برده عمارت جئون
پارت ¹²⁸
نمیدونستم چقدر گذشته که صدای آشنایی توی گوشم پیچید.
صدای خودش بود.
جونگکوک.
جونگکوک اون بیرون داشت گروهش رو رهبری میکرد.
با صدای بلند گفت:
-جون وو...من میرم سمت آزمایشگاه
تو کلاسا رو چک کن ببین کسی اونجا نباشه
-باشه رئیس
برو سراغ زنت...من حواسم هست
بغض گلوگیری داشت خفه ام میکرد.
صدام در نمیاومد تا بهش بگم منم زنش هستم.
زن رسمی و قانونیش.
دیگه جونی نداشتم و بی حال روی زمین افتادم.
فقط گاهی سرفه میکردم،نه صدایی داشتم برای فریاد،نه جونی برای رفتن.
صدای جون وو رو چند لحظه بعد شنیدم که شیشه ی مربعی شکل در کلاس رو شکست و گفت:
-کسی اونجا هست؟اهای؟
صدام و میشنوی؟
و بعد لگد محکمی به در کوبید و داخل اومد.
صدای سرفه هام رو که شنید داد زد:
-سونگ هون...یکی اینجاست
بیا کمک...
-من میرم سراغ جونگکوک...زنش و پیدا کرده
خودت یه کاریش کن
روی زمین افتاده بودم و نگاهم به در بود تا جونگکوک بیاد.
چشم انتظاری از شکستن قلب و سوختن بدنم دردش بیشتر و سوزشش عمیق تر بود.
اما هر چقدر منتظر شدم ازش خبری نشده که نشد.
انگار واقعا دیگه ات رو نمیخواست.
فراموش کرده بود قبلا یه دختر چشم آبی دلش رو برده و تموم زندگیش شده بود.
سونگ هون به همراه کادر درمان من رو روی برانکارد گذاشتن و فورا رسیدگی شروع شد.
احتیاج به اکسیژن داشتم.
نفسم بالا نمیاومد.
اما از همه بدتر سوختگی کف پاهام بود،تاول هایی که بدجور میسوخت.
از کتونی هام توی آتیش سوزی چیزی باقی نمونده بود و حالا دیگه هیچی نداشتم تا باهاش برگردم خونه.
سوخته و تنها و بدون کفش.
حتی پول زیادی نداشتم که تاکسی بگیرم.
اگه شب دیر میرسیدم چی؟
حتما خوراک سگا میشدم،یا یه کتک مفصل میخوردم.
بعد از گذاشتن ماسک اکسیژن من رو با برانکارد به حیاط بردن و سوار آمبولانس کردن.
دکتر گفت:
-حالت بهتره
بقیه مصدوما رو هم بیارن میریم بیمارستان
فعلا استراحت کن
دکتر که رفت چشمم به در بود تا جونگکوک بیاد.
بیاد و پیداش کنه.
بیاد و لااقل حالش رو بپرسه.
کم کم داشت خوابم میبرد که صدای چند تا دختر خواب رو از سرم پروند.
یکی شون با ذوق و شوق گفت:
-شوهر یونا رو دیدی؟کثافت چه خوشتیپه
-وای اره...روش کراش زدم
چقدر لعنتیه
نمیدونستم چقدر گذشته که صدای آشنایی توی گوشم پیچید.
صدای خودش بود.
جونگکوک.
جونگکوک اون بیرون داشت گروهش رو رهبری میکرد.
با صدای بلند گفت:
-جون وو...من میرم سمت آزمایشگاه
تو کلاسا رو چک کن ببین کسی اونجا نباشه
-باشه رئیس
برو سراغ زنت...من حواسم هست
بغض گلوگیری داشت خفه ام میکرد.
صدام در نمیاومد تا بهش بگم منم زنش هستم.
زن رسمی و قانونیش.
دیگه جونی نداشتم و بی حال روی زمین افتادم.
فقط گاهی سرفه میکردم،نه صدایی داشتم برای فریاد،نه جونی برای رفتن.
صدای جون وو رو چند لحظه بعد شنیدم که شیشه ی مربعی شکل در کلاس رو شکست و گفت:
-کسی اونجا هست؟اهای؟
صدام و میشنوی؟
و بعد لگد محکمی به در کوبید و داخل اومد.
صدای سرفه هام رو که شنید داد زد:
-سونگ هون...یکی اینجاست
بیا کمک...
-من میرم سراغ جونگکوک...زنش و پیدا کرده
خودت یه کاریش کن
روی زمین افتاده بودم و نگاهم به در بود تا جونگکوک بیاد.
چشم انتظاری از شکستن قلب و سوختن بدنم دردش بیشتر و سوزشش عمیق تر بود.
اما هر چقدر منتظر شدم ازش خبری نشده که نشد.
انگار واقعا دیگه ات رو نمیخواست.
فراموش کرده بود قبلا یه دختر چشم آبی دلش رو برده و تموم زندگیش شده بود.
سونگ هون به همراه کادر درمان من رو روی برانکارد گذاشتن و فورا رسیدگی شروع شد.
احتیاج به اکسیژن داشتم.
نفسم بالا نمیاومد.
اما از همه بدتر سوختگی کف پاهام بود،تاول هایی که بدجور میسوخت.
از کتونی هام توی آتیش سوزی چیزی باقی نمونده بود و حالا دیگه هیچی نداشتم تا باهاش برگردم خونه.
سوخته و تنها و بدون کفش.
حتی پول زیادی نداشتم که تاکسی بگیرم.
اگه شب دیر میرسیدم چی؟
حتما خوراک سگا میشدم،یا یه کتک مفصل میخوردم.
بعد از گذاشتن ماسک اکسیژن من رو با برانکارد به حیاط بردن و سوار آمبولانس کردن.
دکتر گفت:
-حالت بهتره
بقیه مصدوما رو هم بیارن میریم بیمارستان
فعلا استراحت کن
دکتر که رفت چشمم به در بود تا جونگکوک بیاد.
بیاد و پیداش کنه.
بیاد و لااقل حالش رو بپرسه.
کم کم داشت خوابم میبرد که صدای چند تا دختر خواب رو از سرم پروند.
یکی شون با ذوق و شوق گفت:
-شوهر یونا رو دیدی؟کثافت چه خوشتیپه
-وای اره...روش کراش زدم
چقدر لعنتیه
- ۳۵.۱k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط