هم اتاقی قدیمی -پارت-۳۹
به خانه رسیدم و کفش هایم را نا مرتب جلوی در در اوردم . انقدر خسته بودم که پلک هایم سنگین بود . زیر کتری را روشن کردم و به اتاقم رفتم ، لباس هایم را در لوردم و در کمد اویزان کردم . لباس های راحتی ام را به تن کردم ؛ یک تیشرت سفید و یک شروالک سیاه .
کمی با گوشی ام ور رفتم و داخل گالری ام را زیر و رو کردم ، صدای به جوش امد اب امد و من از جا بلند شدم . کاشی های سرد اشپز خانه برایم حس نوستالژی داشت ، همان حسی که در کودکی عاشقش بودم . بسته ی نودل هارا باز کردم و اب جوش را روی انها ریختم ، سبزیجات را خورد کردم و بوی تند پیازچه بینی ام را میسوزاند و اشکم را در میارود . خیلی وقت بود که خودم به تنها اشپزی نمیکردم ، حدود همان ۵ ماه .
مخلوط سبزیجات و نودل هارا داخل ظرف چینی ای که با خطوطی از رنگ های گرم نقاشی شده بود ریختم . ظرف را داخل ماکروویو گذاشتم و درجه اش را رو ی ۱۵ دقیقا تنظیم کردم . روی مبل فیروزه ای رنگ، خودم را ولو کردم و دستی به صورتم کشیدم . نباید به ان عوضی عادت میکردم ، نباید ! .
گوشی ام را از داخل جیبم در آوردم و شماره ای را گرفتم .
بیب- بیب-بیب-
«اداره ی خدمات داخلی،چطور میتونم کمکتون کنم ؟ »
صدایم را صاف کردم و به دختر پشت خط گفتم :« من برای چمن های حیات خونم یه نیروی کار نیاز دارم .»
دختر هم زمان با صدای تایپ کردن روی کیبورد گفت :« برای کِی؟ »
گفتم :« برای فردا بعد از ظهر »
مکث کرد و گفت :« ادرس منزلتون رو بفرمایید »
جواب دادم :«××××××××××× ساعت ۷ باشه بهتره »
تایپ کرد ،سپس گفت :« هزینه بعد از انجام کار دریافت میشه . مشکلی ندارید ؟ . »
پیشانی ام را مالاندم و گفتم :« نه»
همزمان با قطع کردن تلفن صدای زمان سنج ماکروویو هم بلند شد . با همان حال کلافه ام بلند شدم و نودل هارا از بیرون اوردم ؛ بوی دل نشین نودل ها گرسنگی ام را دو چندان کرده بود . روی میز نشستم و با چاپ استیک ها مشغول خوردن شدم .
# ۲ نصف شب
من را میبو-س~ید و در تمام بدنم شکوفه بجا میگذاشت . حر~ارت بد~نم بالا بود و تنگی عه نفس عمانم را بریده بود . با دستانش در بدنم نقش نگار هایی خیالی رسم ،میکرد و هرچه میگذشت،بیشتر خوا~ستار به ا~و~ج رسیدن بودم . کاتسوکی از کارش دست برداشت و لبخندی موزیان در گوشم پچ زد :« بیدار شو …اینا همش خوابه ! »
چشمانم را باز کردم ، عرق از بدنم سرازیر بود و لباس هایم را خیس کرده بود . همه اش خواب بود اما من مانند قبل سف~ت و ط~ب کرده بودم . دستم زی`ر لباس ام رفت و خودم را لم°س کردم…
لباسπم را به دند•ان گرفتم تا مانع صدایم شود .
به او فکر کردم ؛ به لبخندش ، به ان صورت خجالت زده اش و …ان خواب .
بدنم راضی شد و دستانم را از حرکت وا داشتم .(دوستان متوجه شدید دیگع؟🥸)
ملاقه هارا به گند کشانده بودم .
چی به سرم امده؟ ، ایا واقعا چنین چیزی را میخواستم ؟ . سرم در میکند و بعید میدانم دیگر بتوانم درست و درمون به خواب بروم .
لنگان از جایم بلند شدم و ملافه های سفید و کثیف را جمع کردم . به سمت حمام رفتم و خودم را به داخلش پرتاب کردم ، خواب از سرم پریده است اما بدنم کوفته تر از ان است سرپا بمانم ؛ لباس های خوابم را در اوردم و داخل رخت چرک انداختم . زیر دوش نشستم و شیر اب را تا ته به سمت اب سرد چرخاندم ، ساید این سرما کمک کن تا از دست این حال و حوصله در بیایم .
من یک احمق هستم و از خودم و کار هایم سخته ام. ایا او هم به من فکر میکند ؟ ، ایا او همعقلش را از دست داده است ؟ ،. میخواهم بدانم او هم چشمانم را میپرستد ؟ . پاهایم را در سینه ام جمع کردم و سرم را روی پاهایم گذاشتم . بغض گلویم را گرفته است و نمیتوانم گریه کنم . کاش مادرم در کنارم بود تا با حرف زدن با او کمی سبک شوم ، کاش !
لایک و کامنت فراموش نشه 🎀
کمی با گوشی ام ور رفتم و داخل گالری ام را زیر و رو کردم ، صدای به جوش امد اب امد و من از جا بلند شدم . کاشی های سرد اشپز خانه برایم حس نوستالژی داشت ، همان حسی که در کودکی عاشقش بودم . بسته ی نودل هارا باز کردم و اب جوش را روی انها ریختم ، سبزیجات را خورد کردم و بوی تند پیازچه بینی ام را میسوزاند و اشکم را در میارود . خیلی وقت بود که خودم به تنها اشپزی نمیکردم ، حدود همان ۵ ماه .
مخلوط سبزیجات و نودل هارا داخل ظرف چینی ای که با خطوطی از رنگ های گرم نقاشی شده بود ریختم . ظرف را داخل ماکروویو گذاشتم و درجه اش را رو ی ۱۵ دقیقا تنظیم کردم . روی مبل فیروزه ای رنگ، خودم را ولو کردم و دستی به صورتم کشیدم . نباید به ان عوضی عادت میکردم ، نباید ! .
گوشی ام را از داخل جیبم در آوردم و شماره ای را گرفتم .
بیب- بیب-بیب-
«اداره ی خدمات داخلی،چطور میتونم کمکتون کنم ؟ »
صدایم را صاف کردم و به دختر پشت خط گفتم :« من برای چمن های حیات خونم یه نیروی کار نیاز دارم .»
دختر هم زمان با صدای تایپ کردن روی کیبورد گفت :« برای کِی؟ »
گفتم :« برای فردا بعد از ظهر »
مکث کرد و گفت :« ادرس منزلتون رو بفرمایید »
جواب دادم :«××××××××××× ساعت ۷ باشه بهتره »
تایپ کرد ،سپس گفت :« هزینه بعد از انجام کار دریافت میشه . مشکلی ندارید ؟ . »
پیشانی ام را مالاندم و گفتم :« نه»
همزمان با قطع کردن تلفن صدای زمان سنج ماکروویو هم بلند شد . با همان حال کلافه ام بلند شدم و نودل هارا از بیرون اوردم ؛ بوی دل نشین نودل ها گرسنگی ام را دو چندان کرده بود . روی میز نشستم و با چاپ استیک ها مشغول خوردن شدم .
# ۲ نصف شب
من را میبو-س~ید و در تمام بدنم شکوفه بجا میگذاشت . حر~ارت بد~نم بالا بود و تنگی عه نفس عمانم را بریده بود . با دستانش در بدنم نقش نگار هایی خیالی رسم ،میکرد و هرچه میگذشت،بیشتر خوا~ستار به ا~و~ج رسیدن بودم . کاتسوکی از کارش دست برداشت و لبخندی موزیان در گوشم پچ زد :« بیدار شو …اینا همش خوابه ! »
چشمانم را باز کردم ، عرق از بدنم سرازیر بود و لباس هایم را خیس کرده بود . همه اش خواب بود اما من مانند قبل سف~ت و ط~ب کرده بودم . دستم زی`ر لباس ام رفت و خودم را لم°س کردم…
لباسπم را به دند•ان گرفتم تا مانع صدایم شود .
به او فکر کردم ؛ به لبخندش ، به ان صورت خجالت زده اش و …ان خواب .
بدنم راضی شد و دستانم را از حرکت وا داشتم .(دوستان متوجه شدید دیگع؟🥸)
ملاقه هارا به گند کشانده بودم .
چی به سرم امده؟ ، ایا واقعا چنین چیزی را میخواستم ؟ . سرم در میکند و بعید میدانم دیگر بتوانم درست و درمون به خواب بروم .
لنگان از جایم بلند شدم و ملافه های سفید و کثیف را جمع کردم . به سمت حمام رفتم و خودم را به داخلش پرتاب کردم ، خواب از سرم پریده است اما بدنم کوفته تر از ان است سرپا بمانم ؛ لباس های خوابم را در اوردم و داخل رخت چرک انداختم . زیر دوش نشستم و شیر اب را تا ته به سمت اب سرد چرخاندم ، ساید این سرما کمک کن تا از دست این حال و حوصله در بیایم .
من یک احمق هستم و از خودم و کار هایم سخته ام. ایا او هم به من فکر میکند ؟ ، ایا او همعقلش را از دست داده است ؟ ،. میخواهم بدانم او هم چشمانم را میپرستد ؟ . پاهایم را در سینه ام جمع کردم و سرم را روی پاهایم گذاشتم . بغض گلویم را گرفته است و نمیتوانم گریه کنم . کاش مادرم در کنارم بود تا با حرف زدن با او کمی سبک شوم ، کاش !
لایک و کامنت فراموش نشه 🎀
- ۶.۹k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط