Dana-Apada

از زمین برداشتم و گذاشتمش رو قطعه درخت و تا ساعت دو ظهر اونجا بود!
هوا هم خیلی گرم بود☀️
با دوتا چشمای کوچیک قلوبه اش دوباره بهم نگاه کرد؛👀
منم برداشتم که ببرمش تو سایه، اما بیچاره از شاخه ای که باهاش بردمش افتاد😐 و بعد شروع کرد به تاب خوردن و بعد پرواز کرد🕊
دلم سوخت براش😶🖤
نمیدونم چرا وقتی میتونست پرواز کنه چرا تو اون آفتاب بود هنوز☀️ آخه کلا شبیع دوتا شاخ‌ست اون دوتا شاخشم بسوزه دیگه هیچی نمیمونه!😂
و یه دوتا هم برگ داره رو خودش.🌿🍂

من واقعا شیفته‌ی نگاش بودم و برام جالب بود نگاش؛
حتی مردومکای سیاه چشمشم معلوم بود!
و این بخاطر کوچیک بودنش خیلی برام جالب بود.🌸

اگه برای شماهم جالبه این‌ کوچولو و قابلیتاش حتما بگید..💫💝

آخرین اسلاید برای ظهره وقتی هنوز تو آفتاب بود☀️

پست قبل برای بهتر متوجه شدن👇
https://wisgoon.com/p/VNBHIOM0QB/Dana-Apada
دیدگاه ها (۷)

پارت: 14 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*با تردید، دستم رو دراز کرد...

پارت ۴ ویو ا.ت چند لحظه سرش رو انداخت پایین سکوت آزار دهنده ...

بازیِ مرگ (The Game of Death)Part:2÷اما با اینحال ...آه ولش ...

وقتی بدترین دشمن اعصابت شوهرت میشه

dark life = 38

Why Did I Fall in Love with You?P²³ | چند روز بعد – شرکت دوه...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۱۰۴جونگکوک سردرگم بر...

❤️‍🔥 قرار نبود عاشقت بشم𝑷𝒂𝒓𝒕 9 | مگه شما دوتا با هم قرار می‌...

من امروز صبح برای خودم قیساوا درست کردم، همون صبحونه‌ ی خوشم...

رمان عشق ممنوع

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط