ستاره من( شروع زندگی آماتراسو)
پارت آخر
هیکاری میرفت و باران شدید میبارید!
قطرات باران با اشک های کوچک هیکاری آمیخته شده بود منظره ای ترسناک ساخته بود!
هیکاری به سمت پلی رفت که قبلا آکانه در آن سعی به خودکشی کرده بود!
هیکاری ایستاد و آرام زمزمه کرد:
من سعی کردم آماتراسو رو بپزیرم!
من میخواستم کانا بخنده!
میخواستم آکانه زندگی شادی داشته باشه!
میخواستم روبی خوشبخت باشه!
میخواستم آکوا عذاب نکشه!
میخواستم آی عشق رو تجربه کنه!
میخواستم هیکارو دوباره خوشحال شه!
پس کی من رو دوست داشت و میخواست خوشحالم کنه؟
آرام روی میله پل ایستاد ولی نپرید چون شک داشت!
آماتراسو میگفت: بمیر و هیکاری میگفت: زنده بمون!
در آخر آن دختر هرگز نه آماتراسو بود و نه هیکاری!
او دختری بود که عذاب میکشید و روح یک الهه فراموش شده را نگه میداشت!
هیکاری خواست بپرد، ولی نوبویوکی او را گرفت!
هیکاری بلند گفت: ولم کن عوضی!
و تقلا میکرد آزادش کند نوبویوکی!
نوبویوکی بلند داد زد: حرف نزن!
بعد کمی آرام گفت: میخوای دوباره خوشحال باشی؟
هیکاری آرام سرش را تکان داد!
نوبویوکی به آرامی گفت: لطفا هیکاری بزار آماتراسو رو ازت جدا کنم و بزارم آزاد شی!
هیکاری سکوت کرد و گفت: منو از آماتراسو راحت کن!
نوبویوکی چاقویی را در آورد و به قلب هیکاری زد!
نوبویوکی میدانست اگر هیکاری را بکشد هیکاری نمیمیرد ولی آماتراسو میمیرد!
هیکاری نه خون ریخت و نه درد کشید ولی درون هیکاری آماتراسو غرق در خون بود و بعد چند دقیقه بعد آماتراسو مرد!
جسم هیکاری سبک تر شد و ستاره چشم راستش روشن شد و بعد ستاره چشم چپش که هرگز روشن نبود روشن شد!
هیکاری بالاخره آزاد بود دیگر نه الهه بود و نه انتقام جو!
چند سال بعد...
هیکاری آرام به بیرون رفت و نوبویوکی را بغل کرد و گفت: عشقم حالت چطوره؟
هیکاری با نوبویوکی ازدواج کرده بود!
روبی صاحب بچه بود و پدر بچه هاش ناروشینا ملت بود!
آکوا مجرد مانده بود چون بین دو دختر مانده بود!
این پایان داستان دختری بود که درد الهه بودن را کشیده بود!
و
پایان
داستان چطور بود؟
بعد از این چه داستانی بنویسم؟
هیکاری میرفت و باران شدید میبارید!
قطرات باران با اشک های کوچک هیکاری آمیخته شده بود منظره ای ترسناک ساخته بود!
هیکاری به سمت پلی رفت که قبلا آکانه در آن سعی به خودکشی کرده بود!
هیکاری ایستاد و آرام زمزمه کرد:
من سعی کردم آماتراسو رو بپزیرم!
من میخواستم کانا بخنده!
میخواستم آکانه زندگی شادی داشته باشه!
میخواستم روبی خوشبخت باشه!
میخواستم آکوا عذاب نکشه!
میخواستم آی عشق رو تجربه کنه!
میخواستم هیکارو دوباره خوشحال شه!
پس کی من رو دوست داشت و میخواست خوشحالم کنه؟
آرام روی میله پل ایستاد ولی نپرید چون شک داشت!
آماتراسو میگفت: بمیر و هیکاری میگفت: زنده بمون!
در آخر آن دختر هرگز نه آماتراسو بود و نه هیکاری!
او دختری بود که عذاب میکشید و روح یک الهه فراموش شده را نگه میداشت!
هیکاری خواست بپرد، ولی نوبویوکی او را گرفت!
هیکاری بلند گفت: ولم کن عوضی!
و تقلا میکرد آزادش کند نوبویوکی!
نوبویوکی بلند داد زد: حرف نزن!
بعد کمی آرام گفت: میخوای دوباره خوشحال باشی؟
هیکاری آرام سرش را تکان داد!
نوبویوکی به آرامی گفت: لطفا هیکاری بزار آماتراسو رو ازت جدا کنم و بزارم آزاد شی!
هیکاری سکوت کرد و گفت: منو از آماتراسو راحت کن!
نوبویوکی چاقویی را در آورد و به قلب هیکاری زد!
نوبویوکی میدانست اگر هیکاری را بکشد هیکاری نمیمیرد ولی آماتراسو میمیرد!
هیکاری نه خون ریخت و نه درد کشید ولی درون هیکاری آماتراسو غرق در خون بود و بعد چند دقیقه بعد آماتراسو مرد!
جسم هیکاری سبک تر شد و ستاره چشم راستش روشن شد و بعد ستاره چشم چپش که هرگز روشن نبود روشن شد!
هیکاری بالاخره آزاد بود دیگر نه الهه بود و نه انتقام جو!
چند سال بعد...
هیکاری آرام به بیرون رفت و نوبویوکی را بغل کرد و گفت: عشقم حالت چطوره؟
هیکاری با نوبویوکی ازدواج کرده بود!
روبی صاحب بچه بود و پدر بچه هاش ناروشینا ملت بود!
آکوا مجرد مانده بود چون بین دو دختر مانده بود!
این پایان داستان دختری بود که درد الهه بودن را کشیده بود!
و
پایان
داستان چطور بود؟
بعد از این چه داستانی بنویسم؟
- ۱.۳k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط