my dad
my dad
فصل۲
part 29:
ف:میگم.....مامان....و بابات چی میشن؟
ه: خودم اونو درست میکنم باشه؟؟؟....فکر نکن بهش و نگران نباش خوشگلم
ویو فلیکس:
راستش با حرفاش خیلی آروم شدم.....میخواستم که همه چیز رو بسپارم به هیونجین.....پس لبخندی زدم و سرمو به معنی باشه تکون دادم....و به خوردن خوراکی هام ادامه دادم....
ف:تو نمیخوری؟
ه:نه تو بخور
ف: مطمئن ؟
ه:اره مطمئن
دوباره مشغول خوردن شدم و بعد از تموم شدنش هیون جین خوراکی هارو برد....بهم گفته بود که باید تا به جایی بره و من استراحت کنم.....و از اونجایی هم که کمر برام نمونده بود توی تخت با گوشیم ور میرفتم...
ویو هیون جین:
میخواستم برم پیش خانواده ام و بهشون اطلاع بدم که من با کی تو رابطه ام و راستش نظرتون هم برام مهم نبود.....بعد از گرفتن به دوش پنج مینی و پوشیدن لباسام حرکت کردم به لوکیشنی که بابام فرستاده بود....با بابام حرف زده بودم بعد از اینکه فیلمی خوابیده بود و بهم گفته بود که میدونه با فلیکس تو رابطه ام....برام جالب بود که فهمیده ولی جلوی مامانم رو نگرفته ....
با رسیدن به مقصد پیاده شدم و وارد خونه شدم....مامانم روی مبل نشسته بود و سرشو گرفته بود...چشمی چرخوندم و رفتم نشستم
پ.ه:براشون توضیح دادم هیون جین
سری تکون دادم و منتظر موندم ببینم مامانم چی میگه
م.ه:چطور تونستی این کارو کنی؟؟؟با یه پسر؟؟؟واقعا؟؟
ه:الان واست مهم شده ؟
م.ه:منظورت چیه؟
ه:تو هیچوقت بهم اهمیت ندادی....حتی اگه بدترین کار هارو هم میکردم واستون مهم نبود.... بهم یه مسئولیت بزرگ سپردید و منو ولم کردید....انتظار داری برام مهم باشه تو چی میگی ؟...من الان کسی رو دارم که برام از شما بیشتر ارزش قائله....دوستم داره....و اونم برای من بیشتر از شما مهمه....چون تنها چیزی که بهم دادید بی اهمیتی بوده...... نمیدونم چرا الان باید نظرت برام مهم باشه
ویو نویسنده:
فضا توی سکوت سنگینی رفته بود... بابای هیون جین بغض کرده بود و مامانش توی شوک....منظورش چی بود؟
م.ه:هیونجین؟؟من بهت اهمیت ندادم؟؟....این همه غذا دادم بخوری...برات کار جور کردم....چته تو؟
ه:نظرم رو خواستی؟وقتی همچین کاری سنگینی رو روی شونه هام گذاشتی نظر منو خواستی؟اصلا میدونی غذای مورد علاقه من چیه؟؟تو هیچی نمیدونی... اعتراض میکردم؟؟واست مهم بود مگه؟؟...به هر حال الان دارم میرم.....و قرارم نیست کاری رو که به فلیکس صدمه بزنه انجام بدم... خدافظ
هیون بلند شد و بلافاصله از اونجایی خفه کن اومد بیرون....نمیخواست با این حالش بره خونه چون نمیخواست فلیکس رو نگران کنه.....پس مستقیم به سمتع بار حرکت کرد و بعد از چند مین رسید...روی یه صندلی توی گوشه تریم قسمت بار نشست و بعد از گفتن سفارشش و اومدنش مشغول خوردن شد....مش.روب گلوش رو میسوزوند و پایین میرفت....کم کم داشت مست میشد....ولی چرا فکر ها از سرش بیرون نمیرفت....هوم؟
فصل۲
part 29:
ف:میگم.....مامان....و بابات چی میشن؟
ه: خودم اونو درست میکنم باشه؟؟؟....فکر نکن بهش و نگران نباش خوشگلم
ویو فلیکس:
راستش با حرفاش خیلی آروم شدم.....میخواستم که همه چیز رو بسپارم به هیونجین.....پس لبخندی زدم و سرمو به معنی باشه تکون دادم....و به خوردن خوراکی هام ادامه دادم....
ف:تو نمیخوری؟
ه:نه تو بخور
ف: مطمئن ؟
ه:اره مطمئن
دوباره مشغول خوردن شدم و بعد از تموم شدنش هیون جین خوراکی هارو برد....بهم گفته بود که باید تا به جایی بره و من استراحت کنم.....و از اونجایی هم که کمر برام نمونده بود توی تخت با گوشیم ور میرفتم...
ویو هیون جین:
میخواستم برم پیش خانواده ام و بهشون اطلاع بدم که من با کی تو رابطه ام و راستش نظرتون هم برام مهم نبود.....بعد از گرفتن به دوش پنج مینی و پوشیدن لباسام حرکت کردم به لوکیشنی که بابام فرستاده بود....با بابام حرف زده بودم بعد از اینکه فیلمی خوابیده بود و بهم گفته بود که میدونه با فلیکس تو رابطه ام....برام جالب بود که فهمیده ولی جلوی مامانم رو نگرفته ....
با رسیدن به مقصد پیاده شدم و وارد خونه شدم....مامانم روی مبل نشسته بود و سرشو گرفته بود...چشمی چرخوندم و رفتم نشستم
پ.ه:براشون توضیح دادم هیون جین
سری تکون دادم و منتظر موندم ببینم مامانم چی میگه
م.ه:چطور تونستی این کارو کنی؟؟؟با یه پسر؟؟؟واقعا؟؟
ه:الان واست مهم شده ؟
م.ه:منظورت چیه؟
ه:تو هیچوقت بهم اهمیت ندادی....حتی اگه بدترین کار هارو هم میکردم واستون مهم نبود.... بهم یه مسئولیت بزرگ سپردید و منو ولم کردید....انتظار داری برام مهم باشه تو چی میگی ؟...من الان کسی رو دارم که برام از شما بیشتر ارزش قائله....دوستم داره....و اونم برای من بیشتر از شما مهمه....چون تنها چیزی که بهم دادید بی اهمیتی بوده...... نمیدونم چرا الان باید نظرت برام مهم باشه
ویو نویسنده:
فضا توی سکوت سنگینی رفته بود... بابای هیون جین بغض کرده بود و مامانش توی شوک....منظورش چی بود؟
م.ه:هیونجین؟؟من بهت اهمیت ندادم؟؟....این همه غذا دادم بخوری...برات کار جور کردم....چته تو؟
ه:نظرم رو خواستی؟وقتی همچین کاری سنگینی رو روی شونه هام گذاشتی نظر منو خواستی؟اصلا میدونی غذای مورد علاقه من چیه؟؟تو هیچی نمیدونی... اعتراض میکردم؟؟واست مهم بود مگه؟؟...به هر حال الان دارم میرم.....و قرارم نیست کاری رو که به فلیکس صدمه بزنه انجام بدم... خدافظ
هیون بلند شد و بلافاصله از اونجایی خفه کن اومد بیرون....نمیخواست با این حالش بره خونه چون نمیخواست فلیکس رو نگران کنه.....پس مستقیم به سمتع بار حرکت کرد و بعد از چند مین رسید...روی یه صندلی توی گوشه تریم قسمت بار نشست و بعد از گفتن سفارشش و اومدنش مشغول خوردن شد....مش.روب گلوش رو میسوزوند و پایین میرفت....کم کم داشت مست میشد....ولی چرا فکر ها از سرش بیرون نمیرفت....هوم؟
- ۳۰.۶k
- ۰۱ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط