رمان=عشق و نفرت
رمان=عشق و نفرت
پارت⁵
میدونی ،سرد نگام کرد گفت=منم ،گفتم=کی تویی ،گفت=همونی که بابات ازش پول قرض گرفته و سه ساله نداده منم ،گفتم=بهتر بی حساب شدیم ازدواج میکنیم د تو از بدهی بابای من میگذری و درضمن حق نداری به من دست بزنی وقتی ازدواج کردیم و هر کی میره پی کار خودش ،گفت=نوچ نشد دیگه کوچولو تو وقتی با من ازدواج میکنی از نظر دیگران میشی چی ناموسم بس باید نکاتی رو رعایت کنین، گفتم=بس بزار ۲تا نکته مهم رو من بگم ،گفت=میشنوم ،گفتم =حق نداری جلوی من با دختر دیگه ایی باشی یک حق نداری .....
مست کنی بیای خونه ،گفت=قبوله قانون سوم من باید جلوی خانواده ها مثل لیلی و جنون رفتار کنی و منم همینطور تا اعتماد مامانم جلب شه قانون آخرم یا همون چهارم بدون اجازه من جایی نمیری شیرفهم شد؟،سرمو تکون دادم رفتیم بیرون و قبولیت رو به اونهم گفتیم خوشحال دست و شادی میکردن ولی من خوشحال نبودم چون خودمو قربانی بدهی بابا میدونستم اشکالی نداره اشاره کردم به بابام بگه که بدهیش پاک شده رفت و به بابام گفت بابام که انگار کل دنیارو بهش دادن خوشحال و شنگول یه عالمه تشکر کرد خواهر داماد اومد پیشم گفت=بزار خودمو معرفی کنم من سلنا عم داداشمم که تو آینده عشقته اسمش سپنتاست اسم مامانمم سولمازه یه داداشم داریم که بخاطر کاراش تو خارجه فعلا اسمش سیاوشه بابامونم بیش از حد پیر شده و شرکت بزرگش رو سپرده به سپنتا و خودشم سرگرم زن دومش شده ،برگام طرف دوتا زن داره گفتم=یعنی خونه شما نمیاد ،گفت=میدونی بابای ما در کل سه تا زن داره ولی مامانم با بابام صحبت نمیکنه برای همین بابام خیلی رو سپنتا حساب باز کرده ،بعد آروم تو گوشم گفت= سپنت گفت بهت که مافیاست،ها چی شنیدم مافیا چی وای کل سرنوشتم سیاه شد یا خدایا یا علی یا امام زمان نه کل دنیا سرم خراب شد احساس کردم رنگم پرید به به اون پسر که اسمش سپنتا بود نگاه کردم اره غیر ممکنه الکی الکی آنقدر خشن و سرد باشه آنقدر گول پیکر باشه خواهرش گفت=حالت خوبه ببخشید نباید میگفتم،لبخند الکی تحویلش دادم گفتم= مشکلی نیس،از جام پاشدم گفتم=مامان بابا اگه اجازه بدین من توی حیاط یه حرفی رو باید درباره آینده با اقا سپنتا درمیان بزارم......
پارت⁵
میدونی ،سرد نگام کرد گفت=منم ،گفتم=کی تویی ،گفت=همونی که بابات ازش پول قرض گرفته و سه ساله نداده منم ،گفتم=بهتر بی حساب شدیم ازدواج میکنیم د تو از بدهی بابای من میگذری و درضمن حق نداری به من دست بزنی وقتی ازدواج کردیم و هر کی میره پی کار خودش ،گفت=نوچ نشد دیگه کوچولو تو وقتی با من ازدواج میکنی از نظر دیگران میشی چی ناموسم بس باید نکاتی رو رعایت کنین، گفتم=بس بزار ۲تا نکته مهم رو من بگم ،گفت=میشنوم ،گفتم =حق نداری جلوی من با دختر دیگه ایی باشی یک حق نداری .....
مست کنی بیای خونه ،گفت=قبوله قانون سوم من باید جلوی خانواده ها مثل لیلی و جنون رفتار کنی و منم همینطور تا اعتماد مامانم جلب شه قانون آخرم یا همون چهارم بدون اجازه من جایی نمیری شیرفهم شد؟،سرمو تکون دادم رفتیم بیرون و قبولیت رو به اونهم گفتیم خوشحال دست و شادی میکردن ولی من خوشحال نبودم چون خودمو قربانی بدهی بابا میدونستم اشکالی نداره اشاره کردم به بابام بگه که بدهیش پاک شده رفت و به بابام گفت بابام که انگار کل دنیارو بهش دادن خوشحال و شنگول یه عالمه تشکر کرد خواهر داماد اومد پیشم گفت=بزار خودمو معرفی کنم من سلنا عم داداشمم که تو آینده عشقته اسمش سپنتاست اسم مامانمم سولمازه یه داداشم داریم که بخاطر کاراش تو خارجه فعلا اسمش سیاوشه بابامونم بیش از حد پیر شده و شرکت بزرگش رو سپرده به سپنتا و خودشم سرگرم زن دومش شده ،برگام طرف دوتا زن داره گفتم=یعنی خونه شما نمیاد ،گفت=میدونی بابای ما در کل سه تا زن داره ولی مامانم با بابام صحبت نمیکنه برای همین بابام خیلی رو سپنتا حساب باز کرده ،بعد آروم تو گوشم گفت= سپنت گفت بهت که مافیاست،ها چی شنیدم مافیا چی وای کل سرنوشتم سیاه شد یا خدایا یا علی یا امام زمان نه کل دنیا سرم خراب شد احساس کردم رنگم پرید به به اون پسر که اسمش سپنتا بود نگاه کردم اره غیر ممکنه الکی الکی آنقدر خشن و سرد باشه آنقدر گول پیکر باشه خواهرش گفت=حالت خوبه ببخشید نباید میگفتم،لبخند الکی تحویلش دادم گفتم= مشکلی نیس،از جام پاشدم گفتم=مامان بابا اگه اجازه بدین من توی حیاط یه حرفی رو باید درباره آینده با اقا سپنتا درمیان بزارم......
- ۳.۷k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط