پارت ۲۴

ویو ات
رفتم دستشویی کارای لازم رو انجام دادم و بعد اومدم بیرون و یه لباس سفید پوشیدم و دیدم صبحونه رو آوردن تو اتاقم پس نشستم بخورم...صبحونم بعد ۵ مین تموم شد ولی خبری از ته نبود برا همین رفتم اتاق کارش و حتی اونجا هم نبود از یکی از بادیگاردا پرسیدم
_ارباب کجا رفته؟
بادیگارد: ایشون رفتن شرکت..ظاهرا یه مشکلی پیش اومده
_میشه منو ببری شرکتش؟
بادیگارد:بزارین با ارباب هماهنگ کنم
_نه لازم نیست..فقط منو ببر اونجا
بادیگارد: باشه...
ویو ته
بدون اینکه به ات بگم اومدم شرکت و ظاهرا یکی تمام اطلاعاتمون رو به شرکت داده...امکان نداره کوک اینکارو کرده باشه ولی خب به احتمال زیاد کار اونه چون فقط من و اون اطلاعات شرکت رو میدونستیم..توی فکر بودم که الان باید چیکار کنم که یکی در زد و اومد تو منم گفتم
+بگو
÷سلام هیونگ..
صدای کوک رو که شنیدم برگشتم سمتش و گفتم
+وای..تو اینجا چیکار میکنی مگه بیمارستان نبودی؟
÷راستش..اونجا پائولو اومد سراغم و یه چیزایی گفت که فکر نمی‌کنم درست باشه
+چی.‌.مگه چی گف بهت؟
÷گفت این پدر تو بوده که پدر منو به قتل رسونده...(عصبی)
+چ..چ..چیییی؟(داد)
÷حتی بهم یه فیلم هم نشون داد که نشون میداد داره درست میگه و گفت که توهم نقشه داری من رو به قتل برسونی...
+داری از چی حرف میزنی این امکان نداره
باورم نمیشد...آخه پدرم هیچوقت با من درمورد این حرف نزده بود
+ببین کوک..نمیدونم پائولو چیا بهت گفته ولی خودت میدونی که اون دشمن ما هست و چشم دیدن اینو نداره که من و تو باهم قدرتمند باشیم پس ازت خواهش میکنم باورش نکن
÷من کاری به اینکه چرا پدرت پدر منو کشته ندارم از این میترسم که یه روز تو هم مثل پدرت اینکارو با من بکنی..!
+نه مطمئن باش..(کوک حرفشو قطع کرد)
÷نه من نمی‌تونم مطمئن باشم هیونگ..از این به بعد لطفا من رو دشمن خودت بدون
+ولی‌‌‌...
÷فعلا بای...(رفت)
+شتتتت....(عربده)
بادیگارد اومد و گف:چیزی شده ارباب؟
+فوری درباره ویدیویی که دسته کوک هست تحقیق کنین ببینید درسته یا نه(داد)
بادیگارد:چشم ارباب
ویو سنا
صبح که از خواب بلند شدم سریع آماده شدم و بعد از خوردن صبحانه برگشتم اتاقم تا استریم بگیرم...۳۰ مین شده بود که داشتم استریم می‌گرفتم که یهو یه نامه از زیر در به سمت اتاقم اومد...رفتم سمتش روش علامت jk داشت‌..فک کنم علامته برای کوک بود ولی هنوز مطمئن نبودم نامه رو آوردم گذاشتم کنار میزم که بعد از استریمم بخونمش برا همین به استریم گرفتن ادامه دادم و بعد ۴۵ مین تموم شد بعد یهو یادم اومد که با ات برای لیا و جین نقشه داشتیم برا همین کل عمارت رو دنبال ات گشتم ولی نبود..برای همین خسته شدم و تصمیم گرفتم خودم اینکارو انجام بدم...رفتم اتاق لیا:
×سیلاااام چطوری گلم؟
٪خوبم تو چطوری؟
×میگم میشه نیم ساعت دیگه بیای اتاق جین اونجا جلسه داریم
٪درباره چی؟
×خودت میفهمی...
٪خیلی خب باشه
وایییی نقشم گرفتتتتت...بعد ۳۰ مین دیدم لیا از اتاقش اومد بیرون و رفت اتاق جین و به محض اینکه رفت تو منم با کلید دره اتاق رو قفل کردم...
×خوش بگذرهههه(خنده شیطانی)
ویو ات(ساعت ۲ ظهر)
رفتم شرکت ته و دیدم یه منشی خانوم لوس داشت و بی توجه بهش رفتم سمت در اتاق ته که دختره الدنگ داد زد
منشی:خانوم شما کی باشین که برین اتاق ارباب جووون
_من زنشم
منشی:هینننن...چیییی...واقعاااا(داد و ناراحت)
_بلهههه حالا میشه برم
منشی:تیششش
رفتم سمت اتاق و در زدم
+بیا تو
_سیلام ارباب...
+ا وا تویی ات...تو اینجا چیکار میکنی؟
_دیدم یهو اومدی شرکت فک کردم مشکلی پیش اومده آخه قرار بود بریم پیش کوک
+ببخشید ک یادم رفت بهت بگم ولی کوک کلا دیگه با ما نیست
÷یعنی چی...
+چون فکر میکنه پدر من پدرشو به قتل رسونده دیگه به من بی اعتماده و از این بابت خیلی ناراحتم...(اخم)
رفتم سمت میزش و موهاش رو ناز کردم و گفتم
_چیزی نیست خیلی زود خودش دوباره برمیگرده پیشت
+فععععکککک نکککنمممم
_باشه بیا بغلم(بغلش کرد)
+میخای بمونی پیشم؟
_اوهوم..اگه اشکالی نداره
+نه اشکالی نداره...
رفتم روی مبلی که تو اتاقش بودم نشستم و کم کم خوابم برد
ویو لیا
وقتی رفتم تو اتاق جین داشت با کامپیوترش کار میکرد و منو دید
^سلام لیا..تو اینجا چیکار میکنی
٪م..من..چیزه..سنا گفت بیام اینجا
^آره خودم همه چیو میدونم..(نیشخند)
٪چ..چی..منظورت چیه..
اومد سمتم و نزدیکم شد و گفت
^میدونم دوستم داری و میخای بهم نزدیک بشی‌..منم همین حسو بهت دارم و الان که تو اتاق منی میخام بهت بگم که عاشقتم جوجه
٪من جوجه نیستمم..دوم اینکه منم دوستت دارم...(خجالت)
ویو سنا(ساعت ۹ شب)
توی اتاقم رو تخت سرم تو گوشی بود که یهو چشمم به نامه افتاد...رفتم سراغش تا بخونمش که احساس کردم یکی از پشت بهم نزدیک شد و همین که برگشتم یه چیزی محکم خورد تو سرم و بی هوش شدم...
.....ادامه دارد....
دیدگاه ها (۲۶)

لیا : فقط احساس می‌کردم بهش مدیونمکوک : مدیون ؟! چرا ؟!لیا :...

#برادر ناتنی من

پارت اول ویو لیا سلام من لیا هستم یه سال هست که با جیمین ازد...

به زیباییه مشکی

𝓹𝓪𝓻𝓽۶۴با کوک رفتیم یه پاساژ یه هودی ckبرداشت و حساب کردم و ب...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p26ویو  اترسیده بودیم عم...

سرنوشت پارت (۱۲)

پارت ۲۲

P10 .MY GOOD MISTAKE.

#میکاپ_آرتیست_من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط