دفتر خاطرات پارت شانزدهم
قسمت شانزدهم
نگاه مرموزشو بهم دوخت،چشمکی براش زدم که نگاهشو ازم گرفت.
جیمین: شما نمیخواد ناراحت باشید هیچ روح و شبهی وجود نداره.
سرمو تکون دادم.
جیمین: بهتره الان حرکت کنیم.
همه بلند شدن و رفتن سمت چادر ها تا جعمشون کنند منم بیکار به کارشون نگاه میکردم.
+ تو نمیخوای به ما کمک کنی؟.
_ حوصله ندارم تا خودمو خسته کنم.
اخم ریزی کرد
+ خب حداقل وسایلتو جمع کن.
با خودم وسایل آن چندانی نیاورده بودم تا بشین یه ساعت جعمشون کنم.
_ از قبل جمع کردم تو برو به کارت برس، اینقدر تو کارای من فضولی نکن.
چشماشو تو حدقه چرخوند ازم دور شد.
همه حاضر و آماده داخل اتوبوس نشسته بودیم،از شیشه اتوبوس به بیرون نگاه میکردم، چیز خاصی چشممو نمیگرفت همش درخت بود.
با نشستن جیمین کنارم اتوبوس به حرکت افتاد، این چرا دوباره کنارم نشست،نکنه عاشقم شده!.با صدای نسبتا آرومی صداش کردم.
_ آقای پارک
هومی کرد که گفتم.
_ شما عاشقم شدین؟.
الان با خودش فکر میکنه چه بی حیایم که همچین سوالی کردم، آب دهنش پرید توی گلوش و به سرفه افتاد، آهی کشیدم، پس عاشقم شده بود، دستمو چندبار زدم به پشتش که سرفش قطع شد.
_ ولی حیف شد احساسات شما یک طرفست!.
جیمین: خانم جئون اعتماد به نفستون زیادیه من اصلا همچین حسی به شما ندارم.
بادم خالی شد، نگاه متعجبی به خودم گرفتم.
_ پس چرا کنارم نشستین!.
از جاش بلند شد و قبل از اینکه بره گفت.
جیمین: الان از اینجا بلند میشم تا سوءتفاهمی پیش نیاد.
رفت کنار جای خالی یکی از پسرا نشست،ایش چه بهتر مزاحم کمتر جای بیشتر، از پنجره اتوبوس خیره بیرون شدم، درختای جنگل داشت کم و کمتر میشید و این نشون از این میداد که داشتیم به روستا نزدیک تر میشیدیم، نگاهمو از پنجره گرفتم و گوشیمو از جیبم بیرون آوردم، مشغول ور رفتم با گوشی شدم.....با توقف اتوبوس گوشیمو خاموش کردم و گذاشتمش توی جیبم،از جام بلند شدم و اولین نفر از اتوبوس خارج شدم، هوای خوب رو بلعیدم و به اطرافم نگاه کردم برعکس جنگل اینجا جای خیلی خوب و با صفایی بود و درختای کمتری داشت.
جیمین: بچه ها چادر هارو اینجا درست کنید بعد از اتمام کار،تون میریم و به تحقیقمون میرسیم.
نگاهش به من افتاد با اخم ریزی که جذابش میکرد گفت.
جیمین: تو چرا بیکار نشستی بچه!
عیبابا باز بهم گفت بچه.
_ آقای پارک اینقدر به من نگین بچه.
چیزی نگفت و از کنارم رد شد، بهتر بود بیکار نشینم برم یک چندتا عکس از بچه ها بگیریم از بیکاری بهتره،رفتم سمت کیفم و از داخلش دوربین عکساسمو بیرون آوردم،دوربین رو تنظیم کردم و یواشکی از بقیه عکس میگرفتم،،،، به عکساشون نگاه میکردم و زیر ریز میخندیدم قیافه سوجین تو یکی از عکسا دیدنی بود خخخ ، همینجور که داشتم عکسارو زیر رو میکردم، به یک عکس رسیدم توی این عکس جیمین به آسمون خیره شده بود و لبخند زیبایی بر لبش داشت یهو قلبم لرزید، دستمو گذاشتم روی قلبم که تند میزد،وای من چم شده دوربین رو جمع کردم و از جام بلند شدم......تقریبا هوا رو به تاریکی بود همه خسته بودن و به سمت چادرهاشو حرکت میکردن، رفتم سمت یکی از چادرها، خواستم وارد چادرشم که سوجین جلومو گرفت
سوجین: کجا خانم جئون!.
خمیازه ای کشیدم که گفت
سوجین: بهت یاد ندادن که وقتی خمیازه میکشی جلوی دهنتو بگیری!.
_ برو کنار خوابم میاد.
پوزخندی زد و دستشو گذاشت روی سینم و به عقب هلم داد.
سوجین:جات اینجا نیست.
سرمو تکون دادم.
_ آها پس که اینطور، بهتره امشبو پیش جیمین توی چادر اون بخوابم، فکر کنم اندازه من جای خواب داشته باشه اگه هم نه توی بغلش میخوابم
خواستم برم که زود دستمو گرفت
سوجین: نه بابا بیا همینجا بهترین جارو به تو میدم.
لبخندی زدم میدونستم روی جیمین حساسه،وارد چادر شدم و خودمو انداختم روی تشکی که کنار یکی از چادرها بود، بدون توجه به سروصدای دخترا که داشتن به صورتاشون ات آشغال میزدند، دوربینمو از کیفم درآوردم و به عکس امروز جیمین نگاه میکردم و لبخند کوچیکی روی لبم نشست.
پایان فلش بک.
با باز کردن چشمام مثل همیشه با جای خالی جیمین مواجعه شدم،بی حوصله از تخت اومدم پایین و رفتم سمت سرویس،دیشب هم مثل شبای گذشته بغض شبانه بهم هجوم آورده بود، بعد از شستن دست و صورتم از سرویس اومدم بیرون،امروز هم مثل روزایی گذشته برام تکراری بود جاش حداقل یکی از این روزا برام فرق داشت تو یکی از همین روزا مثل گذشته ها میخندیم،ولی انگاری روزای خوش دیگه نسیب من نمیشه.
پایان پارت
لایک کامنت!.
نگاه مرموزشو بهم دوخت،چشمکی براش زدم که نگاهشو ازم گرفت.
جیمین: شما نمیخواد ناراحت باشید هیچ روح و شبهی وجود نداره.
سرمو تکون دادم.
جیمین: بهتره الان حرکت کنیم.
همه بلند شدن و رفتن سمت چادر ها تا جعمشون کنند منم بیکار به کارشون نگاه میکردم.
+ تو نمیخوای به ما کمک کنی؟.
_ حوصله ندارم تا خودمو خسته کنم.
اخم ریزی کرد
+ خب حداقل وسایلتو جمع کن.
با خودم وسایل آن چندانی نیاورده بودم تا بشین یه ساعت جعمشون کنم.
_ از قبل جمع کردم تو برو به کارت برس، اینقدر تو کارای من فضولی نکن.
چشماشو تو حدقه چرخوند ازم دور شد.
همه حاضر و آماده داخل اتوبوس نشسته بودیم،از شیشه اتوبوس به بیرون نگاه میکردم، چیز خاصی چشممو نمیگرفت همش درخت بود.
با نشستن جیمین کنارم اتوبوس به حرکت افتاد، این چرا دوباره کنارم نشست،نکنه عاشقم شده!.با صدای نسبتا آرومی صداش کردم.
_ آقای پارک
هومی کرد که گفتم.
_ شما عاشقم شدین؟.
الان با خودش فکر میکنه چه بی حیایم که همچین سوالی کردم، آب دهنش پرید توی گلوش و به سرفه افتاد، آهی کشیدم، پس عاشقم شده بود، دستمو چندبار زدم به پشتش که سرفش قطع شد.
_ ولی حیف شد احساسات شما یک طرفست!.
جیمین: خانم جئون اعتماد به نفستون زیادیه من اصلا همچین حسی به شما ندارم.
بادم خالی شد، نگاه متعجبی به خودم گرفتم.
_ پس چرا کنارم نشستین!.
از جاش بلند شد و قبل از اینکه بره گفت.
جیمین: الان از اینجا بلند میشم تا سوءتفاهمی پیش نیاد.
رفت کنار جای خالی یکی از پسرا نشست،ایش چه بهتر مزاحم کمتر جای بیشتر، از پنجره اتوبوس خیره بیرون شدم، درختای جنگل داشت کم و کمتر میشید و این نشون از این میداد که داشتیم به روستا نزدیک تر میشیدیم، نگاهمو از پنجره گرفتم و گوشیمو از جیبم بیرون آوردم، مشغول ور رفتم با گوشی شدم.....با توقف اتوبوس گوشیمو خاموش کردم و گذاشتمش توی جیبم،از جام بلند شدم و اولین نفر از اتوبوس خارج شدم، هوای خوب رو بلعیدم و به اطرافم نگاه کردم برعکس جنگل اینجا جای خیلی خوب و با صفایی بود و درختای کمتری داشت.
جیمین: بچه ها چادر هارو اینجا درست کنید بعد از اتمام کار،تون میریم و به تحقیقمون میرسیم.
نگاهش به من افتاد با اخم ریزی که جذابش میکرد گفت.
جیمین: تو چرا بیکار نشستی بچه!
عیبابا باز بهم گفت بچه.
_ آقای پارک اینقدر به من نگین بچه.
چیزی نگفت و از کنارم رد شد، بهتر بود بیکار نشینم برم یک چندتا عکس از بچه ها بگیریم از بیکاری بهتره،رفتم سمت کیفم و از داخلش دوربین عکساسمو بیرون آوردم،دوربین رو تنظیم کردم و یواشکی از بقیه عکس میگرفتم،،،، به عکساشون نگاه میکردم و زیر ریز میخندیدم قیافه سوجین تو یکی از عکسا دیدنی بود خخخ ، همینجور که داشتم عکسارو زیر رو میکردم، به یک عکس رسیدم توی این عکس جیمین به آسمون خیره شده بود و لبخند زیبایی بر لبش داشت یهو قلبم لرزید، دستمو گذاشتم روی قلبم که تند میزد،وای من چم شده دوربین رو جمع کردم و از جام بلند شدم......تقریبا هوا رو به تاریکی بود همه خسته بودن و به سمت چادرهاشو حرکت میکردن، رفتم سمت یکی از چادرها، خواستم وارد چادرشم که سوجین جلومو گرفت
سوجین: کجا خانم جئون!.
خمیازه ای کشیدم که گفت
سوجین: بهت یاد ندادن که وقتی خمیازه میکشی جلوی دهنتو بگیری!.
_ برو کنار خوابم میاد.
پوزخندی زد و دستشو گذاشت روی سینم و به عقب هلم داد.
سوجین:جات اینجا نیست.
سرمو تکون دادم.
_ آها پس که اینطور، بهتره امشبو پیش جیمین توی چادر اون بخوابم، فکر کنم اندازه من جای خواب داشته باشه اگه هم نه توی بغلش میخوابم
خواستم برم که زود دستمو گرفت
سوجین: نه بابا بیا همینجا بهترین جارو به تو میدم.
لبخندی زدم میدونستم روی جیمین حساسه،وارد چادر شدم و خودمو انداختم روی تشکی که کنار یکی از چادرها بود، بدون توجه به سروصدای دخترا که داشتن به صورتاشون ات آشغال میزدند، دوربینمو از کیفم درآوردم و به عکس امروز جیمین نگاه میکردم و لبخند کوچیکی روی لبم نشست.
پایان فلش بک.
با باز کردن چشمام مثل همیشه با جای خالی جیمین مواجعه شدم،بی حوصله از تخت اومدم پایین و رفتم سمت سرویس،دیشب هم مثل شبای گذشته بغض شبانه بهم هجوم آورده بود، بعد از شستن دست و صورتم از سرویس اومدم بیرون،امروز هم مثل روزایی گذشته برام تکراری بود جاش حداقل یکی از این روزا برام فرق داشت تو یکی از همین روزا مثل گذشته ها میخندیم،ولی انگاری روزای خوش دیگه نسیب من نمیشه.
پایان پارت
لایک کامنت!.
- ۴۲.۷k
- ۰۲ بهمن ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط