فیک : بین راندها

پارت ۱۵

صبح روز بعد...

باشگاه «کانگ» شلوغ‌تر از همیشه بود.

امروز قرار بود مسابقه‌های انتخابی داخلی برگزار شود و همه با هیجان مشغول گرم کردن بودند.

آنا در حال بستن بند کفشش بود که مین‌جائه کنار او ایستاد.

ـ «آنا.»

ـ «جان؟»

ـ «دیروز گفتی می‌خوای روی ضدحمله بیشتر کار کنی، اگه خواستی بعد از مسابقه با هم تمرین کنیم.»

آنا لبخند زد.

ـ «حتماً، ممنون.»

از آن طرف سالن...

کوک مشغول صحبت با استاد کانگ بود، اما نگاهش هر چند وقت یک بار روی رینگ می‌افتاد تا تمرین شاگردها را بررسی کند.


---

چند دقیقه بعد...

آنا برای آوردن بطری آبش به سمت نیمکت رفت.

همان سه دختر باشگاه، آرین، نائومی و یوری، کنار هم ایستاده بودند.

وقتی آنا از کنارشان رد شد، آرین با لبخند ساختگی گفت:

ـ «آنا...»

آنا ایستاد.

ـ «بله؟»

آرین نگاهی به بقیه انداخت.

ـ «یه سؤال داشتم...»

ـ «بپرس.»

ـ «واقعاً چه حسی داره که چون دخترعموی مربی کوکی، این همه امتیاز ویژه داری؟»

آنا چند لحظه ساکت ماند.

ـ «امتیاز ویژه؟»

نائومی با خنده‌ی تمسخرآمیزی گفت:

ـ «آره دیگه... برای ما وقت نداره، ولی برای تو کش مو میاره، بند دستکش می‌بنده، میاد دنبالت...»

یوری هم اضافه کرد:

ـ «اگه ما هم فامیلش بودیم، احتمالاً همین‌قدر تحویلمون می‌گرفت.»

آنا اخم کرد.

ـ «اون فقط داره کارش رو انجام میده.»

آرین شانه بالا انداخت.

ـ «شاید... ولی معلومه فرق می‌ذاره.»

آنا خواست چیزی بگوید که...

یکی از دخترها موقع رد شدن، عمداً با شانه به او زد.

بطری آب از دست آنا افتاد و روی زمین غلتید.

چند نفر از شاگردها برگشتند و صحنه را نگاه کردند.

سکوت کوتاهی سالن را گرفت.

آنا نفس عمیقی کشید.

ـ «اشکالی نداره...»

خم شد تا بطری را بردارد.

اما دست دیگری زودتر آن را برداشت.

کوک بود.

بطری را به آنا داد.

بعد آرام برگشت و روبه‌روی آن سه دختر ایستاد.

صدایش آرام بود...

اما آن آرامش، از هر فریادی ترسناک‌تر به نظر می‌رسید.

ـ «کی این کارو کرد؟»

هیچ‌کس جواب نداد.

آرین با دستپاچگی گفت:

ـ «ما فقط...»

کوک حرفش را قطع کرد.

ـ «من سؤال پرسیدم.»

چند ثانیه سکوت...

بالاخره نائومی آهسته گفت:

ـ «عمدی نبود.»

کوک مستقیم در چشم‌هایش نگاه کرد.

ـ «من همه‌چی رو دیدم.»

هیچ‌کس جرئت حرف زدن نداشت.

کوک ادامه داد:

ـ «داخل این باشگاه، احترام گذاشتن به هم‌تیمی‌ها قانون اوله.»

صدایش این بار جدی‌تر شد.

ـ «اگر کسی فکر می‌کنه می‌تونه شاگرد دیگه‌ای رو اذیت کنه، از امروز جای اینجا نیست.»

تمام سالن ساکت شده بود.

حتی استاد کانگ هم از دور نگاه می‌کرد.

آرین سرش را پایین انداخت.

ـ «...ببخشید.»

کوک بدون ذره‌ای نرمش گفت:

ـ «این عذرخواهی رو از من نکن.»

سه دختر همزمان رو به آنا برگشتند.

ـ «ببخشید...»

آنا که هنوز از واکنش کوک جا خورده بود، فقط گفت:

ـ «...اشکالی نداره.»

کوک آخرین نگاهش را به آن‌ها انداخت.

ـ «امیدوارم آخرین بار باشه.»

بعد بدون اینکه چیزی اضافه کند، برگشت و سمت رینگ رفت.

...

تهیونگ که تمام ماجرا را دیده بود، آرام کنار آنا ایستاد.

ـ «خوبی؟»

آنا هنوز به کوک نگاه می‌کرد.

ـ «آره...»

ـ «ترسیدی؟»

آنا خنده‌ی کوتاهی کرد.

ـ «راستش... یکم.»

تهیونگ لبخند زد.

ـ «منم هر وقت این‌طوری عصبانی میشه، ترجیح میدم جلوی راهش نباشم.»

آنا زیر لب گفت:

ـ «ولی لازم نبود اون‌قدر جدی بشه...»

تهیونگ نگاهی به کوک انداخت و خیلی آرام گفت:

ـ «بعضی آدما... یه سری خط قرمز دارن.»

ـ «یعنی چی؟»

تهیونگ لبخند زد.

ـ «هیچی... منظورم اینه که تو شاگردشی. طبیعیه نذاره کسی توی باشگاه اذیتت کنه.»

آنا سری تکان داد.

ـ «آره... احتمالاً همینطوره.»

اما تهیونگ، برخلاف آنا، خوب می‌دانست...

کوک فقط به خاطر «مربی بودن» آن‌قدر عصبانی نشده بود.


#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
دیدگاه ها (۸)

«پشت نیمکت آخر»پارت ۳زنگ تفریح خورد.جون‌کوک هنوز سر جاش نشست...

پارت یازده

ᴘᴀʀᴛ ۳۸ | یه حرف مهمبعد از مسابقه...آرا هنوز از خوشحالی لبخن...

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

پارت ۵۰ صبح روز بعد، لینا جلوی آینه ایستاده بود و به حرف‌های...

چند پارتی بازیچه

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۴ | «یک کلمه‌ی کو...

چندپارتی جونگ کوک

سناریو

LESSON

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط