بابایی من

𝙈𝙮 𝘿𝙖𝙙𝙙𝙮
ᴘ²⁰
وقتی برگشت داخل کلاس یه بهونهٔ الکی اورد تا فقط دوستا و معلمش رو بپیچونه. زمان ناهار تهیونگ خونه نبود و جسیکا تنهایی میل کرد. رو کاناپه دراز کشید و به سقف خیره شد. تو دلش با خودش کلنجار میرفت.
یعنی بهش پیام بدم؟.. من میخوام فقط دوستم باشه.. اگه پیام بدم منظورمو بد برداشت نکنه.. من که کامل نمیشناسم اونو چرا باید انقد برام قضاوتش مهم باشه آخه.. از طریق چت کردن اتفاقا سعی میکنم بیشتر بشناسمش پس... بهش پیام میدم. ولی اگه بابا بفهمه چی؟ اگرم بهش بگم که صد درصد مخالفه میدونم.. اما اگرم مخفی کنم و بعدا بفهمه خیلی بد میشه..
وا چرا انقد اصلا دارم استرس میگیرم.. خب زندگیه خودمه اصلا درسته سرپرستمه اما مگه من حق زندگی کردن و دوستی با دیگران رو ندارم؟ اگه از اولش هی بگم چشم چشم انتظاراتش ازم بالاتر میره و اون موقع حتی باید برای دستشوی رفتنم اجازه بگیرم ازش
خدایا من دارم چه گوهی میخورم که خودمم خبر ندارم.. هوففف پیام میدم بهش و بعدا به بابایی با ارامش میگم.. اره اینطوری شاید خوب باشه.. ولی از یه طرفی ام زود پیام نمیدم؟ حداقل بزار چند روز بگذره که فک نکنه اب دهنم براش میره.
به حرفایی که تو ذهنم میگذشت اروم خندیدم .. ولی با صدای یه نفر یهو پریدم و سمتش برگشتم. تهیونگ دست به جیب پشت کاناپه ایستاده بود و با ترکیبی از نرمی و جدیت نگاهش میکرد.

بابایی.. ترسوندیم!
از حالت دراز کشیده، نشستم و با لبخند نگاهش کردم.
خوش اومدی..
_مرسی فندقم.. فک کنم بد موقع ای اومدم نه؟ خیلی تو خودت غرق بودی و میخندیدی

خببب راستش یاد امروز تو مدرسه امون افتادم خندم گرفت..

پسرک دوتا دستاشو گذاشت رو گوشه های کاناپه و کمی به سمت پایین خم شد.

_هومم.. اون وقت چی انقد بنظر پرنسس من بامزه اومده؟

دخترک با شنیدن کلمهٔ «پرنسس من» از خجالت لبخند عمیقی زد و با موهاش بازی کرد.

...
_چیشد؟ چرا یهو ساکت شدی؟ هوم؟
ه.. هیچی معلممون از رو صندلی افتاد بر همون یادش افتادم یه لحظه خندیدم چیز خاصی نبود

از رو کاناپه بلند شد و آروم کت تهیونگو از تنش در اورد و برد آویزان کرد.
بابایی حتما خسته ای.. برو لباساتو عوض کن برات یه قهوه بیارم

تهیونگ سرشو کمی کج کرد.

_میبینم که مهربون شدی
وا من همیشه مهربونم..
_عه؟ باشه... من که دلیلشو میدونم

پوزخند زد و پشتشو کرد و از پله ها رفت بالا داخل اتاقش تا لباساشو عوض کنه. دخترک رفت اشپزخونه و در حالی دوتا قهوه درست میکرد به فکر فرو رفت.
منظورش از اینکه گفت دلیلشو میدونم چیه؟
بیخیال جسیکا انقد درگیر نباش.
سینی رو برداشت و رفت داخل هال. تهیونگ رو کاناپه لم داده بود. با لبخند رفت سمتش و سینی رو خم شد گذاشت رو میز و خودشم کنارش نشست. تهیونگ قهوه رو برداشت و به لباش نزدیک کرد.
هیی صبر کن هنوز خیلی داغه
_پرنسسم تو هنوز نمیدونی من از نوشیدنی داغ خوشم میاد؟
نه خدایی نمیدونستم
کمی نوشید و نگاهش کرد.
_نمیدونستی چون نه تا حالا ازم پرسیدی و برام نوشیدنی داغ اوردی..
چیزی نگفت و سرشو انداخت پایین.
ببخشید...
_اینارو نگفتم که معذرت خواهی کنی.. گفتم که بیشتر بهم نزدیک بشی فندقم
درسته حق با توعه.. باشه
_این روی مهربونی و اهمیت دادن تورو فک کنم قلق داره..
سرشو اورد بالا.
چی؟ قلق؟
_بله کوچولو.. شما رو میشه راحت کنترل کرد
نمیفهمم چی میگی
تهیونگ با لبخند نگاهش کرد.
_بزار نشونت بدم...
کمی دیگه از قهوه اش نوشید و در همون حین به جسیکا زیر چشمی نگاهی کرد و با پوزخند و لحن بمی گفت.
_پرنسسم پایه اس امشب شام بریم بیرون؟
با تکرار دوبارهٔ اون کلمه جسیکا دوباره کمی هول شد و پاهاشو تکون داد و لبخند زد.
پسرک زیر نظر داشتش، قهقهه ای زد و لیوان رو گذاشت رو سینی و دست جسیکا رو گرفت کشید سمت خودش و محکم در آغوشش بدن ظریف و نرم او را فشرد.
_آخخ خدای من.. خجالتی کوچولو.. شما رو کلمات جدیدی که دارم به کار میبرم حساس شدی.. وقتی بهت گفتم پرنسسم اومدی کتمو در اوردی برام قهوه درست کردی و بهم بیشتر از روزای قبل اهمیت دادی فسقلی...
جسیکا خندید و سرخ شد. با مشت های کوچکش به بازوی تهیونگ ضربه میزد، ضربات او در برابر بازوهای عضلانی پسرک هیچی بود.
باباییییی! اذیتم نکن انقدر اصلا هم اینطوری نیستشششش
_اره اره از پاهات که داری یکسره تکونشون میدی معلومه دخترم
هردو میخندیدن و تهیونگ صورتشو داخل موهای او فرو برد. دستشو اورد بالا و موهاشو نوازش کرد و به سمت پشت با انگشتای باریکش مرتب میکرد.
_پرنسسم هنوز جواب پیشنهاد منو نداده..
اوممم .. به یه شرطی! اونم اینکه دیگه اذیتم نکنی!
پسرک دوباره خندید و او را بیشتر فشرد.
_قبوله بچه سرتق..
____
شرایط پارت بعدی:
۵۹ لایک
۵۵ کامنت (نفری ۴ تا)
۱۳ بازنشر
دیدگاه ها (۶۶)

پارت ۳ | قهوه‌ی رئیسصبح روز سوم، تهیونگ با یک لیوان قهوه وار...

🍓مشتری همیشگی🍰پارت ۷ روز بعد نامیرا تصمیم گرفت مستقیم بپرسد....

شاگرد لوس من

پارت ۱۶

صبح روز بعد، ات از خواب بیدار شد و مدت زیادی به سقف خیره مون...

« 𝑩𝒆𝒇𝒐𝒓𝒆 𝒍𝒆𝒂𝒗𝒊𝒏𝒈 »« پارت : اول » جونگکوک با تکون خوردن تخت ب...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁶. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.(دوشنبه__ ۱۰:۲۳ د...

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

Last leaves/رمان جیمین

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟑 🍓🪽𓂃 ࣪˖ ִֶָ «من خودم انتخابش کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط