سناریو ساسونارو
نقاب تنهایی
پارت ۴۲
صدای قطرات ابی که از سقف غار توی چشمه میریخت صدای بلندی تو غار ایجاد میکرد ناروتو اروم چشماشو باز کرد یه خمیازه اروم کشید هنوز خوابش میومد به پهلو چرخید و سرش افتاد روی سینهی ساسوکه اول متوجه نشد ولی بعد که دقت کرد دوزاریش افتاد
🍥: واااای این جاااا چه خبره
ناروتو به چهرهی غرق در خواب ساسوکه نگاه کرد یه ذره که به مغزش فشار اورد تمام اتفاقات شب گذشته رو یادش اومد و تا ناموس گوجه شد اروم و بیسروصدا سعی کرد از ساسوکه دور بشه ولی بلند شدنو بیدار شدن ساسوکه یکی شد
💙: کجا میری ناروتو
ناروتو تا صدای ساسوکه رو شنید انگار روش اب یخ ریخته باشن سریع پتو رو دور بدن برهنهش پیچید و از ساسوکه یکم فاصله گرفت و سرشو تا دماغش برد زیر پتو
🍥: هیچ جا
ساسوکه به ناروتو نیشخند زد و اروم نزدیکش شد ناروتو وقتی دید ساسوکه داره میاد طرفش اروم اروم خزید عقب تا اینکه خورد به دیواره غار و دیگه نتونست عقب تر بره ساسوکه ناروتو رو بین خودش و دیوار زندونی کرد و رو به صورتش خم شد
💙: ناروتو با من بازی میکنی
🍥: چه بازی ای من هیچم بازی نمیکنم
💙: که بازی نمیکنی
🍥: ن...نه
چشمای ساسوکه پایین رفت و روی لبای ناروتو ثابت موند و بعد سرشو یکمی اورد پایین و لباشو روی لبای ناروتو گذاشت چشمای ناروتو قشنگ گرد شد جوری که نزدیک بود از کاسه دربیاد ولی عقب نرفت و بوسه رو قطع نکرد به طرز عجیب و مضخرفی خوشش اومده بود بدون اینکه فکر کنه دستاشو بالا اورد و دور گردن ساسوکه حلقه کرد و خودشو به ساسوکه چسبوند چشماشو بست و غرق در حسی شد که تو اون لحظه کل وجودشو گرفته بود ساسوکه دستاشو دور کمر ناروتو حلقه کرد همینطور که همو میبوسیدن روی زمین دراز کشیدن جوری که ساسوکه پایین و بود و ناروتو بالا زبوناشون باهم تو رقابت بودن و اخر هم ساسوکه برد وقتی بالاخره نفس کم اوردن ازم جدا شدن ولی رشتهای از بزاق بهشون وصل بود ساسوکه چرخید و جاشو با ناروتو عوض کرد ناروتو با صورت سرخ بهش نگاه میکرد
💙: منظورم همین بود با اینکه خوشت میاد انکار میکنی
🍥: ساسوکه .....م.من
💙: تو دو دلی
🍥: ن...نه
💙: تو دو دل نیستی
🍥: نه... ولی...
💙: ولی چی
🍥: .... ولی .... ولی میترسم
💙: از چی میترسی ....از من
🍥: نه نه .... از تو نمیترسم
💙: پس چی
🍥: من....من....میترسم....ولم کنی
💙: ولت کنم؟
🍥: اوهوم... خسته بشی و منو نخوای
💙: احمق.... من نمیتونم تو رو دوست نداشته باشم تو برای من خیلی باارزشی خیلی زیاد ناروتو
🍥: یعنی ازم خسته نمیشی
💙: هرگز .... حتی میخوای یه کاری کن
🍥: چیکار
💙: مارکم کن
🍥: مارکت کنممممم😳
💙: اره
🍥: اما....اما...تو جنسیت ثانوی قویتری این یجورایی خب پایین اوردن شانت نیست .... و یه چیزه مهمتر اینه که اگه مارک بشی نمیتونی ازش خلاص شی با من تو زند...
ساسوکه با انگشتش جلوی دهن ناروتو رو گرفت
💙: مهم نیست من میخوام انجامش بدی
🍥: اما...اما
💙: انجامش بده
🍥: ب..باشه
ناروتو بلند شد و روبهروی ساسوکه نشست و سرشو نزدیک گردن ساسوکه کرد و بهترین جا رو پیدا کرد و گاز گرفت وقتی دندوناشو بیرون اورد انگار یه نیروی عجیبی اونا رو به طرف هم میکشید یه پیمان نامرئی ناروتو به مارک نگاه کرد و لبخند زد
🍥: تموم شد
💙: اوهوم ..... حالا لباستو بپوش تا راه بیوتیم
🍥: هی چرا بهم دستور میدی
💙: چون الفاتم...مثل اینکه یادت رفته دیشب مارکت کردم
🍥: خب حالا همش داری به روم میاری... حداقل بچرخ تا لباسمو بپوشم
💙: لازم نیست من هر چی بود رو دیدم
🍥: ساسوکهی بیشعورررر
💙: بیشعور؟ دیشب که برات ددی بودم الان شدم بیشعور
🍥: میشه انقدر تکرار نکنی
💙: بپوش بپوش باید بریم
🍥: تو اول بپوش بعد بهم بگو
💙: ناروتو بحث نکن
🍥: خودت بحث نکن
💙: وااااای خداااا
اینو: وای بالاخره اومدیم بیرون
تنتن: راحت شدیم
نجی: دیگه نمیخوام ریخت هیچ غاری رو ببینم
🎀: بچههااااا
اینو: ساکوراااااااا
شوجی: شما هم دراودین
کیبا: چقدر اونجا تو در تو بود
لی: واااای بچه ها دلم براتوندتنگ شده بود
اسوما: خوبه که همه مون سلامتیم
🎀: اره ...... صبر کن ناروتو و ساسوکه کجان
شیکا: مگه پیش شما نیستن
🎀: نه ما فکر میکردیم پیش شمان
اینو: نه بودن ما فکر میکردیم پیش شمان
🎀: یعنی هنوز اون تو هستن
اسوما: باید پیداشون کنیم زودباشید
همه: چشم
________________________________________
پایان😄
پارت ۴۲
صدای قطرات ابی که از سقف غار توی چشمه میریخت صدای بلندی تو غار ایجاد میکرد ناروتو اروم چشماشو باز کرد یه خمیازه اروم کشید هنوز خوابش میومد به پهلو چرخید و سرش افتاد روی سینهی ساسوکه اول متوجه نشد ولی بعد که دقت کرد دوزاریش افتاد
🍥: واااای این جاااا چه خبره
ناروتو به چهرهی غرق در خواب ساسوکه نگاه کرد یه ذره که به مغزش فشار اورد تمام اتفاقات شب گذشته رو یادش اومد و تا ناموس گوجه شد اروم و بیسروصدا سعی کرد از ساسوکه دور بشه ولی بلند شدنو بیدار شدن ساسوکه یکی شد
💙: کجا میری ناروتو
ناروتو تا صدای ساسوکه رو شنید انگار روش اب یخ ریخته باشن سریع پتو رو دور بدن برهنهش پیچید و از ساسوکه یکم فاصله گرفت و سرشو تا دماغش برد زیر پتو
🍥: هیچ جا
ساسوکه به ناروتو نیشخند زد و اروم نزدیکش شد ناروتو وقتی دید ساسوکه داره میاد طرفش اروم اروم خزید عقب تا اینکه خورد به دیواره غار و دیگه نتونست عقب تر بره ساسوکه ناروتو رو بین خودش و دیوار زندونی کرد و رو به صورتش خم شد
💙: ناروتو با من بازی میکنی
🍥: چه بازی ای من هیچم بازی نمیکنم
💙: که بازی نمیکنی
🍥: ن...نه
چشمای ساسوکه پایین رفت و روی لبای ناروتو ثابت موند و بعد سرشو یکمی اورد پایین و لباشو روی لبای ناروتو گذاشت چشمای ناروتو قشنگ گرد شد جوری که نزدیک بود از کاسه دربیاد ولی عقب نرفت و بوسه رو قطع نکرد به طرز عجیب و مضخرفی خوشش اومده بود بدون اینکه فکر کنه دستاشو بالا اورد و دور گردن ساسوکه حلقه کرد و خودشو به ساسوکه چسبوند چشماشو بست و غرق در حسی شد که تو اون لحظه کل وجودشو گرفته بود ساسوکه دستاشو دور کمر ناروتو حلقه کرد همینطور که همو میبوسیدن روی زمین دراز کشیدن جوری که ساسوکه پایین و بود و ناروتو بالا زبوناشون باهم تو رقابت بودن و اخر هم ساسوکه برد وقتی بالاخره نفس کم اوردن ازم جدا شدن ولی رشتهای از بزاق بهشون وصل بود ساسوکه چرخید و جاشو با ناروتو عوض کرد ناروتو با صورت سرخ بهش نگاه میکرد
💙: منظورم همین بود با اینکه خوشت میاد انکار میکنی
🍥: ساسوکه .....م.من
💙: تو دو دلی
🍥: ن...نه
💙: تو دو دل نیستی
🍥: نه... ولی...
💙: ولی چی
🍥: .... ولی .... ولی میترسم
💙: از چی میترسی ....از من
🍥: نه نه .... از تو نمیترسم
💙: پس چی
🍥: من....من....میترسم....ولم کنی
💙: ولت کنم؟
🍥: اوهوم... خسته بشی و منو نخوای
💙: احمق.... من نمیتونم تو رو دوست نداشته باشم تو برای من خیلی باارزشی خیلی زیاد ناروتو
🍥: یعنی ازم خسته نمیشی
💙: هرگز .... حتی میخوای یه کاری کن
🍥: چیکار
💙: مارکم کن
🍥: مارکت کنممممم😳
💙: اره
🍥: اما....اما...تو جنسیت ثانوی قویتری این یجورایی خب پایین اوردن شانت نیست .... و یه چیزه مهمتر اینه که اگه مارک بشی نمیتونی ازش خلاص شی با من تو زند...
ساسوکه با انگشتش جلوی دهن ناروتو رو گرفت
💙: مهم نیست من میخوام انجامش بدی
🍥: اما...اما
💙: انجامش بده
🍥: ب..باشه
ناروتو بلند شد و روبهروی ساسوکه نشست و سرشو نزدیک گردن ساسوکه کرد و بهترین جا رو پیدا کرد و گاز گرفت وقتی دندوناشو بیرون اورد انگار یه نیروی عجیبی اونا رو به طرف هم میکشید یه پیمان نامرئی ناروتو به مارک نگاه کرد و لبخند زد
🍥: تموم شد
💙: اوهوم ..... حالا لباستو بپوش تا راه بیوتیم
🍥: هی چرا بهم دستور میدی
💙: چون الفاتم...مثل اینکه یادت رفته دیشب مارکت کردم
🍥: خب حالا همش داری به روم میاری... حداقل بچرخ تا لباسمو بپوشم
💙: لازم نیست من هر چی بود رو دیدم
🍥: ساسوکهی بیشعورررر
💙: بیشعور؟ دیشب که برات ددی بودم الان شدم بیشعور
🍥: میشه انقدر تکرار نکنی
💙: بپوش بپوش باید بریم
🍥: تو اول بپوش بعد بهم بگو
💙: ناروتو بحث نکن
🍥: خودت بحث نکن
💙: وااااای خداااا
اینو: وای بالاخره اومدیم بیرون
تنتن: راحت شدیم
نجی: دیگه نمیخوام ریخت هیچ غاری رو ببینم
🎀: بچههااااا
اینو: ساکوراااااااا
شوجی: شما هم دراودین
کیبا: چقدر اونجا تو در تو بود
لی: واااای بچه ها دلم براتوندتنگ شده بود
اسوما: خوبه که همه مون سلامتیم
🎀: اره ...... صبر کن ناروتو و ساسوکه کجان
شیکا: مگه پیش شما نیستن
🎀: نه ما فکر میکردیم پیش شمان
اینو: نه بودن ما فکر میکردیم پیش شمان
🎀: یعنی هنوز اون تو هستن
اسوما: باید پیداشون کنیم زودباشید
همه: چشم
________________________________________
پایان😄
- ۲.۵k
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط