سناریو باکودکو
مرحم عشق
پارت۳۳
ساعت ها بود که داشت راه میرفت خسته شده بود حال نداشت پاشو تکون بده هوا هم گرم گرم بود و حالشو بدتر میکرد
🥦: اه چرا نمیرسم هوا خیلی گرمممه😩
همینطور که زیر لب غرغر میکرد چشماشو مالوند و جلوش یه دروازهی رو بزرگ دید
🥦: هان ..در.دروازه...دروازهی ...شهرر.اونجا.. اونجا... شهررررر...برو زودباش... پسررر
ایزوکو دستی به سر اسب کشید و اسب تا سرعت به سمت شهر رفت
وقتی به دروازه رسید مامور هایی جلوی دروازه بودن و مسافر ها رو چک میکردن مسافرا یکی یکی جلو میرفتن و سربازا اونا رو بررسی میکردن و وقتی مطمئن میشدن که کاملا پاک هست اجازهی ورود میدادن ایزوکو هم رفت تو صف واستاد یکمی طول کشید که نوبتش بشه وقتی نوبش شد رفت جلو
مامور: پسرجون پیاده شو چکت کنم
🥦: باشه
ایزوکو اومد پایین و جلوی مامور واستاد یک مامو هم اسب ایزوکو رو گرفت و اول اسب رو بررسی کرد و بعد کولهی که روی اسب بود رو چک کرد
مامور: خب بچرخ تا بررسیت کنم
ایزوکو چرخید و مامور از بالا تا پایین ایزوکو رو بازرسی بدنی کرد و بعد ولش کرد
مامور: خب تو پاکی ..هوی پسر چیزی پیدا کردی
مامور۲: نه چیزی نیست کاملا پاکه بجز لباس و غذا و وسایل گل کاری چیزی نبود
مامور: پس تو پاکی میتونی بری
🥦: خیلی ممنون خدافظ
و ایزوکو افسار اسب رو گرفت و راه افتاد تو شهر
همه جای شهر برای ایزوکو جالب بود و خوشش میومد از فوارهی تو شهر بگیر تا خونه ها و مغازه ها همینطور میچرخید و لبخند رو لبش بود
🥦: وای من تا حالا شهری به این بزرگی ندیدم اه معلومه من همیشه تو روستا بودم هیچ وقت بیرون نیومدم ولی حالا که اینجام حسابی تعجب کردم اینجا خیلی بزرگه فکر کنم ۲۰ برابر روستای ما باشه خیلی هم قشنگه دلم میخواد کل روز رو اینحا بگردم ولی خیلی دیرم شده باید برسم به اونجا فکر کنم از اینطرفه
ایزوکو راه افتاد و رفت و رفت از بازار خارج شدو به بخش بزرگی رسید که پر از خونه بود یکی یکی خونه ها رو پشت سر گذاشت که بالاخره رسید به جایی که میخواست
🥦: وای چه جای بزرگیه خیلی بزرگه چند نفر اینجا زندگی میکنن بهتره برم تو
ایزوکو نزدیک در شد یه سربازو دید
🥦: ببخشید اقا من به اینجا دعوت شدم میشه در رو باز کنید
سرباز: دعوتنامت رو بده ببینم
🥦: بفرمایید
ایزوکو نامه رو داد دست سرباز و
سرباز: کاملا درسته بیا تو
ایزوکو راه افتاد و از یه باغ پر از گل رد شد و رسید به در بزرگی و در زد یه خانم در روباز کرد
خانم: بله با کسی کاری دارین
🥦: سلام اره منو به اینجا دعوت کردن برای کار اینم دعوتنامم
خانمه نامه رو از ایزوکو گرفت و نگاهی بهش کرد
خانم : درسته این نامهی اربابه بیان داخل پسر جوان
ایزوکو رفت داخل و دهنش وا موند تا حالا همچین جایی حتی تو خوابشم ندیده بود خیلی بزرگ بود همه جا هم طلایی مشکی بود
خانم : خب من مسئول خدمتکارا هستم میتونی منو خانم کان صدا کنی حالا بیا با بقیه اشنا شو
خانم کان ایزوکو رو برد پیش بقیه خدمتکارا
خانمکان: خب ما یه شخص جدید داریم خودتو معرفی کن
🥦: سلام من ایزوکو میدوریا هستم
بقیه : سلام
خانمکان: خب ما باید بریم به کارمون برسیم نوفی تو رو راهنمایی میکنه یه دختر قد کوتاه بامزه اومد جلو
نوفی: سلام از دیدنت خوشحالم
🥦: منم
ایزوکو و نوفی راه افتادن اول طبقهی پایین رو گشتن و بعد باغ رو نگاه کردن
خانم کان: نوفی بیا کارت دارم
یوفی: وای ببخشید ایزوکو من باید برم تو همینجا بمون
نوفی رفت و ایزوکو تنها موند واسهی خودش واستاده بودکه از طبقهی بالا صدایی اومد اروم اروم از پله ها بالا رفت و قدم قدم به انتهای راهرو رسید از توی یه اتاق صدای بحث میومد
"چرا انقدر اصرار داری خطرناکه
*به تو چه هان من هرکاری دوست دارم میکنم
" اگه دوباره زخمی شیچی تو چقدر کله شقی بچه این بار ۶ که داری فرار میکنی
*هر کاری دوست دارم میکنم به توچه بهتم گفتم من اینجا نمیمونم
"هی حرفم هنوز تموم نشده
*برای من تموم شده
"واستاد سر جات
*من از کسی دستور نمیگیرم
یهو در با شتاب باز شد و ایزوکو رفت عقب و وقتی سرشو بلند کرد
قیافهی عصبانی کاتسوکی رو دید و چشماش چهارتا شد
کاتسوکی هم که به جلوش نگاه کرد ایزوکو رو دید و فکش افتاد
💥: دکو
🥦: کاچان
💥🥦: تو اینجا چیکار میکنی
شوتو: کاتسوکی واستا... هان تو همونی که من برات نامه فرستادم
🥦💥: چییییییییی
________________________________________
پایان😁
کسی انتظارشو نداشت کاتسوکی باشه نه😄😄
پارت۳۳
ساعت ها بود که داشت راه میرفت خسته شده بود حال نداشت پاشو تکون بده هوا هم گرم گرم بود و حالشو بدتر میکرد
🥦: اه چرا نمیرسم هوا خیلی گرمممه😩
همینطور که زیر لب غرغر میکرد چشماشو مالوند و جلوش یه دروازهی رو بزرگ دید
🥦: هان ..در.دروازه...دروازهی ...شهرر.اونجا.. اونجا... شهررررر...برو زودباش... پسررر
ایزوکو دستی به سر اسب کشید و اسب تا سرعت به سمت شهر رفت
وقتی به دروازه رسید مامور هایی جلوی دروازه بودن و مسافر ها رو چک میکردن مسافرا یکی یکی جلو میرفتن و سربازا اونا رو بررسی میکردن و وقتی مطمئن میشدن که کاملا پاک هست اجازهی ورود میدادن ایزوکو هم رفت تو صف واستاد یکمی طول کشید که نوبتش بشه وقتی نوبش شد رفت جلو
مامور: پسرجون پیاده شو چکت کنم
🥦: باشه
ایزوکو اومد پایین و جلوی مامور واستاد یک مامو هم اسب ایزوکو رو گرفت و اول اسب رو بررسی کرد و بعد کولهی که روی اسب بود رو چک کرد
مامور: خب بچرخ تا بررسیت کنم
ایزوکو چرخید و مامور از بالا تا پایین ایزوکو رو بازرسی بدنی کرد و بعد ولش کرد
مامور: خب تو پاکی ..هوی پسر چیزی پیدا کردی
مامور۲: نه چیزی نیست کاملا پاکه بجز لباس و غذا و وسایل گل کاری چیزی نبود
مامور: پس تو پاکی میتونی بری
🥦: خیلی ممنون خدافظ
و ایزوکو افسار اسب رو گرفت و راه افتاد تو شهر
همه جای شهر برای ایزوکو جالب بود و خوشش میومد از فوارهی تو شهر بگیر تا خونه ها و مغازه ها همینطور میچرخید و لبخند رو لبش بود
🥦: وای من تا حالا شهری به این بزرگی ندیدم اه معلومه من همیشه تو روستا بودم هیچ وقت بیرون نیومدم ولی حالا که اینجام حسابی تعجب کردم اینجا خیلی بزرگه فکر کنم ۲۰ برابر روستای ما باشه خیلی هم قشنگه دلم میخواد کل روز رو اینحا بگردم ولی خیلی دیرم شده باید برسم به اونجا فکر کنم از اینطرفه
ایزوکو راه افتاد و رفت و رفت از بازار خارج شدو به بخش بزرگی رسید که پر از خونه بود یکی یکی خونه ها رو پشت سر گذاشت که بالاخره رسید به جایی که میخواست
🥦: وای چه جای بزرگیه خیلی بزرگه چند نفر اینجا زندگی میکنن بهتره برم تو
ایزوکو نزدیک در شد یه سربازو دید
🥦: ببخشید اقا من به اینجا دعوت شدم میشه در رو باز کنید
سرباز: دعوتنامت رو بده ببینم
🥦: بفرمایید
ایزوکو نامه رو داد دست سرباز و
سرباز: کاملا درسته بیا تو
ایزوکو راه افتاد و از یه باغ پر از گل رد شد و رسید به در بزرگی و در زد یه خانم در روباز کرد
خانم: بله با کسی کاری دارین
🥦: سلام اره منو به اینجا دعوت کردن برای کار اینم دعوتنامم
خانمه نامه رو از ایزوکو گرفت و نگاهی بهش کرد
خانم : درسته این نامهی اربابه بیان داخل پسر جوان
ایزوکو رفت داخل و دهنش وا موند تا حالا همچین جایی حتی تو خوابشم ندیده بود خیلی بزرگ بود همه جا هم طلایی مشکی بود
خانم : خب من مسئول خدمتکارا هستم میتونی منو خانم کان صدا کنی حالا بیا با بقیه اشنا شو
خانم کان ایزوکو رو برد پیش بقیه خدمتکارا
خانمکان: خب ما یه شخص جدید داریم خودتو معرفی کن
🥦: سلام من ایزوکو میدوریا هستم
بقیه : سلام
خانمکان: خب ما باید بریم به کارمون برسیم نوفی تو رو راهنمایی میکنه یه دختر قد کوتاه بامزه اومد جلو
نوفی: سلام از دیدنت خوشحالم
🥦: منم
ایزوکو و نوفی راه افتادن اول طبقهی پایین رو گشتن و بعد باغ رو نگاه کردن
خانم کان: نوفی بیا کارت دارم
یوفی: وای ببخشید ایزوکو من باید برم تو همینجا بمون
نوفی رفت و ایزوکو تنها موند واسهی خودش واستاده بودکه از طبقهی بالا صدایی اومد اروم اروم از پله ها بالا رفت و قدم قدم به انتهای راهرو رسید از توی یه اتاق صدای بحث میومد
"چرا انقدر اصرار داری خطرناکه
*به تو چه هان من هرکاری دوست دارم میکنم
" اگه دوباره زخمی شیچی تو چقدر کله شقی بچه این بار ۶ که داری فرار میکنی
*هر کاری دوست دارم میکنم به توچه بهتم گفتم من اینجا نمیمونم
"هی حرفم هنوز تموم نشده
*برای من تموم شده
"واستاد سر جات
*من از کسی دستور نمیگیرم
یهو در با شتاب باز شد و ایزوکو رفت عقب و وقتی سرشو بلند کرد
قیافهی عصبانی کاتسوکی رو دید و چشماش چهارتا شد
کاتسوکی هم که به جلوش نگاه کرد ایزوکو رو دید و فکش افتاد
💥: دکو
🥦: کاچان
💥🥦: تو اینجا چیکار میکنی
شوتو: کاتسوکی واستا... هان تو همونی که من برات نامه فرستادم
🥦💥: چییییییییی
________________________________________
پایان😁
کسی انتظارشو نداشت کاتسوکی باشه نه😄😄
- ۳۸.۸k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط