آه

آه
دلم چقدر برای ان روز ها تنگ است
روزهایی که دلیل دوست داشتن هایم را کودکی می گذاشنتد و برای محبت هایم مرا به دار مجازات تنهایی نمی اویختند
یادش بخیر
گریه که می کردم
همه دل هایشان می شکست اشک هایم را پاک می کردند
اما حالا گریه که می کنم......
دردی بر دردهایم می گذارند و اسوده با خود می گویند
بگذار گریه کند شاید کمی ارام گرفت
و کمی با خود نمی اندیشند که شاید ارمشی گرفته می شود با رفتنشان
کودک که بودم
همه دستانم را می گرفتند تا مبادا در این راه بزرگ شدنم به زمین بیفتم
اما حالا که بزرگ شدم دستانم را رها کردند تا زود تر به زمین بیفتم و .....
دیدگاه ها (۴)

پارت ۸

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑥_بخش دوم_ری_به جای خالی‌اش کنا...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.6 (روایت از زبان ا...

پارت ۳۳چند ماه از اون روزِ پر از هیجان گذشته بود. حالا دنیا ...

𝖕𝖆𝖗𝖙9صبح، قصر مروارید لباس عزا پوشید. پرده‌های سیاه از پنجره...

قسمت ۴ «ات» با آرامش لبخند کمرنگی زد و مستقیم به چشم‌های جون...

Twenty four

{محکوم به لمس } part 1 杂交种 استرس اضطراب ترس در جانش آمیخته ...

داستان کودکانه «ماجراجویی در جنگلِ کلمات» به نویسندگی رزیتا ...

پارت آخر — «میراثِ عشق» 🖤سال‌ها گذشت.خانه‌ای که روزی پر از ص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط