{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۲ — دختر خاندان چو

پارت ۲۲ — دختر خاندان چو

سه روز بعد، خبر ورود خاندان چو به پایتخت رسمی شد.

یورا اول فقط اسمشان را از سوآ شنید.

«خاندان چو برگشته‌ان.»

یورا که داشت ظرف‌ها را کنار می‌گذاشت، پرسید: «همونایی که توی دربار نفوذ دارن؟»

سوآ سر تکان داد.

«آره. می‌گن دخترشون هم همراهشونه.»

یورا چیز بیشتری نپرسید.

اما همان روز، در عمارت مین، جلسه‌ای برگزار شد که یونگی از حضور در آن خوشش نمی‌آمد.

پدرش روبه‌رویش نشسته بود و چند نفر از بزرگان خاندان مین هم در تالار بودند.

یکی از آن‌ها گفت: «اگر خاندان چو و مین با هم متحد بشن، دربار دیگه نمی‌تونه بین دو خاندان اختلاف بندازه.»

یونگی سرد جواب داد: «من قرار نیست برای اتحاد سیاسی ازدواج کنم.»

مرد با تعجب نگاهش کرد.

«این فقط یک ازدواجه، ارباب.»

یونگی نگاهش را بالا آورد.

«برای کسی که قراره ازدواج کنه، فقط یک ازدواج نیست.»

سکوت سنگینی افتاد.

پدرش مداخله کرد.

«فعلاً هیچ تصمیمی گرفته نشده.»

اما یونگی می‌دانست موضوع به این سادگی تمام نمی‌شود.


---

همان شب، مهمانی کوچکی در یکی از تالارهای قصر برگزار شد.

دختر خاندان چو برای اولین بار در حضور خانواده‌ی سلطنتی ظاهر شد.

سوهی.

آرام وارد تالار شد؛ نه با رفتار یک دختر مغرور، نه با تلاش برای جلب توجه.

با احترام مقابل پادشاه تعظیم کرد و بعد کنار خانواده‌اش ایستاد.

پادشاه نگاهی به او و سپس به یونگی انداخت.

«بالاخره فرصتی شد که نسل جوان دو خاندان بیشتر با هم آشنا بشن.»

یونگی چیزی نگفت.

سوهی هم فقط سر خم کرد.

هیچ علاقه‌ای در نگاه هیچ‌کدام نبود.

اما برای دربار، همین حضور ساده کافی بود.

چند روز بعد، زمزمه‌ها شروع شد.

نه درباره‌ی یورا.

هنوز نه.

اول درباره‌ی آینده‌ی دو خاندان.

بعد درباره‌ی ازدواج احتمالی.

و بعد، کم‌کم درباره‌ی اینکه اگر یونگی ازدواج کند، چه کسی باید از زندگی او کنار برود.

در همین فاصله، یورا از همه‌ی این اتفاقات بی‌خبر بود.

تا اینکه یک عصر، یونگی به دیدنش آمد.

این بار برخلاف همیشه تنها نبود؛ جین‌وو چند قدم عقب‌تر منتظر ایستاده بود.

یونگی گفت:

«یه مدت ممکنه کمتر بتونم بیام.»

یورا آرام پرسید:

«به خاطر پایتخت؟»

«آره.»

«اتفاقی افتاده؟»

یونگی لحظه‌ای مکث کرد.

بعد بالاخره گفت:

«خاندان چو.»

یورا چیزی نگفت.

یونگی ادامه داد:

«ممکنه مدتی شرایط بین دو خاندان حساس بشه.»

یورا سرش را پایین انداخت.

«فهمیدم.»

یونگی نگاهش کرد.

می‌خواست چیز دیگری بگوید، اما نگفت.

فقط گفت:

«اگر چیزی شنیدی، قبل از اینکه باورش کنی، از خودم بپرس.»

یورا سر بلند کرد.

«باشه.»

یونگی رفت.

و این بار، یورا برای اولین بار فهمید چیزی که بین آن‌ها شکل گرفته، قرار نیست در دنیایی که یونگی به آن تعلق داشت، به این راحتی دوام بیاورد.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲۳ — فاصلهچند هفته‌ی بعد، واقعاً کمتر همدیگر را دیدند.ی...

پارت ۲۴ — چیزی که پشت یک دیدار بودسوهی بعد از آن روز، چند با...

پارت ۲۱ — بازگشت به پایتختیونگی همان شب به پایتخت رسید.فضای ...

پارت ۲۰ — بعد از آن شبسه ماه گذشت.یورا دیگر آن دختر سردرگم ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط