فیک روان خانه سئول

پارت ۳




کمی به صورتش نگاه کردم
تا اینکه کلاهش رو برداشت و ماسک سیاهش رو پایین زد
چشم ها و لب های نسبتا درشت و دماغ پهن
قیافه اون شبیه به یک دختر مهربون بود
ولی وقتی شروع به حرف زدن کرد متمعن شدم که مرده اونم حدودا ۲۰ یا ۲۵ ساله
×اسم من پارک جیمینه
+ا از آشناییتون خوشبختم
و بعد در کتابم رو بستم تا به حرفا و حرکات مرد توجه بیشتری داشته باشم
×اسمت چیه دختر جون
+رزا
×خوب رزا دختری به سن تو چرا این وقت شب توی یه رستوران باید تنها باشه
+من اینجا کار میکنم
×خوب چرا باید اینجا کار کنی تو الان باید خونه توی تختت خواب بودی
+ببخشید آقا ولی زندگی شخصی من به شما ربطی نداره الانم مغازه بستس لطفا تشریف ببرید و فردا بیاید مگرنه به صاحب رستوران خبر میدم
×هی هیی آروم باش دختر جون ماشالا زبون دارم هستی خوب تیکه میندازی ببین بیا بشین اینجا تا بهت بگم باهات چیکار دارم
+گفتم که لطفا تشریف ببرید آقا
کمی نگاهش کردم هول شده بود خواستم سمت دفتر صاحاب مغازه برم که جمله کوتاهش نظرم و جلب کرد و باعث شد سر جام وایستم
×تو دنبال پول نیستی؟
+پول؟
×مخصوصا اگه ساده به دست بیاد؟
قدم هام رو به سمت عقب برداشتم و روی صندلی نشستم
+چه راه ساده ای؟
×تو به پول نیاز داری درسته؟
+خب
×منم به کسی نیاز دارم که پول رو برام به دست بیاره
+منظورت چیه
×تو قیافه عادیی داری بهت بر نخوره ولی بین افراد جامعه توی خیابون به چشم نمیای و از این خیلی راحت میشه پول در آورد
+چطوری از ساده بودن پول به دست بیارم؟
دستاش رو روی میز گذاشت و کمی جلو اومد
×تو یک چیزی رو که من بهت میدم برام جا به جا میکنی و کسی ام بهت شک نمیکنه بعدشم برمیگردی پیش من که بهت پولتو میدم و بعد میریم سراغ جا به جایی بعدی
+چه چیزیو باید جا به جا کنم؟
×تو به اون کاری نداشته باش حالا قبول میکنی یا نه؟
+م من
×زود باش فرصت ندارم زیاد فکر کنی
+خیل خوب قبوله
با لبخندی روی لب از جاش بلند شد منم بلند شدم و بعد بهم دست داد
×حالا باهم هم کاریم رزا خانم
×فردا اولین محموله رو باید تحویل بدی
بعد یک خودکار از توی جیبش در آورد و یه دستمال کاغذی از روی میز برداشت و روش یه آدرس نوشت و دادش به من
×فردا شب توی همین ساعتا بیا به این آدرس
+خیل خوب
×خوبه
و بعد سریع خدا حافظی کرد و از رستوران بیرون رفت
قیافه قابل اعتمادی داشت ولی بهش نمی‌خورد قابل اعتماد باشه
ولی من برای دارو های مادرم به پول نیاز داشتم و این دوتا شغل کفاف خرج ها رو نمی‌داد پس فردای اون روز درسامو توی کتاب خونه خوندم و بعد اینکه رستوران بسته شد دستمال مچاله شده رو از جیبم در اوردم
بعد چند ثانیه نگاه کردن به دستمال کوله پشتیم رو انداختم روی کولم و بعد خداحافظی با حاصب رستوران به سمت آدرس رفتم
دیدگاه ها (۲)

پارت ۵۳وقتی واردِ اون بارِ خصوصی شدند، نورهایِ نئونِ قرمز و ...

Part:2🥀تهیونگ از کمر آن دختر رقصنده (رُزا)گرفت و به سمت یکی ...

رمان رویای او وقسم به تمام مقدساتم که تو رویای منی 🫀*رزا*با ...

محو زیبایی او پارت ۴۲ویو ته رزا داشت به اون دوتا که پایین دا...

The Boy Who Stole Me From DeathPart 3 رزا چند لحظه فقط به نا...

هفدهم بیست مین بعد جونگکوک آنقدر با تهیونگ بازی کرده بود که ...

" پرواز قوها " " 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۶۷ویو راوی بعد از...

پارت ۵---جونگکوک دستت رو گرفت محکم اما بدون اینکه آسیبی بهت ...

که یهو رستوران منفجر شدکوک دست ا. ت رو گرفت و آز رستوران خار...

THE FIRST KISSPART: 1ویو ات: چند روزه به شدت حواس پرت شدم غذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط