باکودکو
{سناریوی شماره ۷ }
|| پارت هجدهم ||
نام سناریوی:
《شوخی مرگبار 》
میدوریا (با خودش، زمزمهٔ نگران):
کاچان؟!
*/بیهیچ تردیدی، آشپزخانه را ترک میکند و سریع به سمت اتاق باکوگو میدود. بدون مکث، سه ضربهٔ سریع و محکم به در میزند. صدایش بلند و پر از اضطراب واقعی است:/*
میدوریا (پشت در):
کاچان! کاتسکی! حالت خوبه؟! چی شد؟! در رو باز کن!
صحنه ۳: پشت در اتاق باکوگو - لحظاتی بعد
*/باکوگو روی تخت، هنوز در تلاش است تا نفسهایش را کنترل کند و از چنگال کابوس رها شود. صدای در زدن و فریادهای نگران میدوریا مثل شوک الکتریکی به او میخورد. چشمان وحشتزدهاش به سمت در میچرخد. آن صدا... زنده بود. واقعی بود. خشم و شرم جای وحشت را میگیرد. چهرهاش از پریشانی به خشمِ همیشگیِ پوشاننده تبدیل میشود، اما رنگ پریدگی و عرق روی پیشانیاش هنوز مشهود است. با حرکتی سریع و خشن، خود را به در میرساند و آن را باز میکند!/*
*/میدوریا پشت در است. چشمانش پر از نگرانی صادقانه و سوال است. صورتش کمی برافروخته از دویدن. نگاهش به محض باز شدن در، مستقیم به چهرهٔ رنگپریده، عرقزده و چشمان کمی وحشتزدهٔ باکوگو میافتد. نفسش در سینه حبس میشود. هرگز او را اینچنین ندیده بود./*
باکوگو (قبل از اینکه میدوریا چیزی بگوید، با صدایی خشن، گرفته، و کمی لرزان - نه از ترس، بلکه از تلاش برای کنترل خود - فریاد میزند):
چیکاری دِکو؟! کی بهت اجازه داد مزاحم بشی؟! برو گمشو!
*/اما میدوریا اینبار بهراحتی تسلیم نمیشود. نگرانی بر ترس غلبه کرده. قدمی به جلو برمیدارد، نگاهش محکمتر میشود (با وجود لرزش خفیف دستانش)./*
میدوریا (با صدایی محکم، شفاف و پر از دغدغه، مستقیم به چشمان باکوگو نگاه میکند):
صدات رو شنیدم کاتسکی. مثل... مثل جیغ بود. وحشتزده بودی. (مکثی کوتاه، نفس عمیقی میکشد) چی دیدی؟ کابوس بود؟
*/این سوال مستقیم، این نگاه بیپرده، باکوگو را به عقب میراند. چشمانش گشاد میشود، نه از خشم، بلکه از شوکِ دیده شدنِ آسیبپذیریاش. گونههایش از خشم و شرم سرخ میشود. مشتهایش گره میخورد، جرقههای کوچکی میزند./*
نویسنده به خدا اگه این سناریوی رو خوندی و خوشت اومد و کامنت نزاشتی حلالت نمیکنم 👻💔
باکوگو: هوی نفله ها این نفله دیوانه ... گناه داره "تچ" دیشب به خواتر این سناریوی تا ۵ بیدار بود بیدار بود خواستم به خواتر این چرت و پرتایی که نوشته بکشمش خودم ولی خب دیدم خودش داره رسمن خودکشی میکنه این الاغ از ساعت ۷ بیداره تا الان من برم اینو پرت کنم تو اتاقش💢
نویسنده: نه من خوابم و چیزی....
(غش کردم رفت)
باکوگو : خب دیگه برید کامنت بدین تا منفجرتون نکردم و منم برم به حساب این دیوانه برسم 💢
دکو~ بیا~ 💢
|| پارت هجدهم ||
نام سناریوی:
《شوخی مرگبار 》
میدوریا (با خودش، زمزمهٔ نگران):
کاچان؟!
*/بیهیچ تردیدی، آشپزخانه را ترک میکند و سریع به سمت اتاق باکوگو میدود. بدون مکث، سه ضربهٔ سریع و محکم به در میزند. صدایش بلند و پر از اضطراب واقعی است:/*
میدوریا (پشت در):
کاچان! کاتسکی! حالت خوبه؟! چی شد؟! در رو باز کن!
صحنه ۳: پشت در اتاق باکوگو - لحظاتی بعد
*/باکوگو روی تخت، هنوز در تلاش است تا نفسهایش را کنترل کند و از چنگال کابوس رها شود. صدای در زدن و فریادهای نگران میدوریا مثل شوک الکتریکی به او میخورد. چشمان وحشتزدهاش به سمت در میچرخد. آن صدا... زنده بود. واقعی بود. خشم و شرم جای وحشت را میگیرد. چهرهاش از پریشانی به خشمِ همیشگیِ پوشاننده تبدیل میشود، اما رنگ پریدگی و عرق روی پیشانیاش هنوز مشهود است. با حرکتی سریع و خشن، خود را به در میرساند و آن را باز میکند!/*
*/میدوریا پشت در است. چشمانش پر از نگرانی صادقانه و سوال است. صورتش کمی برافروخته از دویدن. نگاهش به محض باز شدن در، مستقیم به چهرهٔ رنگپریده، عرقزده و چشمان کمی وحشتزدهٔ باکوگو میافتد. نفسش در سینه حبس میشود. هرگز او را اینچنین ندیده بود./*
باکوگو (قبل از اینکه میدوریا چیزی بگوید، با صدایی خشن، گرفته، و کمی لرزان - نه از ترس، بلکه از تلاش برای کنترل خود - فریاد میزند):
چیکاری دِکو؟! کی بهت اجازه داد مزاحم بشی؟! برو گمشو!
*/اما میدوریا اینبار بهراحتی تسلیم نمیشود. نگرانی بر ترس غلبه کرده. قدمی به جلو برمیدارد، نگاهش محکمتر میشود (با وجود لرزش خفیف دستانش)./*
میدوریا (با صدایی محکم، شفاف و پر از دغدغه، مستقیم به چشمان باکوگو نگاه میکند):
صدات رو شنیدم کاتسکی. مثل... مثل جیغ بود. وحشتزده بودی. (مکثی کوتاه، نفس عمیقی میکشد) چی دیدی؟ کابوس بود؟
*/این سوال مستقیم، این نگاه بیپرده، باکوگو را به عقب میراند. چشمانش گشاد میشود، نه از خشم، بلکه از شوکِ دیده شدنِ آسیبپذیریاش. گونههایش از خشم و شرم سرخ میشود. مشتهایش گره میخورد، جرقههای کوچکی میزند./*
نویسنده به خدا اگه این سناریوی رو خوندی و خوشت اومد و کامنت نزاشتی حلالت نمیکنم 👻💔
باکوگو: هوی نفله ها این نفله دیوانه ... گناه داره "تچ" دیشب به خواتر این سناریوی تا ۵ بیدار بود بیدار بود خواستم به خواتر این چرت و پرتایی که نوشته بکشمش خودم ولی خب دیدم خودش داره رسمن خودکشی میکنه این الاغ از ساعت ۷ بیداره تا الان من برم اینو پرت کنم تو اتاقش💢
نویسنده: نه من خوابم و چیزی....
(غش کردم رفت)
باکوگو : خب دیگه برید کامنت بدین تا منفجرتون نکردم و منم برم به حساب این دیوانه برسم 💢
دکو~ بیا~ 💢
- ۲۱.۶k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط