سبدی در کنار او بود ، نور خورشید مانعِ دیده شدن چشم هایش

سبدی در کنار او بود ، نور خورشید مانعِ دیده شدن چشم هایش می‌شدنند. گیسوان کوتاه و خرمایی رنگ او ، حالا روشن تر بنظر می‌آمدند. می‌توانست لبخندِ گرمی که در کنار لب هایش جا خوش کرده بودند را حس کند. این لحظه و این فاصله‌ی کم را در رویاهایش بار و بار ها نقاشی کرده بود و حالا ثانیه به ثانیه‌اش را نفس می‌کشید. دردِ دلتنگی همچون مه‌ای تاریک در این سال ها مهمان قلب او شده بود اما حالا تنها شکوفه‌یِ آبیِ زندگی‌اش ، مه سرد را کنار زده و در میان استخوان های سینه‌اش پدیدار شده است. او را می‌دید ، واقعی بود‌ ، مثل همه‌ی خیال هایش. تمام این دوری و تمام این سال ها انتظار را مرور کرد. اشک ها و لبخند هایِ زیادی میان آن دو رد و بدل شده بود. عشقِ آنها همچون نهالِ درختی بود که حالا ریشه‌هایش محکم تر از هرچیز دیگری است. عمیق تر از دفعه‌‌ی پیش نفس کشید. تک تک سلول هایش خواهان هوایِ او بودند. نگاهش را به آسمان داد ، حالا دیگر همه‌ی آرامش های جهان سهم او شده بودند‌‌.
۱۶ ژانویه -
دیدگاه ها (۳.۸k)

دلم یک گوشه‌ی جادویی از این دنیا می‌خواهد…جایی میان جنگل‌های...

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

#pain#P¹⁰⁶#Season²دستش رو به سمت کیسه ی قرص ها برد و یک آرام...

#my.sexy.toy. psrt 8 فیلیکس سرش رو از روی شانه‌ی هی...

جنگل نفرین شده پارت ۱۹

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_67فصل سی‌ام | د...

پارت هفتم: «در تاریکیِ گلوله‌ها»با قطع شدن ناگهانی برق، تاری...

### پارت هفتم: «سایه‌ی تردید در راهروهای سفید»راهروهای اداره...

......پارت هفتم......

### پارت سوم: فروپاشیِ حصارهانور ماه که از پنجره‌ها به داخل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط