( بوسه دردناک )

( بوسه دردناک )
پارت ۷۶


تهیونگ اخم هایش بیشتر تو هم رفت سپس از جلو هیجو بلند شد
تهیونگ: الکس قبل شام با تو حرف زد و گفت هوسوک نیست ولی هوسوک بعد شام اومد الان فهمیدی ؟
بدونه حرفی از اتاق خارج شد و با قدم های بلند به سمته اتاق الکس گفته بود که ده دقیقه پیش بهوش اومده شاید الان هم به خواب رفته باشه
بدون زدن در وارد اتاق شد سپس با قدم های آهسته توقف جلو تخت الکس کرد نفس پر از کلافگی و خشک کشید کم کم پلک های الکس از. رو هم برداشته شد سپس سرش را چرخاند سمته تهیونگ
نگرانی بیش از حدش به خوبی معلوم بود نرم لبخند رو لب هایش نشست
الکس: شب شده ؟
تهیونگ: آره
الکس روی تخت نشست و موهای بلندش راه روی شانه و گردنش هر دو دست هایش را به هم قفل کرد ... سپس سر پایین گفت
الکس : هیجو .. راستش باور کـ..
تهیونگ با اخم وست حرفش پرید
تهیونگ: الان نه ... باید بریم خونه دخترم نگران میشه
الکس سمت تهیونگ چشم دوخت و به راحتی آن عطر تلخش به مشامش می‌خورد و بیشتر تنگفی نفسش از آن عطر گرفته میشد بلا تکلیف تند تند نفس کشید تهیونگ پلک زد سپس کمی نگران سمتش هجوم برد دست روی شانه الکس گذاشت
تهیونگ: خوبی ؟
الکس سری تکون داد سپس نگاهی به پنجره بیرون انداخت روز ها می‌گذشت شب ها هم همراهش قدم های اهسته از بیرون بیرون رفتن هوا به شدت ابری بود و همچنین سرد الکس چشم به آسمان دوخت هیچ ستاره ای به چشم نمی‌خورد نفسی پر از غم اش را بیرون کشید و به یاد گذشته ها افتاد شبی که به عشق خود جلو تهیونگ اعتراف کرد بود همین طور ابرو و بارانی بوی نم و مواد شوینده ای که برای تمیز کردن زمین استفاده کرده بود به بینی اش میخورد
صدا در ماشین باعث شد سمتش بچرخد بلافاصله چشم در چشم تهیونگ شد الکس همان طور با عشق و تهیونگ همان تور با نفرت لحن مهربانی گفت
الکس.: انگار قراره بارون بیاد
تهیونگ آروم سرش را بلند کرد سپس به آسمان خیره شد نفس پر از خشم و خستگی را بیرون داد زمزمه کنان چیزی گفت که الکس نشنید با لحن مهربانی پرسید
الکس : چی گفتی ؟
تهیونگ نگاهی به الکس انداخت سپس اشاره کرد تا بنشیند بلافاصله الکس تو ماشین نشست و تهیونگ ماشین را دور زد و سوار شد شیشه های ماشین پایین و بخاری روشن
بعد از بستن کمربند ماشین را روشن کرد و راهی شد
دیدگاه ها (۱)

جنگل نفرین شده پارت ۱۸

رز ابی من ♡:)part.5.(اول عکسا بعد بخش چهارم )بخش چهارم ♡~~ما...

𓆩 پارت ۴۹ 🖤🥀 𓆪چند ساعت بعد، پزشک از اتاق بیرون اومد.پزشک: حا...

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

راز خون پارت سوم

《نوری در دنیای مرده ها》پارت ²ویو تهیونگ که رفتم سمت در.دست گ...

پارت ۳۹

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

به محض اینکه پسر از در کافه بیرون رفت و سایه‌اش ناپدید شد، د...

چند پارتی بازی ممنوع

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط