تو دلقک بودی و من شینیگامی تو

''تو دلقک بودی و من شینیگامی تو''
خنده تلخ کرد،سیگارش را ما بین لب هایش گذاشت و با شعله اندک فندک خود سیگار را روشن کرد.
سیگار ارام میسوزد و او دود را از دهانش بیرون میدهد.
موهای خود را کنار میزند و به سنگ قبر خیر میشود.
خنده میکند و پک دیگر از سیگار میکشد؛سرش را بالا میارد و دود را از دهانش بیرون میدهد.
به ماه کامل در اسمان شب خیره میشود و خنده میکند.
''خب فکر کنم وقت اینکه داستان را برایت بگویم''
نگاهش را دوباره به سنگ قبر میدهد.
''روزی روزگاری دلقکی قسم بر نام خدا برد که به کودکان کمک میکند و انهارا در شادی غرق میکند اما خب دلقک توان انجام این کار را نداست.
نه به تنهایی!
روزی از عمر کوتاه خودش داستانی را شنید؛زمزمه از عماق شهر.
افسانه تاریک که هیچ کس ان را باور نداشت.
اگر در شب ماه کامل قدم بر سمت میدان شهر بگذاری؛دقیقا زمانی که ساعت عظیم ساعت سه بامداد را نمایان کند،زیر نور ماه کامل اگر ارزویت را بگو شینیگامی خدای مرگ به سمت تو می‌آید.
اگر از درخواست و ارزوی تو خوشش بیاید دستانش را به سمتت دراز و تورا یاری میکند اما،
اگر درخواست تو برایش جالب نباشید بدان تردید قلبت را از سینه‌‌ات بیرون میکشد.
دلقک یک شب عظم خود را جذب کرد و ساعت سه به سمت میدان شب رفت.
همه جا تاریک بود،همه جا ساکت انگار در شهر مردگان قدم میگذارد
دلقک با صدایی کمی لرزان حرف میزند
''ای خدای مرگ شینیگامی بزرگ من درخواستی از تو داری
ارزوی که به تنهایی توان انجام ان را ندارم''
باد میوزد و رو بله برج ساعت شینیگامی نشسته بود یک پایش را در سینه جمع و پای دیگر را از اویزون کرده بود
شینیگامی با لحن تمسخر امیز جواب میدهد
''یک انسان فانی چگونه به خود اجازه داد مرا صدا بزند؟
درخواستت را بگو''
دلقک کمی با خودش کلنجار میرفت
''من کودکی بودم که نه حس مادر را تجربه کرد و نه پدر را
و الان میخوام دنیایی برای کودکانی مثل خودم بسازم که درد مرا حس نکن.
لطفا خدای مرگ به من کمک کن''
شینیگانی در فکر رفت و بعد چند ثانیه خنده کرد؛از برج ساعت پایین امد و دستشو دارز کرد
''ای انسان فانی من دست تورا میگیرم اما..''
خنده سرد میکند انقدر سرد که خون در بدن دلقک یخ میزند
''اگر اسیبی به انسان ها بزنی من تورا میکشم
حالا دست مرا بگیر ای انسان فانی''
دلقک کمی از ترس مکث میکند اما بعد دست شینیگامی را میگیرد
حدود سه سال بعد
یک شب شینیگامی متوحه میشود دلقک از تک تک ان کودک ها و از او سو استفاده میکند پس او شب وارد دفتر کار دلقک شد.
دلقکی که الان ثروتمند ترین انسان بود.
شینیگامی دستش را درون سینه دلقک فرو کرد و قلبش را بیرون کشید.
به قلبی که در دستش هنوز میتپد خیر میشود.
سیاه از گناه و سفت مانند سنگ.
شینیگامی خود را در جهان انسان ها حبس کرد و تا پایان جهان حتی قدم به جهان مردگان نگذاشت.
او در ویرانه زندگی کرد و بعد ان هر یک از انسان های که التماس کمک او را میکردن او فقط ان ها را میکشت چون فهمیده بود؛
انسان ها از شیطان هم پست تر هستن''
او خندید و پکی از سیگار کشید.
بطری فلزی سرد ابجو را روی سنگ قبر گذاشت.
''کیساکی تتا تو دلقک بودی و من شینیگامی تو''
(بخدا حمایت نکنید میرم)
دیدگاه ها (۵۷)

پرنسس ناخواسته

چند پارتی

آی زن!در سرانگشتانت چه می‌گذشتآن هنگام که قالیِ جان مرا می‌ب...

پارت ۷

تک پارتی از تهیونگ اسم فیک :در بندِ نگاهِ سردِ اربابدر عمارت...

( فکر کن چقدر بی شرف هستی اومدی پست راجب جوون های ایران رو‌گ...

سناریو و وانشات توکیو ریونجرز ا/ت و مایکیشب کریسمس در توکیو ...

The White Midnight** — نیمه‌شبِ سپیدPart:3کوک:خببب اه ا.ت:خی...

𝖕𝖆𝖗𝖙15شب موعود، باران گرفت. مارال شنل تیره‌اش را روی سرش کشی...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p67«بوی خوبی می‌ده...»همون لحظه لعنتی به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط