{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

معجزه زندگی )

معجزه زندگی )
پارت بیست و هفت



ات: تموم شد درستش کردم
قدمی عقب رفت و با لبخند گفت
ات: روز خوبی داشته باشی ولی صبحونه نخورید مادرم میگه مرد تکه صبح با شکم سیر بره سر کار. اینجوری کار ها هم خوب تر پیش می‌ره
با یک لبخند کنانی گفت تهیونگ با عشق زل زد بهش این همسر زندگی خودش بود نه یک زن کاواره ای با مهر و محبت گفت
تهیونگ: ممنون تو راه چیزی میخورم نگارن نباش
آروم به دخترک نزدیک ... شد او همچنان ترسیده عقب رفت و تهیونگ قدمی دیگری برداست برعکس دخترک پلک زد و استرس وار به پست هجوم برد تهیونگ پوزخندی زد و هر دو شانه های دخترک را گرفت
تهیونگ: هی پشمک نترس کاریت ندارم آلبته تا ۳ شب .. زیپ لباست بار مونده
دست بردسکن کمر دخترک و زیپ لباسش را به بالا برد دخترک از شدت استرس تند آب دهنش را قورت داد وقتی تحمل اینو نداشت چطور میخواست زن واقعی این مرد بشه ....
درست کله ان روز را وقت با پسر بچه کوچولو گذارند خیلی خوب و با محبت نازش میکرد و همچنین سیرش میکرد گاه گاهی هم به بیرون میبرد تا بلکه هوای تازه بهش بخوره و وقتی هم که خوابش می‌برد دخترک به شدت حسلش سر می‌رفت همچنین حالا هوا تاریک شده بود و ساعت حدود ۷ میشد ... دخترک دست گذاشت رو پیشانی بچه ولی سر بود همیشه همین گونه میترسید که مبادا بچه مریض بشه پسر بچه با چشم های آبی رنگش زل زد به مادرش سپس هر دو دست هایش را به بالا برد تا او را از روی زمین بلند کند
ات: چی شده میخواهی بلندت کنم
لبخند زد و دست برد زیر پهلو هایش سپس از روی تخت بلندش کرد بلافاصله صدا در به گوشش خورد تند بلند شد در دلش خندید و خوشحال میبود تا حدی که با قدم های زیبا و درخشان زنان ای خودش به در هجوم برد خدمتکار سمت در می‌رفت تا اینکه دخترک سری تکون داد تا منتظرش را گرفت سپس به آشپزخانه هجوم برد دخترک نگاهی به آینه کنار در انداخت
موهای بلندش ریخته روی شانه و پشت اش لباس تیره و سرمی رنگ با پاهای سفیدش به شدت خوشگلش کرده بود ....
سپس در را باز نمود ... تهیونگ سر پایین بود وقتی صدا باز شدن در را شدند تند سمتش نگاه کرد
با دیدن همسر جدیدش و پسر بچه کوچولو در آغوشش لبخند پر از خوشبختی زد ات با لحن بسیار آرامی نجوا نمود
ات. : بفرمایید ! ... تهیونگ با یک لبخند جوابش را داد سپس وارد خونه شدم بلافاصله در را پست سرش بست کلافه به سمت مبل ها هجوم برد و خودش را رویش انداخت ختسگی از بدنش می‌بارید دخترک همچنان به کنارش رفت و نشست سپس پسر بچه در آغوش مادرش سمت پدر ختسش چشم دوخت بلافاصله تند خندید تا لسه هایش معلوم بشود دست های کوچکش را سمت پدرش دراز نمود
تهیونگ: چی شده ها دلتنگ پدر خوشتیپ خودت شدی ..
ات: آره انگار
دیدگاه ها (۱)

معجزه زندگی )پارت بیست و هشت لبخند زد و دونگهو را به آغوش پد...

3 تفنگدار )پارت ۷۵جونگکوک هر دو دست هایش را دور شکم هاری حلق...

ادامه ... با کت شلوار به شدت مشکی و هودی آبی رنگ کربات زرشکی...

معجزه زندگی )پارت بیست و شیش تند سمت صدای که حالا شنید نگاه ...

دردسرهای بچه داری پارت ۱۰

دردسر های بچه داری پارت۵

در سرهای بچه داری پارت ۱۳

سه پارتی✨سونوگرافی... صبح...هوای شهر خنک و دلپذیر بود.یک زوج...

جادویی به نام عشق

دو سال گذشته بود.تهیونگ و ات حالا ازدواج کرده بودن و زندگی‌ش...

{استاد جدید} پارت چهارم... ات بعد از کلاس مستقیم به خانه برگ...

.....//برده ی زیبا//.....

......//برده ی زیبا//......

در سرهای بچه داری پارت ۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط