خانواده جاسوس و یک کوچولو عشق... فصل دو... پارت ۱
"از زبان آنیا"
الان توی مدرسه هستم. فردا تولد ۱۵ سالگیمه. تقریبا ۴ ساله که بابا یعنی چیز، ام... لوید فورجر صحبت خاصی باهام نداشته.«خب چیکار کنم بهم گفته بابا صداش نکنم!» من هم فقط با مامان حرف میزنم. دایی هم از اون موقع تا حالا اصلا به خونه ی ما سر نزده«احتمالا به خاطر اینه که اون موقع نزدیک بود منو بکشه!»
فقط هر از چند ماه یک تلفن کوتاه به مامانم می زنه.
بکی هم همون بکی سابق هست و.....
دامیان. خب اون خیلی عوض شده. کمتر باهام دعوا می کنه و آروم تر شده. اما اگر باهاش در بیفتی همون دامیان همیشگی هست😁
پارسال هم اون دو تا نوچه هاش به طرز خیلی مرموزی با هم دعواشون شد و رفتن توی دو تا کلاس دیگه.
و دامیان الان تنهاست.
راستش منم خیلی عوض شدم.... من تونستم درسام رو بهت و بهتر کنم و تونستم جز امپراطوری نخبگان بشم! ولی خب همچنان با ریاضیات مشکل دارم!
و.... تادا! آنیا فورجر! نخبه اکادمی ادن! پدرم تونست توی مراسم شرکت کنه ولی متوجه شده که داناوان دزموند خیلی کمتر توی مجالس مدرسه شرکت میکنه....
بگذریم! بزارین اعضای انجمن رو بهتون معرفی کنم.
نفر اول دامیان دزموند
نفر دوم آنیا فورجر
نفر سوم بکی بلکبل
نفر چهارم لونا ورک وود
آه لونا!«شخصیت جدید داستان» اون دختره ی ایکبیری خیلی رو مخه! همش خودشو میچسبونه به دامیان.
چون پدر لونا مشاور وزیر کشور هست، خیلی خودشو بالا میگیره! راستش لونا از اول با ما همکلاسی بوده و الان دیگه خودشو نشون داده. ویه چیز دیگه اینکه کلاسای مارو طبق سطح دانش آموزا طبقه بندی کردن.
خوبا توی یک کلاس و بد ها توی یک کلاس دیگه.
خب اینطوری شد که ما یکسری همکلاسی جپید پیدا کردیم...
نفر پنجم انجمن امپراطوری نخبگان: لوییس وانسر. آم.... خب خیلی از اون خوشم نمیاد. راستیتش یه مدتی هست که داره بهم ابراز علاقه میکنه!
اما من می خوام روراست باشم! من_از_اون_خوشم_نمی_آید_!
نفر ششم سلنا وانسر. اونم ایکبیریه! چون یه جورایی زیر دست لونا به حساب میاد و خواهر لوییس هم هست. در واقع بیشتر توی هنر خوبه تا توی درس!
و نفر آخر لوکاس هارنت. اصلا نمی دونم چجوری راش دادن توی انجمن! خیلی افتضاحه! ولی چیزی که میدونم اینه که دوست پسر سلنا هست و بیشتر از اینکه راجب درس حرف بزنه بیشتر راجب عشق و عاشقی حرف میزنه!
آنیا: اوه! بکی سلام!
بکی: سلام آنیا جونم! هیسسسس! الانه که اسمارو بگن!
از زبان نویسنده: کم کم اخر ساله و اکادمی ادن داره برای جشن پایان سال آماده میشه و قراره برای اینکه از نظم بیشتری برخوردار بشن خود اکادمی مشخص کنه که چه کسایی در قسمت رقص باید با هم برقصن! الان هم می خوان از توی بلند گو اسمارو بگن.
بلند گو:
لونا ورک وود_لوکاس هارنت
سلنا میره پیش لونا و میگه: لونا! یادت باشه که اون دوست پسر منه ها!
لونا: ها! فکر کردی من ممکنه عاشق اون بشم؟! ارزش من خیلی بیشتر از ایناست! مثلا.... در حد و اندازه ی دامیان! مگه نه دامیان؟!
دامیان: یه کم کمتر حرف بزن بشنویم چی میگه!
بلند گو: بکی بلکبل_لوییس وانسر
بکی: واییییی! آنیا من با لوییس افتادم! می دونی چیه.... خب... آنیا من باید یه چیری بگم.... ام.... خب من عاشق لوییسم! خیلی پسر خوبیه!
آنیا: وای! بالا خره این بکی ما هم نیمه ی گمشدشو پیدا کرد! چقدر هم به هم میاین...«خوشحالم! اگه بتونم با بکی توجهشو جلب کنم شاید یکم چشمشو از روی من برداره!»
لوییس:«اه! من می خواستم با آنیا باشم!»
بلند گو: و در آخر..... آنیا فورجر _دامیان دزموند!
آنیا و دامیان هم دیگه رو نگاه میکنن
آنیا=🍅
دامیان=🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅
لوییس:«اه! گل بود به سبزه نیز آراسته شد! الان آنیا می خواد با اون پسر دزموند برقصه؟! خیلی بی انصافیه»
آنیا یهو برای اینکه موقعیت رو بپیچونه میدوعه سمت دستشویی.
بکی: آنیااااا! وایسا کجا میری؟! صبر کن منم برسم.!
آقای هندرسون که از اون بغل داره بچه ها رو تماشا میکنه زیر لب میگه: هه! در واقع من خودم از عمد اینجوری چیدمشون! چون اگر دو تا از این نخبه ها عاشق هم بشن و ازدواج کنن... بچه ای که به کشور تحویل میدن میشه نخبه ضرب در ۲!
آرورا که یواشکی توی اون جمع قرار داشته و صدای آقای هندرسون رو میشنوه: توی ذهنش:«هه! آقای هندرسون! اگه بدونی.... من یکی از اون نخبه ضرب در ۲ ها هستم! 🤣🤣🤣»
خب دیگه برای این پارت بسه....
الان توی مدرسه هستم. فردا تولد ۱۵ سالگیمه. تقریبا ۴ ساله که بابا یعنی چیز، ام... لوید فورجر صحبت خاصی باهام نداشته.«خب چیکار کنم بهم گفته بابا صداش نکنم!» من هم فقط با مامان حرف میزنم. دایی هم از اون موقع تا حالا اصلا به خونه ی ما سر نزده«احتمالا به خاطر اینه که اون موقع نزدیک بود منو بکشه!»
فقط هر از چند ماه یک تلفن کوتاه به مامانم می زنه.
بکی هم همون بکی سابق هست و.....
دامیان. خب اون خیلی عوض شده. کمتر باهام دعوا می کنه و آروم تر شده. اما اگر باهاش در بیفتی همون دامیان همیشگی هست😁
پارسال هم اون دو تا نوچه هاش به طرز خیلی مرموزی با هم دعواشون شد و رفتن توی دو تا کلاس دیگه.
و دامیان الان تنهاست.
راستش منم خیلی عوض شدم.... من تونستم درسام رو بهت و بهتر کنم و تونستم جز امپراطوری نخبگان بشم! ولی خب همچنان با ریاضیات مشکل دارم!
و.... تادا! آنیا فورجر! نخبه اکادمی ادن! پدرم تونست توی مراسم شرکت کنه ولی متوجه شده که داناوان دزموند خیلی کمتر توی مجالس مدرسه شرکت میکنه....
بگذریم! بزارین اعضای انجمن رو بهتون معرفی کنم.
نفر اول دامیان دزموند
نفر دوم آنیا فورجر
نفر سوم بکی بلکبل
نفر چهارم لونا ورک وود
آه لونا!«شخصیت جدید داستان» اون دختره ی ایکبیری خیلی رو مخه! همش خودشو میچسبونه به دامیان.
چون پدر لونا مشاور وزیر کشور هست، خیلی خودشو بالا میگیره! راستش لونا از اول با ما همکلاسی بوده و الان دیگه خودشو نشون داده. ویه چیز دیگه اینکه کلاسای مارو طبق سطح دانش آموزا طبقه بندی کردن.
خوبا توی یک کلاس و بد ها توی یک کلاس دیگه.
خب اینطوری شد که ما یکسری همکلاسی جپید پیدا کردیم...
نفر پنجم انجمن امپراطوری نخبگان: لوییس وانسر. آم.... خب خیلی از اون خوشم نمیاد. راستیتش یه مدتی هست که داره بهم ابراز علاقه میکنه!
اما من می خوام روراست باشم! من_از_اون_خوشم_نمی_آید_!
نفر ششم سلنا وانسر. اونم ایکبیریه! چون یه جورایی زیر دست لونا به حساب میاد و خواهر لوییس هم هست. در واقع بیشتر توی هنر خوبه تا توی درس!
و نفر آخر لوکاس هارنت. اصلا نمی دونم چجوری راش دادن توی انجمن! خیلی افتضاحه! ولی چیزی که میدونم اینه که دوست پسر سلنا هست و بیشتر از اینکه راجب درس حرف بزنه بیشتر راجب عشق و عاشقی حرف میزنه!
آنیا: اوه! بکی سلام!
بکی: سلام آنیا جونم! هیسسسس! الانه که اسمارو بگن!
از زبان نویسنده: کم کم اخر ساله و اکادمی ادن داره برای جشن پایان سال آماده میشه و قراره برای اینکه از نظم بیشتری برخوردار بشن خود اکادمی مشخص کنه که چه کسایی در قسمت رقص باید با هم برقصن! الان هم می خوان از توی بلند گو اسمارو بگن.
بلند گو:
لونا ورک وود_لوکاس هارنت
سلنا میره پیش لونا و میگه: لونا! یادت باشه که اون دوست پسر منه ها!
لونا: ها! فکر کردی من ممکنه عاشق اون بشم؟! ارزش من خیلی بیشتر از ایناست! مثلا.... در حد و اندازه ی دامیان! مگه نه دامیان؟!
دامیان: یه کم کمتر حرف بزن بشنویم چی میگه!
بلند گو: بکی بلکبل_لوییس وانسر
بکی: واییییی! آنیا من با لوییس افتادم! می دونی چیه.... خب... آنیا من باید یه چیری بگم.... ام.... خب من عاشق لوییسم! خیلی پسر خوبیه!
آنیا: وای! بالا خره این بکی ما هم نیمه ی گمشدشو پیدا کرد! چقدر هم به هم میاین...«خوشحالم! اگه بتونم با بکی توجهشو جلب کنم شاید یکم چشمشو از روی من برداره!»
لوییس:«اه! من می خواستم با آنیا باشم!»
بلند گو: و در آخر..... آنیا فورجر _دامیان دزموند!
آنیا و دامیان هم دیگه رو نگاه میکنن
آنیا=🍅
دامیان=🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅
لوییس:«اه! گل بود به سبزه نیز آراسته شد! الان آنیا می خواد با اون پسر دزموند برقصه؟! خیلی بی انصافیه»
آنیا یهو برای اینکه موقعیت رو بپیچونه میدوعه سمت دستشویی.
بکی: آنیااااا! وایسا کجا میری؟! صبر کن منم برسم.!
آقای هندرسون که از اون بغل داره بچه ها رو تماشا میکنه زیر لب میگه: هه! در واقع من خودم از عمد اینجوری چیدمشون! چون اگر دو تا از این نخبه ها عاشق هم بشن و ازدواج کنن... بچه ای که به کشور تحویل میدن میشه نخبه ضرب در ۲!
آرورا که یواشکی توی اون جمع قرار داشته و صدای آقای هندرسون رو میشنوه: توی ذهنش:«هه! آقای هندرسون! اگه بدونی.... من یکی از اون نخبه ضرب در ۲ ها هستم! 🤣🤣🤣»
خب دیگه برای این پارت بسه....
- ۴۸.۸k
- ۲۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط