پارت ۱۸۵

جونگ‌کوک بدون کوچک‌ترین تغییر توی حالت صورتش، ماشه رو کشید.

صدای تیر توی انبار پیچید و بدن مرد بی‌جون روی صندلی افتاد.

چند ثانیه سکوت مطلق برقرار شد.

بعد جونگ‌کوک خیلی عادی اسلحه‌شو پایین آورد و رو به یکی از افرادش گفت:

— «جمعش کنین.»

بعد بدون اینکه حتی پشت سرشو نگاه کنه، از انبار بیرون رفت.

ات هم آروم دنبالش راه افتاد.

هوای بیرون سردتر شده بود و بوی بارون توی فضا پیچیده بود.

وقتی سوار ماشین شدن، چند دقیقه فقط صدای موتور می‌اومد.

جونگ‌کوک رانندگی می‌کرد و نگاهش خشک به جاده بود.

ات بالاخره آروم گفت:

— «یه جا باید بریم.»

— «کجا؟»

— «خونه‌ی قدیمی.»

جونگ‌کوک نگاه کوتاهی بهش انداخت.

— «برای چی؟»

ات خیلی طبیعی جواب داد:

— «از جونگ‌سو یه چیزی می‌خوام قرض بگیرم.»

جونگ‌کوک چیزی نگفت.

فقط فرمونو پیچوند سمت مسیر خونه‌ی قدیمی.

چند دقیقه بعد، ات بدون اینکه مستقیم نگاهش کنه پرسید:

— «نگفته بودی مادربزرگ داری.»

جونگ‌کوک خیلی کوتاه جواب داد:

— «همه دارن.»

ات آروم گفت:

— «منظورم اینه… هیچ‌وقت درباره‌ش حرف نزدی.»

این بار جونگ‌کوک جواب نداد.

فقط انگشتاش محکم‌تر دور فرمون جمع شد.

ات از نیم‌رخ نگاهش کرد.

از همون لحظه فهمید که جونگ‌کوک احتمالاً یه چیزی رو حدس زده.

ماشین جلوی خونه توقف کرد.

چراغ‌های خونه روشن بودن.

حتی قبل از پیاده شدن هم یه حس بد توی هوا بود.

جونگ‌کوک چند ثانیه به در خیره موند.

بعد آروم پیاده شد.

ات هم دنبالش رفت.

همین که وارد خونه شدن، صدای گریه‌ی خفه‌ی جونگ‌سو و مادر جونگ‌کوک توی سالن پیچیده بود.

جونگ‌سو روی مبل نشسته بود و صورتش از گریه قرمز شده بود.

مادر جونگ‌کوک هم دستشو روی دهنش گذاشته بود.

همون لحظه شک جونگ‌کوک تبدیل شد به واقعیت.

صورتش کامل بی‌حالت شد.

— «چی شده؟»

هیچ‌کس جواب نداد.

جونگ‌کوک این بار بلندتر و عصبی‌تر گفت:

— «پرسیدم چی شده؟»

جونگ‌سو با گریه سرشو بالا آورد.

— «حال مادربزرگ بده… می‌خواست تورو ببینه.»

جونگ‌کوک حتی یک ثانیه هم صبر نکرد.

سریع از کنارشون رد شد و رفت سمت اتاق.

در محکم بسته شد.

سالن توی سکوت سنگینی فرو رفت.

فقط صدای گریه‌ی آروم جونگ‌سو شنیده می‌شد.

ات همون‌جا ایستاده بود و به در بسته نگاه می‌کرد.

حدود ده دقیقه بعد، در اتاق باز شد.

جونگ‌کوک بیرون اومد.

چهره‌ش کاملاً سفید شده بود.

چشم‌هاش قرمز بود ولی هنوز خودش رو نگه داشته بود.

بدون اینکه چیزی بگه، فقط کنار دیوار ایستاد.

جونگ‌سو سریع رفت داخل اتاق.

چند دقیقه بعد برگشت بیرون و مستقیم به ات نگاه کرد.

— «مادربزرگ می‌خواد تو رو ببینه.»

ات چند ثانیه متعجب نگاهش کرد.

— «منو؟»

جونگ‌سو فقط سر تکون داد.

ات آروم رفت سمت اتاق.

وقتی وارد شد، بوی دارو و اکسیژن کل اتاقو پر کرده بود.

پیرزن روی تخت خوابیده بود.

خیلی ضعیف‌تر از چیزی بود که ات تصور می‌کرد.

اما همین که ات نزدیک شد، پیرزن لبخند خیلی کمرنگی زد.

دست لرزونشو آورد بالا.

ات آروم دستشو گرفت.

پیرزن با صدای بریده‌بریده گفت:

— «تو… همونی هستی که آرومش کرده…»

ات چیزی نگفت.

فقط آروم‌تر دستشو گرفت.

پیرزن با سختی نفس کشید.

— «جونگ‌کوک… از بچگی… هیچ‌وقت گریه نمی‌کرد… حتی وقتی درد داشت…»

چشم‌های خسته‌ش آروم روی صورت ات حرکت کرد.

— «مواظبش باش… اون بلد نیست ناراحتیشو بگه… فقط قایمش می‌کنه…»

گلوی ات خشک شد.

پیرزن خیلی آروم لبخند زد.

— «ولی پیش تو… نفس می‌کشه…»

چند دقیقه‌ی بعد، دستگاه کنار تخت شروع کرد به بوق ممتد کشیدن.

و همه‌چیز تموم شد.

حدود پانزده دقیقه بعد، ات از اتاق بیرون اومد.

صورتش کاملاً آروم بود اما چشم‌هاش خیس شده بود.

جونگ‌کوک فقط یک نگاه بهش انداخت.

همین کافی بود.

فهمید.

بدون اینکه حتی یک کلمه بگه، از خونه بیرون رفت.

در محکم بسته شد.

جونگ‌سو همون لحظه زد زیر گریه.

ات سریع کنارش نشست و بغلش کرد.

جونگ‌سو بین گریه‌هاش می‌گفت:

— «اون همیشه منتظر جونگ‌کوک بود… همیشه…»

ات فقط محکم‌تر بغلش کرد.

از اون‌طرف سالن، یونا با اخم و حسادت به صحنه نگاه می‌کرد.

نگاهش مستقیم روی ات بود.

اما ات حتی متوجهش هم نشد.


---

شب شده بود وقتی تهیونگ ات رو رسوند خونه.

قبل از رفتن چند ثانیه مکث کرد.

— «اگه خبری شد بهم بگو.»

ات فقط آروم گفت:

— «باشه.»

وقتی وارد خونه شد، سکوت کامل توی فضا پیچیده بود.

چراغ‌ها خاموش بودن.

ات ناخودآگاه اطرافو نگاه کرد.

جونگ‌کوک نبود.

همون لحظه گوشیش ویبره رفت.

«امشب خونه نمیام.»

ات چند ثانیه به پیام خیره موند.

بعد خیلی آروم گوشی رو خاموش کرد.

رفت سمت اتاق، لباساشو عوض کرد و مستقیم رفت زیر دوش.
دیدگاه ها (۶)

سه پارتی✨شب بود و سالن سینما تقریباً شلوغ بود.ات و جونگ‌کوک ...

چندپارتی جونگ کوک

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

بعد از چند دقیقه، جونگ‌کوک متوجه شد ات هنوز هر بار که صدای ر...

تک پارتی✨هر چند دقیقه یک‌ بار خودش رو توی آینه ماشین نگاه می...

قسمت ۱۰ «ات» با شنیدن این حرف، خنده‌ی کوتاهی کرد و ابرویی با...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁵ویو: اتتلفن خونه زنگ خورد.خدمتکا...

P59درِ سرویس بهداشتی با صدای آرومی پشت سر جی‌یون بسته شد، چن...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط