helf brother part 98
برادر ناتنی پارت ۹۸
ماهها گذشته بود. جونگکوک دوباره برگشته بود، ولی وقتی به هم نگاه میکردیم، انگار همهچیز تغییر کرده بود. هر دو سوار هواپیما بودیم و برای اولین بار توی همون فضای محدود، دوباره همدیگه رو میدیدیم، اما این بار نه به عنوان اون دو نفر که میتونستن بدون هیچ مشکلی احساساتشون رو ابراز کنن. نه، این بار همهچیز متفاوت بود.
جونگکوک صندلیش رو به عقب برد و چشمهاش رو بست. انگار که چیزی رو در دل داشت که نمیخواست کسی بفهمه. نگاه من به اون، از همیشه بیشتر پر از سوال بود. سوالاتی که هیچوقت جواب داده نشدند.
با این حال، من هم به همون اندازه درگیر این سکوت سنگین بودم. دیگه مثل قبل نبودیم. این بار یه فاصله واقعی بینمون بود، که نمیشد به راحتی پر بشه.
نفس عمیقی کشیدم و شروع به صحبت کردم.
"جونگکوک، چطور میخواهیم همهچیز رو برگردونیم؟"
اون چشمهاش رو باز کرد و به من نگاه کرد. نگاهمون متقابل بود، ولی اون چیزی که توی نگاهش بود، خیلی فراتر از کلمات بود.
"من هم نمیدونم… فقط میدونم که چیزهایی از دست رفته." صدای اون، کمکم سنگین و بغضدار شد.
"چطور میخواهی درستش کنی؟" پرسیدم، ولی خودم هم مطمئن نبودم که این سوال برای خودم هم جوابی داره.
جونگکوک نگاهش رو از من گرفت و به پنجره هواپیما خیره شد.
"شاید هیچچیزی رو نتونیم برگردونیم. شاید فقط باید زمان بگذره تا بتونیم این فاصلهها رو پر کنیم."
هیچکدوم از ما جواب دقیقی نداشتیم. انگار که هر دو، توی یک جاده گم شده بودیم و هیچکدوم از ما نمیدونست که چطور میخواهیم دوباره به هم نزدیک بشیم. تمام لحظات گذشته، حالا فقط یک خاطره دردناک بود که نمیشد به راحتی ازش عبور کرد.
ماهها گذشته بود. جونگکوک دوباره برگشته بود، ولی وقتی به هم نگاه میکردیم، انگار همهچیز تغییر کرده بود. هر دو سوار هواپیما بودیم و برای اولین بار توی همون فضای محدود، دوباره همدیگه رو میدیدیم، اما این بار نه به عنوان اون دو نفر که میتونستن بدون هیچ مشکلی احساساتشون رو ابراز کنن. نه، این بار همهچیز متفاوت بود.
جونگکوک صندلیش رو به عقب برد و چشمهاش رو بست. انگار که چیزی رو در دل داشت که نمیخواست کسی بفهمه. نگاه من به اون، از همیشه بیشتر پر از سوال بود. سوالاتی که هیچوقت جواب داده نشدند.
با این حال، من هم به همون اندازه درگیر این سکوت سنگین بودم. دیگه مثل قبل نبودیم. این بار یه فاصله واقعی بینمون بود، که نمیشد به راحتی پر بشه.
نفس عمیقی کشیدم و شروع به صحبت کردم.
"جونگکوک، چطور میخواهیم همهچیز رو برگردونیم؟"
اون چشمهاش رو باز کرد و به من نگاه کرد. نگاهمون متقابل بود، ولی اون چیزی که توی نگاهش بود، خیلی فراتر از کلمات بود.
"من هم نمیدونم… فقط میدونم که چیزهایی از دست رفته." صدای اون، کمکم سنگین و بغضدار شد.
"چطور میخواهی درستش کنی؟" پرسیدم، ولی خودم هم مطمئن نبودم که این سوال برای خودم هم جوابی داره.
جونگکوک نگاهش رو از من گرفت و به پنجره هواپیما خیره شد.
"شاید هیچچیزی رو نتونیم برگردونیم. شاید فقط باید زمان بگذره تا بتونیم این فاصلهها رو پر کنیم."
هیچکدوم از ما جواب دقیقی نداشتیم. انگار که هر دو، توی یک جاده گم شده بودیم و هیچکدوم از ما نمیدونست که چطور میخواهیم دوباره به هم نزدیک بشیم. تمام لحظات گذشته، حالا فقط یک خاطره دردناک بود که نمیشد به راحتی ازش عبور کرد.
- ۷.۷k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط