پارت ۴۴
پارت ۴۴
آن شب تهیونگ با چند تا از دوستهاش بیرون رفته بود.
قرار بود فقط چند ساعتی کنار هم باشن، اما کمکم حالش از کنترل خارج شد.
دوستش وقتی دید تهیونگ حتی درست راه نمیره، گفت:
ـ دیگه کافیه. بریم خونه.
تهیونگ با خنده گفت:
ـ من خوبم!
ـ تو حتی نمیتونی صاف وایسی!
ـ میتونم...
همون لحظه نزدیک بود زمین بخوره.
دوستش سریع بازوش رو گرفت.
ـ آره، خیلی هم میتونی!
بعد از کلی دردسر، تهیونگ رو سوار ماشین کرد.
وقتی به ساختمان رسیدن، دوستش چند لحظه فکر کرد.
ـ اینجوری نمیتونم تنهایی ببرمت بالا...
بعد یاد لینا افتاد.
ـ امیدوارم منو نکشه.
زنگ خونهی لینا رو زد.
لینا در رو باز کرد و با دیدن تهیونگ خشکش زد.
ـ تهیونگ؟!
دوستش گفت:
ـ ببخشید این موقع شب مزاحم شدم. خیلی مست کرده. گفتم بیارمش پیش تو چون واحدش طبقه بالاست و کلیدش هم دستشه.
لینا با نگرانی نگاهش کرد.
ـ چرا اینقدر مسته؟
ـ نمیدونم. امشب خیلی بیشتر از همیشه خورد.
تهیونگ سرش رو بالا آورد.
ـ لینا...
لینا آه کشید.
ـ بیارش داخل.
دوستش کمک کرد تهیونگ روی مبل بشینه.
ـ من دیگه باید برم. فردا بهش سر میزنم.
ـ باشه.
در بسته شد.
لینا رفت سمت آشپزخونه و یه لیوان آب آورد.
ـ بیا، آب بخور.
تهیونگ لیوان رو گرفت، اما به جای خوردن، فقط به لینا خیره شد.
ـ چرا نگاه میکنی؟
با صدای گرفته گفت:
ـ چون دلم برات تنگ شده بود.
لینا جا خورد.
ـ تهیونگ، تو مستی. برو بخواب.
ـ نه...
سرش رو تکون داد.
ـ من چند وقته دارم سعی میکنم ازت فاصله بگیرم.
ـ میدونم.
ـ ولی نمیتونم.
لینا ساکت موند.
تهیونگ ادامه داد:
ـ هر بار میبینمت، دلم میخواد باهات حرف بزنم.
چشمهاش رو بست.
ـ هر بار میخوام بیخیالت بشم، بیشتر بهت فکر میکنم.
لینا آروم گفت:
ـ تهیونگ...
ـ من دوستت دارم، لینا.
لینا خشکش زد.
تهیونگ با لبخند خستهای گفت:
ـ خیلی وقته.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد تهیونگ دستش رو بالا آورد، اما قبل از اینکه به لینا نزدیک بشه، خودش مکث کرد.
لینا هم فاصلهاش رو حفظ کرد.
ـ تهیونگ، تو الان حالت عادی نیست.
تهیونگ سرش رو پایین انداخت.
ـ میدونم...
لینا پتو رو روی شونههاش انداخت.
ـ فردا که حالت خوب شد، اگه هنوز همین حرفا رو داشتی، اون موقع با هم حرف میزنیم.
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط چشمهاش رو بست.
و لینا تا چند دقیقه کنار مبل نشست و به حرفی که شنیده بود فکر کرد.
«من دوستت دارم، لینا.»
حرفی که شاید تهیونگ هیچوقت جرئت نمیکرد وقتی هوشیار بود به زبان بیاورد.
لینا وقتی دید لباس تهیونگ برای خواب مناسب نیست، یه لباس راحت کنار تخت گذاشت.
ـ تهیونگ، اینو بپوش.
تهیونگ با چشمهای نیمهباز فقط سرش رو تکون داد.
ـ حوصله ندارم...
لینا با کلافگی نفسش رو بیرون داد و کمکش کرد لباسش رو عوض کنه.
وقتی برای لحظهای متوجه هیکل ورزشکاری و عضلاتش شد، سریع صورتش رو برگردوند.
گونههاش داغ شده بود.
ـ وای خدا... چرا انقدر عضله داری؟!
تهیونگ که نصفهنیمه حواسش بود، خندید.
ـ خوشت اومد؟
ـ ساکت شو! تو حتی نمیدونی چی داری میگی!
تهیونگ دوباره چشمهاش رو بست و روی تخت دراز کشید.
لینا پتو رو رویش کشید و مرتبش کرد.
چند لحظه به صورت خوابآلودش نگاه کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
ـ فردا که بیدار شدی، امیدوارم هیچکدوم از حرفهای امشبت رو یادت نباشه...
اما خودش میدانست که آن اعتراف را هرگز فراموش نمیکند.
خوشگلام حمایت هاتون خیلی کمه مجبورم شرطیش کنم 🥺
لایک:۳۰
کامنت:۱۵
بازنشر:۵
خداییش کمه برسونید 💝😭
آن شب تهیونگ با چند تا از دوستهاش بیرون رفته بود.
قرار بود فقط چند ساعتی کنار هم باشن، اما کمکم حالش از کنترل خارج شد.
دوستش وقتی دید تهیونگ حتی درست راه نمیره، گفت:
ـ دیگه کافیه. بریم خونه.
تهیونگ با خنده گفت:
ـ من خوبم!
ـ تو حتی نمیتونی صاف وایسی!
ـ میتونم...
همون لحظه نزدیک بود زمین بخوره.
دوستش سریع بازوش رو گرفت.
ـ آره، خیلی هم میتونی!
بعد از کلی دردسر، تهیونگ رو سوار ماشین کرد.
وقتی به ساختمان رسیدن، دوستش چند لحظه فکر کرد.
ـ اینجوری نمیتونم تنهایی ببرمت بالا...
بعد یاد لینا افتاد.
ـ امیدوارم منو نکشه.
زنگ خونهی لینا رو زد.
لینا در رو باز کرد و با دیدن تهیونگ خشکش زد.
ـ تهیونگ؟!
دوستش گفت:
ـ ببخشید این موقع شب مزاحم شدم. خیلی مست کرده. گفتم بیارمش پیش تو چون واحدش طبقه بالاست و کلیدش هم دستشه.
لینا با نگرانی نگاهش کرد.
ـ چرا اینقدر مسته؟
ـ نمیدونم. امشب خیلی بیشتر از همیشه خورد.
تهیونگ سرش رو بالا آورد.
ـ لینا...
لینا آه کشید.
ـ بیارش داخل.
دوستش کمک کرد تهیونگ روی مبل بشینه.
ـ من دیگه باید برم. فردا بهش سر میزنم.
ـ باشه.
در بسته شد.
لینا رفت سمت آشپزخونه و یه لیوان آب آورد.
ـ بیا، آب بخور.
تهیونگ لیوان رو گرفت، اما به جای خوردن، فقط به لینا خیره شد.
ـ چرا نگاه میکنی؟
با صدای گرفته گفت:
ـ چون دلم برات تنگ شده بود.
لینا جا خورد.
ـ تهیونگ، تو مستی. برو بخواب.
ـ نه...
سرش رو تکون داد.
ـ من چند وقته دارم سعی میکنم ازت فاصله بگیرم.
ـ میدونم.
ـ ولی نمیتونم.
لینا ساکت موند.
تهیونگ ادامه داد:
ـ هر بار میبینمت، دلم میخواد باهات حرف بزنم.
چشمهاش رو بست.
ـ هر بار میخوام بیخیالت بشم، بیشتر بهت فکر میکنم.
لینا آروم گفت:
ـ تهیونگ...
ـ من دوستت دارم، لینا.
لینا خشکش زد.
تهیونگ با لبخند خستهای گفت:
ـ خیلی وقته.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد تهیونگ دستش رو بالا آورد، اما قبل از اینکه به لینا نزدیک بشه، خودش مکث کرد.
لینا هم فاصلهاش رو حفظ کرد.
ـ تهیونگ، تو الان حالت عادی نیست.
تهیونگ سرش رو پایین انداخت.
ـ میدونم...
لینا پتو رو روی شونههاش انداخت.
ـ فردا که حالت خوب شد، اگه هنوز همین حرفا رو داشتی، اون موقع با هم حرف میزنیم.
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط چشمهاش رو بست.
و لینا تا چند دقیقه کنار مبل نشست و به حرفی که شنیده بود فکر کرد.
«من دوستت دارم، لینا.»
حرفی که شاید تهیونگ هیچوقت جرئت نمیکرد وقتی هوشیار بود به زبان بیاورد.
لینا وقتی دید لباس تهیونگ برای خواب مناسب نیست، یه لباس راحت کنار تخت گذاشت.
ـ تهیونگ، اینو بپوش.
تهیونگ با چشمهای نیمهباز فقط سرش رو تکون داد.
ـ حوصله ندارم...
لینا با کلافگی نفسش رو بیرون داد و کمکش کرد لباسش رو عوض کنه.
وقتی برای لحظهای متوجه هیکل ورزشکاری و عضلاتش شد، سریع صورتش رو برگردوند.
گونههاش داغ شده بود.
ـ وای خدا... چرا انقدر عضله داری؟!
تهیونگ که نصفهنیمه حواسش بود، خندید.
ـ خوشت اومد؟
ـ ساکت شو! تو حتی نمیدونی چی داری میگی!
تهیونگ دوباره چشمهاش رو بست و روی تخت دراز کشید.
لینا پتو رو رویش کشید و مرتبش کرد.
چند لحظه به صورت خوابآلودش نگاه کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
ـ فردا که بیدار شدی، امیدوارم هیچکدوم از حرفهای امشبت رو یادت نباشه...
اما خودش میدانست که آن اعتراف را هرگز فراموش نمیکند.
خوشگلام حمایت هاتون خیلی کمه مجبورم شرطیش کنم 🥺
لایک:۳۰
کامنت:۱۵
بازنشر:۵
خداییش کمه برسونید 💝😭
- ۳.۸k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط