جنون/پارت۴۶
ا/ت
تو گوشه کناره خونه دنبال شارژر بودم که بالاخره روی شومینه پیداش کردم لبخنده بزرگی زدمو خواستم برم سمت پریز اما با دیدن عکسی متوقف شدم
دوتا بچه کناره یه زن بسیار زیبا مثل اینکه تو همین خونه بودن!
یعنی کی بود!!با کنجکاوی قاب عکس رو برداشتم و با دقت به آدمای توی تصویر نگاه کردم
_این خیلی شبیه جونگ کوکه
نکنه خودشونن با مامانشون؟!
با اومدن صداش هول زده قاب عکس از دست افتاد و شیشش شکست..یعنی تیکه تیکه شد
با ترس به قاب عکس نگاه کردم
خودشو رسوند بهم مچمو گرفت و عقب کشیدم و گفت:چیکار کردی دختره دیوونه
_من..من متاسفم یه لحظه هول کردم
خم شد و قاب عکس رو برداشت با دیدن عکس اخم کرد و گفت: یعنی یه لحظه نمیتونی یجا بمونی و کاری نکنی
_ببخشید
نفسشو کلافه بیرون داد و بلند شد
خورده های شیشه رو از رو عکس کنار داد و من بازم بی توجه به موقعیت به کار انداختمو گفتم:این خانم مامانته؟
بدون جواب بهم از کنارم رد شد و رفت دوباره به اتاق
مگه من چی گفتم؟ فقط سوال کردم
ولی وقتی به این فکر میکنم که خانواده من باعث از بین رفتن مادرش شدن قلبم میشکنه و بهش حق میدم،اما من که کاری نکرده بودم...من بیگناه بودم
شیشه ها رو تا حده امکان جمع کردم،گاهی خراشای کوچیکی رو دستم مینداختن اما اینقدر تو افکارم غرق بودم که حسشون نمیکردم
کل روز رو بی هدف نشستم و اونم از اتاق در نیومد
شکمم دیگه داشت اعلام حضور میکرد که گشنشه
رفتم تو آشپزخونه ناامید از اینکه قرار نیست تو یخچال چیزی باشه درش رو باز کردم اما..
_خوشبحالم شد که
در بود از هرچیزی میشد توش پیدا کرد
چیزایی که احتیاج بود رو درآوردم...اما من که آشپزی بلد نیستم
دست به کمر مونده بودم وسط آشپزخونه
_آشپزی بلد بودن اینجور جاها به دردت میخوره ا/ت خنگ
بازم ناامیدانه به وسایلا خیره شدم
_پس آشپزی هم بلد نیستی
ابرویی بالا انداختم براش و گفتم:بلدم خوبم بلدم
دست به سینه تکیه داد به دیوار و گفت:خب پس امشب شام مهمون تو
اولش برای این ژستی که گرفته بود کلی ضعف کردم اما بعدش با جمله ای که گفت نفسمو کلافه دادم بیرون
_چیزه یعنی بلدما اما نه به اون صورت میترسم اگه غذای منو بخوری زنده نمونی
نیمچه لبخندی زد که به زور میشد دیدش
آستینای پیراهن مردانه سیاهش رو زد بالا و دکمه اولشو باز کرد و گفت:باید خودم دست به کار بشم
نمیدونم دقیقا چه غذایی داشت درست میکردم اما خب خیلی حرفهای داشت کارشو میکرد،
تو گوشه کناره خونه دنبال شارژر بودم که بالاخره روی شومینه پیداش کردم لبخنده بزرگی زدمو خواستم برم سمت پریز اما با دیدن عکسی متوقف شدم
دوتا بچه کناره یه زن بسیار زیبا مثل اینکه تو همین خونه بودن!
یعنی کی بود!!با کنجکاوی قاب عکس رو برداشتم و با دقت به آدمای توی تصویر نگاه کردم
_این خیلی شبیه جونگ کوکه
نکنه خودشونن با مامانشون؟!
با اومدن صداش هول زده قاب عکس از دست افتاد و شیشش شکست..یعنی تیکه تیکه شد
با ترس به قاب عکس نگاه کردم
خودشو رسوند بهم مچمو گرفت و عقب کشیدم و گفت:چیکار کردی دختره دیوونه
_من..من متاسفم یه لحظه هول کردم
خم شد و قاب عکس رو برداشت با دیدن عکس اخم کرد و گفت: یعنی یه لحظه نمیتونی یجا بمونی و کاری نکنی
_ببخشید
نفسشو کلافه بیرون داد و بلند شد
خورده های شیشه رو از رو عکس کنار داد و من بازم بی توجه به موقعیت به کار انداختمو گفتم:این خانم مامانته؟
بدون جواب بهم از کنارم رد شد و رفت دوباره به اتاق
مگه من چی گفتم؟ فقط سوال کردم
ولی وقتی به این فکر میکنم که خانواده من باعث از بین رفتن مادرش شدن قلبم میشکنه و بهش حق میدم،اما من که کاری نکرده بودم...من بیگناه بودم
شیشه ها رو تا حده امکان جمع کردم،گاهی خراشای کوچیکی رو دستم مینداختن اما اینقدر تو افکارم غرق بودم که حسشون نمیکردم
کل روز رو بی هدف نشستم و اونم از اتاق در نیومد
شکمم دیگه داشت اعلام حضور میکرد که گشنشه
رفتم تو آشپزخونه ناامید از اینکه قرار نیست تو یخچال چیزی باشه درش رو باز کردم اما..
_خوشبحالم شد که
در بود از هرچیزی میشد توش پیدا کرد
چیزایی که احتیاج بود رو درآوردم...اما من که آشپزی بلد نیستم
دست به کمر مونده بودم وسط آشپزخونه
_آشپزی بلد بودن اینجور جاها به دردت میخوره ا/ت خنگ
بازم ناامیدانه به وسایلا خیره شدم
_پس آشپزی هم بلد نیستی
ابرویی بالا انداختم براش و گفتم:بلدم خوبم بلدم
دست به سینه تکیه داد به دیوار و گفت:خب پس امشب شام مهمون تو
اولش برای این ژستی که گرفته بود کلی ضعف کردم اما بعدش با جمله ای که گفت نفسمو کلافه دادم بیرون
_چیزه یعنی بلدما اما نه به اون صورت میترسم اگه غذای منو بخوری زنده نمونی
نیمچه لبخندی زد که به زور میشد دیدش
آستینای پیراهن مردانه سیاهش رو زد بالا و دکمه اولشو باز کرد و گفت:باید خودم دست به کار بشم
نمیدونم دقیقا چه غذایی داشت درست میکردم اما خب خیلی حرفهای داشت کارشو میکرد،
- ۱۵.۰k
- ۲۶ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط