شرطا: 150 لایک 60 کامنت 40 بازنشر
#disguise
#دیسگایز
#Part_18
#Jeon_Jackson
#Jeon_Victor
#jeon_Rina
[راوی:]
بورا از خونهی امیلی که برگشت، انگار یه تیکه یخ بود که از دلِ آتیش ردش کرده باشن. صورتش گرفته بود، لبهاش جمع شده بود، و اون نگاهِ قشنگ ولی زخمیش، فقط یه چیز میگفت: فهمیدم.
ساکت وارد خونه شد.
ساکتتر از همیشه.
اونقدر ساکت که حتی نفسکشیدنش هم انگار جرأت نمیکرد صدا بده.
درِ اتاق رو که باز کرد، دید جونگکوک هنوز خوابه. آروم و بیخبر، مثل کسی که دنیا هنوز روی سرش خراب نشده. بورا یه لحظه هم مکث نکرد. رفت جلو، اون کاغذها و تست DNA رو با یه حرکت انداخت روی تخت، درست کنارِ جونگکوک.
بورا:
«جونگکوک… پاشو.»
صدای بورا سرد بود. نه از اون سردیِ قشنگِ زمستون… از اون سردیای که آدمو میبُره.
جونگکوک اولش با گیجی چشم باز کرد. هنوز خوابآلود بود، ولی همون یه نگاه به صورت بورا کافی بود که بفهمه اوضاع خرابه. خیلی خرابه.
جونگکوک:
«بورا؟ چی شده؟»
بورا:
«میپرسی چی شده؟»
(یه خندهی تلخ میکنه)
«اینارو ببین. این تست DNA… اینم اون مدرک لعنتی. حالا میخوای باز بگی همهچی اوکیه؟»
جونگکوک نگاهش افتاد به کاغذا. رنگش پرید. انگار تازه فهمیده بود دیگه نمیتونه از زیرش در بره.
جونگکوک:
«تو… اینا رو دیدی؟ تو وارد اتاق مخفی من شدی؟!!»
بورا:
«آره، دیدم. خوندم. مو به مو. از اون مردی که میگفت عمومه تا اون سنِ 35 سالگیِ قلابیات.»
صدایش لرز داشت، ولی سعی میکرد محکم بمونه.
«تو که 25 سالت بود، نه؟»
جونگکوک یه نفس عمیق کشید. دستش رفت لای موهاش. معلوم بود دنبال یه راه فرار میگرده، ولی دیگه راهی نبود. بورا مثل یه دیوار جلوش ایستاده بود.
جونگکوک:
«بورا… بذار توضیح بدم.»
بورا:
«توضیح؟!»
«الان وقت توضیحه؟ چرا از اول بهم دروغ گفتی؟ چرا فکر کردی من نباید حقیقت رو بدونم؟»
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد. بعد خیلی آروم گفت:
جونگکوک:
«چون نمیخواستم بهت نزدیک بشم.»
بورا اخم کرد.
بورا:
«چی؟»
جونگکوک:
«من اون سن رو دروغ گفتم… چون میخواستم بین من و تو فاصله باشه.»
نگاهش افتاد پایین.
«فکر کردم اگه بگم خیلی از تو بزرگترم یا عموتم تو راحتتر میتونی ازم فاصله بگیری.»
بورا با ناباوری خیرهاش شد. انگار منتظر بود هر لحظه بگه شوخی کرده، ولی نه… صدای جونگکوک جدیتر از این حرفا بود.
بورا:
«یعنی برای دور کردن من… نقش بازی کردی؟»
جونگکوک:
«آره.»
بعد یه مکث کرد، و با صدایی که تهش شکست داشت ادامه داد:
«اولش فقط میخواستم محافظتت کنم. از یه عالمه چیز. از گذشته، از اون سازمان، از هرچیزی که ممکن بود بهت آسیب بزنه. ولی…»
نگاهش بالا اومد و مستقیم افتاد روی صورت بورا. چشمهاش خیس شده بود.
جونگکوک:
«ولی بورا… این برعکس شد... تو به من احساسی پیدا نکردی... من عاشقت شدم... و خیلی ناراحتم که تو همچین احساسی رو نداری.»
[راوی:]
اتاق یکدفعه ساکت شد.
اونقدر ساکت که حتی صدای نفسهای بورا هم میلرزید توی هوا.
بورا نگاهش کرد.
هم خشم بود، هم شوک، هم یه چیزی شبیه دلسوختگی…
از اون دلسوختگیهایی که آدمو از درون له میکنه.
بورا لبهاشو باز کرد.
خواست بگه: من...
خواست بگه که شاید اونم بیاحساس نبوده، که شاید دلش خیلی وقت بود گیر کرده، که شاید…
بورا:
«جونگکوک، من…»
اما هنوز جملهاش کامل نشده بود که صدای زنگ گوشی، مثل تیغ، هوا رو برید.
اسمِ امیلی روی صفحه افتاده بود.
بورا خشکش زد.
جونگکوک هم همونطور بهش زل زد.
بورا چند ثانیه بین گوشی و جونگکوک موند، بعد با دست لرزون جواب داد.
**بورا:**
«امیلی؟ چی شده؟»
از اون طرف خط، صدای امیلی مضطرب و بریدهبریده اومد:
خماری مطلق😍💔
#دیسگایز
#Part_18
#Jeon_Jackson
#Jeon_Victor
#jeon_Rina
[راوی:]
بورا از خونهی امیلی که برگشت، انگار یه تیکه یخ بود که از دلِ آتیش ردش کرده باشن. صورتش گرفته بود، لبهاش جمع شده بود، و اون نگاهِ قشنگ ولی زخمیش، فقط یه چیز میگفت: فهمیدم.
ساکت وارد خونه شد.
ساکتتر از همیشه.
اونقدر ساکت که حتی نفسکشیدنش هم انگار جرأت نمیکرد صدا بده.
درِ اتاق رو که باز کرد، دید جونگکوک هنوز خوابه. آروم و بیخبر، مثل کسی که دنیا هنوز روی سرش خراب نشده. بورا یه لحظه هم مکث نکرد. رفت جلو، اون کاغذها و تست DNA رو با یه حرکت انداخت روی تخت، درست کنارِ جونگکوک.
بورا:
«جونگکوک… پاشو.»
صدای بورا سرد بود. نه از اون سردیِ قشنگِ زمستون… از اون سردیای که آدمو میبُره.
جونگکوک اولش با گیجی چشم باز کرد. هنوز خوابآلود بود، ولی همون یه نگاه به صورت بورا کافی بود که بفهمه اوضاع خرابه. خیلی خرابه.
جونگکوک:
«بورا؟ چی شده؟»
بورا:
«میپرسی چی شده؟»
(یه خندهی تلخ میکنه)
«اینارو ببین. این تست DNA… اینم اون مدرک لعنتی. حالا میخوای باز بگی همهچی اوکیه؟»
جونگکوک نگاهش افتاد به کاغذا. رنگش پرید. انگار تازه فهمیده بود دیگه نمیتونه از زیرش در بره.
جونگکوک:
«تو… اینا رو دیدی؟ تو وارد اتاق مخفی من شدی؟!!»
بورا:
«آره، دیدم. خوندم. مو به مو. از اون مردی که میگفت عمومه تا اون سنِ 35 سالگیِ قلابیات.»
صدایش لرز داشت، ولی سعی میکرد محکم بمونه.
«تو که 25 سالت بود، نه؟»
جونگکوک یه نفس عمیق کشید. دستش رفت لای موهاش. معلوم بود دنبال یه راه فرار میگرده، ولی دیگه راهی نبود. بورا مثل یه دیوار جلوش ایستاده بود.
جونگکوک:
«بورا… بذار توضیح بدم.»
بورا:
«توضیح؟!»
«الان وقت توضیحه؟ چرا از اول بهم دروغ گفتی؟ چرا فکر کردی من نباید حقیقت رو بدونم؟»
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد. بعد خیلی آروم گفت:
جونگکوک:
«چون نمیخواستم بهت نزدیک بشم.»
بورا اخم کرد.
بورا:
«چی؟»
جونگکوک:
«من اون سن رو دروغ گفتم… چون میخواستم بین من و تو فاصله باشه.»
نگاهش افتاد پایین.
«فکر کردم اگه بگم خیلی از تو بزرگترم یا عموتم تو راحتتر میتونی ازم فاصله بگیری.»
بورا با ناباوری خیرهاش شد. انگار منتظر بود هر لحظه بگه شوخی کرده، ولی نه… صدای جونگکوک جدیتر از این حرفا بود.
بورا:
«یعنی برای دور کردن من… نقش بازی کردی؟»
جونگکوک:
«آره.»
بعد یه مکث کرد، و با صدایی که تهش شکست داشت ادامه داد:
«اولش فقط میخواستم محافظتت کنم. از یه عالمه چیز. از گذشته، از اون سازمان، از هرچیزی که ممکن بود بهت آسیب بزنه. ولی…»
نگاهش بالا اومد و مستقیم افتاد روی صورت بورا. چشمهاش خیس شده بود.
جونگکوک:
«ولی بورا… این برعکس شد... تو به من احساسی پیدا نکردی... من عاشقت شدم... و خیلی ناراحتم که تو همچین احساسی رو نداری.»
[راوی:]
اتاق یکدفعه ساکت شد.
اونقدر ساکت که حتی صدای نفسهای بورا هم میلرزید توی هوا.
بورا نگاهش کرد.
هم خشم بود، هم شوک، هم یه چیزی شبیه دلسوختگی…
از اون دلسوختگیهایی که آدمو از درون له میکنه.
بورا لبهاشو باز کرد.
خواست بگه: من...
خواست بگه که شاید اونم بیاحساس نبوده، که شاید دلش خیلی وقت بود گیر کرده، که شاید…
بورا:
«جونگکوک، من…»
اما هنوز جملهاش کامل نشده بود که صدای زنگ گوشی، مثل تیغ، هوا رو برید.
اسمِ امیلی روی صفحه افتاده بود.
بورا خشکش زد.
جونگکوک هم همونطور بهش زل زد.
بورا چند ثانیه بین گوشی و جونگکوک موند، بعد با دست لرزون جواب داد.
**بورا:**
«امیلی؟ چی شده؟»
از اون طرف خط، صدای امیلی مضطرب و بریدهبریده اومد:
خماری مطلق😍💔
- ۱۱.۸k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط