{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

{محکوم به لمس }

{محکوم به لمس }
part۱۰ 杂交种

دوتا انگشتر نمادین در جعبه را برداشت لی آرو صاف ایستاد
اما هنوزم صورت جیمین مشخص نبود،
گوان انگشتر بزرگ زنانه را به دست پسرش داد و گفت : این انگشتر مقدس که از خاندان مونه انگشتش کن
جیمین انگشتر را گرفت و با دست دیگرش دست مشت شده لی آرو را بلند کرد لحظه ای مکث کرد دست کوچیک لی آرو بسیار سرد و عرق کرده بود،
جیمین دست سرد و عرق کرده اش را به نرمی در دستش فشرد که باعث بالا رفتن ضربان قلب دختر شد،
استرسش چندین برابر شد الان دستش توی دست مردی بود که از امشب به بعد شوهرش میشد « چرا این کارو کرد .. چرا انگشترو نمی اندازه دستم چرا دستمو ول نمیکنه »
ار استرس و اضطرابی دست هایش می‌لرزید بلآخره انگشتر در انگشتش رفت و نوبت به جیمین رسید
لی آرو خیلی سریعی دست جیمین رو گرفت و انگشتر رو در انگشتش انداخت و سریعی دستش را ول کرد
گوان به سوی صندلی اش رفت و نشست
عابد با لباس قرمز جلوی آنها ایستاد بعد از گفتن هزارن حرف خسته کننده بلآخره خطاب به جیمین گفت : از همین الان به بعد شما زن شوهر هستید
زندگی برای لی آرو تمام شد یا شایدم جدید شروع شد
جیمین به آرامی تور سفیدش را بالا زد با دیدن صورت بی‌نقص اش لحظه ای مکث کرد دختر هنوزم نگاهش به پایین بود،
لب گرم جیمین نیز روی پیشانی‌اش نشست دست زدن های همه به گوش رسید و دوباره صداها درهم پیچیدند
لی آرو برای اولین بار نگاهش کرد آن صورت جذاب و دیدنی اش خیلی خیلی بی نقص بود یعنی اونم تا این حد از دیدنش تعجب کرده بود و قلبش برایش تند میزد.
آوای جدی مرد مقابلش به گوش اش رسید : زندگی هر دو بعد از امشب عوض میشه باید پس باهات کنار بیای
چشم های قرمز دختر که نشان از بغض میداد به چشم های سرد جیمین خیره شدند صدایش لرزشی از بغض داشت : توهم باید با من کنار بیای!
جیمین این جسارتش را تحسین کرد چرا که تا حالا هیچکس جرعت نکرده بود باهاش اینطوری صحبت کنه
نگاه جیمین جدی اما به طرز عجیبی خبیث روی صورت عروسش نشسته بود پشت دستش را روی گونه سردش کشید و لمسش کرد،
دیدگاه ها (۳)

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️«جنا.»دست تکان خورد.«پاندورا...»این بار صد...

رقیب کوچولوی جیمین... عصر همان روز...جیمین نقشه‌ای کشیده بود...

𝗨𝗻𝗱𝗲𝗿 𝘁𝗵𝗲 𝗿𝗶𝗴𝗵𝘁 𝗵𝗼𝗼𝗽 زیر حلقه ی سمت راست. عضلات بازوی تهیونگ...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت ســه 𓆪 🖤🥀صدای قدم‌ها از راهرو نزدیک...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p56جیمین از جاش بلند شد. قدم‌هاش آهسته بو...

Last leaves/رمان جیمین

عشق بی پایان

برادر ناتنی

پارت سه

جنگل نفرین شده پارت ۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط