ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

هم خونه جدیدم ( ۱ )

جونکوک پسریه که تک فرزنده خانوادش بهش سخت میگیرن واذیتش میکنن تا اینکه....

تهیونگ پسری که با پدرش دعوا داره چون نمی خواد با دختر عموش ازدواج کنه بخاطر همین تصمیم میگیره که...

پایان.

تهیونگ
الان از دست پدرم راحتم لازمم نیست با اون دختره لوس ازدواج کنم اگه باهاش ازدواج میکردم صدرصد الان داشتم تی میکشیدم

‹ اینا تو ذهنشه ›

جونکوک
بیدارشدم دباره باید رفتار سرد خانواده مو تحمول کنم یعنی کی نجات پیدا میکنم خب معلومه هیچ وقت ولش کن شاید برم بیرون حالم بهتر شه

ویو بیرون از خونه

جونکوک: سلام

یونگی: سلام پسر چطوری

‹ یونگی بهترین و رفیق جونکوک ›

(شخصیت: مهربون خوش رفتار و آروم )

جونکوک: خوبم

یونگی: چته ناراحتی

جونکوک: تو که بخاطر چی ناراحتم پس چرا میپرسی

یونگی: دباره خانوادت بد رفتار کردن ، راستی تو که دیگه به سن قانونی رسیدی چرا تنها زندگی نمی کنی

جونکوک: خونه از کجا بیارم ها

یونگی: یکیو میشناسم تنها زندگی میکنه و میخاد یه هم خونه ای داشته باشه میگه از تنهایی خسته شده

جونکوک: بد اخلاقه

یونگی: نه اگه باهاش را بیای ولی یکم بد خلقه

جونکوک: هوم میشه ببینمش

یونگی: اره میخای بریم خونش

جونکوک: اره

ویو. خونه تهیونگ

یونگی: سلام خوبی

تهیونگ: عع سلام خوبی گربه خابالو

یونگی: من گربه نیستم

تهیونگ: اومدی از تنهایی درم بیاری یا دباره میری

یونگی: من میرم ولی یکی رو اوردم که از تنهایی درت میاره

تهیونگ: کیه؟

جونکوک که تمام مدت پشت یونگی بود، یونگی یه قدم کنار رفت تا تهیونگ بتونه جونکوک رو ببینه

یونگی: شیطونو پر حرفه ولی مهربونه میتونی باهاش کنار بیای دیگه آره

تهیونگ: هوم با شیتونیش نه ولی خیلی نازه

یونگی: بسه حالا هم خونت باشه یا نه

تهیونگ: چرا که نه حتما قبول میکنم ولی چرا میخاد تنها زندگی کنه

یونگی: خب بخاطر رفتار خوانوادهشه

تهیونگ: اها میخوان بزور ازدواج کنه

یونگی: نه باهاش سرد رفتار میشه و یه بارم افسردگی گرفته اونم تو ۱۵ سالگیش کلا خوانوادش انگاری بدشون بیاد ازش

جونکوک: یونگی میشه دیگه ادامه ندی

یونگی: ببخشید ناراحتت کردم

جونکوک: نه ولی بسه

تهیونگ: خب از فردا میتونی بیای خونه ی جدیدت

جونکوک: ممنون

جونکوک
از اون اقاه خدا حافظی کردیم و منم رفتم خونه ویسایلم رو جم کردم و خوابیدم

ویو فردا صبح

ادامه دارد

فک کنم یکم گیج شدین اره اخه یهوهی پارت گذاشتم حالمم زیادی خوب نیست ببخشید اگه متوجه نشدین نمی خواستم بزنم زیر حرفم بازم متاسفانم.

بوس بوس 😘 بای بای 🎀
دیدگاه ها (۱۱)

ممنون که میخونین این داستان واقعی نیست

پارت 3

پارت ۲

My Arirang Part ۲۴جیمین فقط توانست بعد دیدن صحنه روبروش آب د...

خرگوش درون ددی$فصل : ۱$پارت : ۱۳$ویو کایرا امروز بلخره بعداز...

اورلورا

true Love②⓪شبتهیونگ خونه ی خودم بودم صدای در رو شنیدم.. سونگ...

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

تک پارتی

پارت پنج

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط