قسمت هشتم | کلاس چهارم آوید
صدای معلم در کلاس میپیچید. همهی دانشآموزان پشت نیمکتهایشان نشسته بودند و دفترهایشان را باز کرده بودند.
روز اول مدرسه بود و کلاس چهارم آوید حالوهوای خاصی داشت؛ بعضی از بچهها هنوز با دوستانشان صحبت میکردند و بعضی با دقت به حرفهای معلم گوش میدادند.
در میان این همه دانشآموز، پنج دختر بودند که هرکدام اخلاق و دنیای متفاوتی داشتند.
ساناز
ساناز دختری از خانوادهای ثروتمند بود. همیشه دوست داشت مرکز توجه باشد و همهچیز مطابق میلش پیش برود. به ظاهر و وسایلش اهمیت زیادی میداد و گاهی دیگران را به خاطر تفاوتهای مالی مسخره میکرد. او مغرور بود و دوست داشت در جمع دوستانش نفر اول باشد.
ستاره
ستاره دختری مهربان، آرام و دلسوز بود. از کودکی با ساناز دوستی داشت، اما زندگی خانوادگیشان با هم تفاوت زیادی داشت. ستاره به وسایل گرانقیمت اهمیت نمیداد و بیشتر از هر چیزی، مهربانی آدمها برایش ارزش داشت. با این حال، گاهی در برابر رفتارهای ساناز سکوت میکرد.
روز اول مدرسه بود و کلاس چهارم آوید حالوهوای خاصی داشت؛ بعضی از بچهها هنوز با دوستانشان صحبت میکردند و بعضی با دقت به حرفهای معلم گوش میدادند.
در میان این همه دانشآموز، پنج دختر بودند که هرکدام اخلاق و دنیای متفاوتی داشتند.
ساناز
ساناز دختری از خانوادهای ثروتمند بود. همیشه دوست داشت مرکز توجه باشد و همهچیز مطابق میلش پیش برود. به ظاهر و وسایلش اهمیت زیادی میداد و گاهی دیگران را به خاطر تفاوتهای مالی مسخره میکرد. او مغرور بود و دوست داشت در جمع دوستانش نفر اول باشد.
ستاره
ستاره دختری مهربان، آرام و دلسوز بود. از کودکی با ساناز دوستی داشت، اما زندگی خانوادگیشان با هم تفاوت زیادی داشت. ستاره به وسایل گرانقیمت اهمیت نمیداد و بیشتر از هر چیزی، مهربانی آدمها برایش ارزش داشت. با این حال، گاهی در برابر رفتارهای ساناز سکوت میکرد.
- ۶۰
- ۱۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط