسه؟!»
صدای فریادش توی خونه پیچید. تهیونگ و جونگکوک نگاهی رد و بدل کردن. جونگسو قاشقش رو گذاشت زمین.
چند دقیقه بعد، در اتاق با شدت باز شد. ات با چشمای سرخ و فک قفلشده برگشت سر میز. نفسش تند بود و نگاهش آتیش میبارید.
ایستاد روبهروی جونگکوک.
— «دزدی از عقرب سرخ؟ واقعاً؟»
سکوت.
— «خجالت نمیکشی؟ من دارم همینطوری بهت اسلحه میدم، اعتماد میکنم، میذارم وارد کارم شی... بعد تو چیکار میکنی؟ از من میدزدی؟!»
جونگکوک فقط نگاهش کرد. نه انکار کرد، نه تأیید. حتی پلک نزد.
ات با صدایی که حالا لرز نداشت، اما یخ زده بود گفت:
— «واقعا فکر کردی نفهمم؟ فکر کردی نمیدونم کی پشت قضیهست؟»
جونگکوک بیاحساس گفت:
— «داری اشتباه میکنی.»
ات نیشخندی زد.
— «نه جونگکوک... این بار نه.»
و بعد، برگشت، پشتش رو کرد و بیصدا از اتاق خارج شد. فقط صدای قدمهاش موند... و سکوت سنگینی که بین اون سه نفر پخش شده بود.
---
- ۱۰.۱k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط