پدر خوانده عاشق پارت ۴.

ویو نویسنده 💜

پرش زمانی به صبح 🌺

کوک با صدای اجوما از خواب شیرینش گذشت و از تخت پایین امد رفت Vp کاراشو کرد امد لباس فرم مدرسه رو پوشید بعد موهاشو حالت داد یکم عطر زد رفت پایین.

جین: صبح بخیر تنبل خان 😁.

کوک: صبح بخیر 🥱

نامی: زودی بخور ما داریم میریم شرکت تو هم می رسونیم 😉.

کوک: لازم نیست خودم میرم 😊.

ته: شما اصلا می دونی مدرسه تون کجاست؟ که می خوای بری؟(سرد، تیکه) 😏.

کوک: اصلا به شما مربوط نیست جناب مافیا 😒.(تیکه)

تهیونگ هوفی کشید.

بعد از صبحانه همه از اجوما خداحافظی کردن بعد سوار ماشین شدن رفتن سمت مدرسه🚘.

پرش زمانی به مدرسه 🏫.

کوک پیاده شد.

شوگا: خوش بگذره بچه 😉.

کوک نیشخندی زد.

کوک: هوم خوش می گذره بای 🖐🏻.

همه به جز ته: بای. 🖐🏻

ماشین با سرعت زیادی از اونجا دور شد.

کوک وارد مدرسه جدید شد صاف رفت دفتر مدیر و وارد شد.

مدیر: مگه در زدن بلد نیستی بچه؟ 😒.

کوک: من جئون جونگکوکم دانش آموز جدید 😏.
مدیر با اسم جونگکوک سریع پاشد.

مدیر: تو پسر خونده جناب کیمی 🤨.

کوک: هوم ارههه 😏.

مدیر: دنبالم بیا 😇.

کوک دنبال مدیر رفت مدیر در یه کلاسو زد و وارد شد.

مدیر: معذرت می خوام اقای معلم مزاحم کلاستون شدم یه دانش اموز جدید داریم که انتقالیه. 😊.

معلم: اوهه پس بگو بیاد خودشو معرفی کنه 🙂.
مدیر: بیا تو پسر جون ☺️.

کوک وارد شد و بچه ها پچ پچ کردن.

یکی از بچه ها: چه خوشگله واییی 🤭.

یکی از پسرای الفا: مال خودمه 😏.

مدیر رفت.

معلم: خودتو معرفی کن پسرم 🫠.

کوک: جئون جونگکوک هستم. 😊

معلم: خب پسرم برو اون نیمکت که بغلشه خالیه بشین. 🙂

کوک رفت نشست معلم شروع کرد به درس دادن.

پرش زمانی به زنگ خونه 🩵(چون اتفاقی توی زنگای تفریح نیوفتاد رفتیم زنگ اخر)

کوک داشت می رفت که ناگهان یکی دستشو گرفت کوبوندش توی دیوار کوک از درد اخی گفت. و دید چند تا پسر دورشو گرفتن.

؟: چطوری امگا؟ 😉.

کوک: ولم کن عوضی 😡.

؟: نه باهات کار دارم تو منو نمی شناسی جئون کوچولو😏.

کوک: تو کی هستی؟ 😠.

؟: اوو بزار بهت بگم پدر خوانده تو کیم بزرگ پدر منو وقتی بچه بودم کشت اونم جلوی چشمام حالا قراره تو تاوانشو پس بدی می دونی چرا چون بچه ها تاوان کارای پدر و مادرشونو پس می دن. 😒.

کوک حرفی نزد فقط نگاش کرد .

؟: خب منتظر چی هستین بزنینش (داد) 😏.

و حدود پنج نفر ریختن سرشو کتکش می زدن و کوک خون دماغ شده بود و بخاطر ضربه ای که به شکمش وارد شد خون بالا اورد
اون پسرا که رفتن کوک به زور رو پاهاش وایستاد و با حال بد رفت بیرون که دید راننده امده دنبالش.

راننده: اقا چه اتفاقی افتاده حالتون خوبه 😦.

کوک: منو برسون عمارت من خوبم. 😣

دروغ گفت حالش خوب نبود و سوار ماشین شد و راه افتادن.

پرش زمانی به عمارت 🏰

کوک پیاده شد و همینطور می رفت سمت عمارت دعا دعا می کرد تهیونگ و پسرا عمارت نباشن. در عمارتو زد که اجوما درو باز کرد با دیدن کوک تو اون سر و وضع جیغ کشید.

اجوما: کوک پسرم این چه وضعیه؟ 😱.

کوک اروم وارد شد که طولی نکشید که تهیونگ و پسرا از طبقه بالا امدن پایین و کوک تصورش اشتباه بود مثل اینکه تهیونگ کارش زودتر تموم شده بود. پسرا با دیدن کوک که صورتش خونی بود هینی کشیدن تهیونگ که دیدش بدو رفت طرفش.

ته: این چه وضعیه دعوا کردیی؟ (داد، سرد) 😡
کوک سرشو پایین انداخت . تهیونگ چونشو گرفت اورد بالا.

تهیونگ: کیییی این کارو کردهههه (سرد، عربده) 🤬.

کوک با عربده تهیونگ ترسید و تنش لرزید.

جین: بس کن تهیونگ نمی بینی حالش خوب نیست 😡.

جین دست کوکو گرفت بردش رو مبل نشوندش.

جین: اجوما به دکتر چو زنگ بزنید بیاد عمارت. 🙂.

اجوما: باشه پسرم 😊.

جین: کوک بهم بگو کی اینکارو کرده باهات 😟.

کوک هیچی نگفت که.

ته: مگههه با تو نیستت؟ (عربده، سرد) 🤬

کوک پاشد و با صورت گریونش به ته زل زد تهیونگ برای اولین بار بود که کوکو دیده بود که گریه می کنه. کوک روبه روی تهیونگ وایستاد.

کوک: می خواییی بدونیی ارههه هموننن کسی که تو پدرشوو کشتییی اینکارو کرد لعنتییی تویه مافیایههه عوضییی (داد، گریه)

(همینجوری که داد می زد و گریه می کرد مشت های کوچیکشو می زد تو سینه ی تهیونگ)

به طور ناگهانی کوک ساکت شد و بخاطر حال بدش بیهوش افتاد تو بغل تهیونگ.



ادامه دارد......

چطور بود؟

تا پارت بعد بای توت فرنگیا 🖐🏻😘
دیدگاه ها (۱۱)

شاگرد لوس من

پدرِ دانش‌آموز هنگام ثبت نام به مدیر مدرسه می‌گوید: چیکار کن...

رمان :{ تا وقتی که عاشقت شدم }

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

معاملهp31ویو — یک‌ماهگی کیارشیک ماه از تولد کیارش گذشته بود....

عنوان: فقط مال منی؟تهکوک | حسادت، عاشقانه 💜تهیونگ از وقتی جو...

🖤 پارت ۴۶ | «آخرین نقشه»پدر لانا لبخند زد.— «بالاخره همه خان...

پارت آخرپرش زمانی به فردا چهارشنبه *ویو جین* نمیدونم چرا این...

╭┈────── ೄྀ࿐ ˊˎ- ──────┈╮♡ 𝑴𝒚 𝑳𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝑳𝒐𝒗𝒆 ♡پارت چهارم╰┈─────...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱ | «یک صبح متفاو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط