يادتان باشد لباس مشکيم را تا کنيد

يادتان باشد لباس مشکيم را تا کنيد
گوشه اي از قبر من اين جامه را هم جا کنيد
کاش من در شام تاسوعا بميرم تا شما
خرجيم را نذر خرج ظهر عاشورا کنيد
دیدگاه ها (۲)

𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉𝖯𝖺𝗋𝗍:⑤نزدیکایِ غروب بود که با لباسِ نظامیش اومد خ...

خسف | قصه بیست و سوم: حضرت زینب (س) بخش دوم (قسمت پایانی)

forced by your side به اجبار کنار تو part: 22(این جا همش نوی...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②_بخش سوم_توی راه‌پله دستی روی ش...

True Love③④یک ساعت بعد تهیونگ: کجا بودی؟ ا/ت: بیرون دیدن یه ...

آخرین اشتباهساعت ۸ شب بودا.ت شامو آماده کرده بود و منتظر جیم...

هنگام مرگم نگران نخواهم بود… و اهمیتی به جسد پوسیده‌ام نخواه...

part:2{این رمان درخواستی است و به گفته خود فالور نوع نوشتار ...

«رایحه پنهان»جونگ‌هیون لبخند کمرنگی زد.- برو لباساتو عوض کن....

dark life =36جیمین تقلا کرد. سعی کرد خودش رو آزاد کنه. ولی ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط