{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P̸̝̥̹͉͕̰̪͇̠̍̅̒̆͝͠͝â̶̡̯̠̦̗̫̤͙͎r̸̯̰̾̌̀̃̌ț̷̈́ ̷̮̲̗͚̉4̴̛̊̃̌̉

P̸̝̥̹͉͕̰̪͇̠̍̅̒̆͝͠͝â̶̡̯̠̦̗̫̤͙͎r̸̯̰̾̌̀̃̌ț̷̈́ ̷̮̲̗͚̉4̴̛̩̞̺̖̰̳͚̊̃̌̉̾̒̋̓̂.

جونگ کوک :جاسوس Koras ..... اره؟(سرد،جدی)
ویو ا/ت:
داشتم آروم آروم صاف می ایستادم و پشتم به او بود...
جونگ کوک : گفتم جاسوسی اون حرومزاده ای؟(داد)
با دادش به خودم لرزیدم ....
از شدت ترس نمیتونستم حرف بزنم....
آروم بر گشتم با دیدن اسلحه که به سمت من هدف گرفته شده بود آب دهنم را قورت دادم....
دست و پاهایم یخ کرده بود....
ناگهان اسلحه را محکم تر به پیشانی ام فشار داد و با داد گفت:لال شدی ...نه؟
دیگه مطمئن شدم که اگر حرف نزنم قطعاً یه بلایی سرم میاره..
تا خواستم حرف بزنم اسلحه را سریع به سمت پایم نشانه گرفت و شلیک کرد ...
خیلی سریع این کار را انجام داد ‌‌.... دقیقاً مثل یک مافیا....
از تصورات و فکر های خودم حس بدی گرفته بودم حسی مثل ترس ، دلهره، اضطراب .... دوباره جمله را مرور کردم "دقیقاً مثل یک مافیا"
ترس کل بدنم را فرا گرفته بود....
شرط میبستم رنگم مثل گچ شده....
بدنم به لرزش افتاده بود ...
آروم به چشماش خیره شدم ....
احساس میکردم سرم سنگین شده .... تعادلم بهم ریخته بود ....سوزش پایم را با تمام وجودم حس میکردم ....
"سیاهی"
بهوش آمدم گردم گرفته بود....
ساقه ی پایم که زخمی شده بود درد میکرد.....
روی چشمانم انگار پارچه ای بسته شده بود....
روی صندلی نشانده شده بودم ....
و دستم را از پشت صندلی به هم بسته بودند.....
در حال اینکه داشتم موقعیت خودم را تحلیل میگردم....
صدای باز و بسته شدن در آهنی را شنیدم....
صدای قدم هایش به من نزدیک و نزدیک تر میشد.....
احساس کردم نفس های داغی به صورتم برخورد میکند ناگهان پرسید: لالی...... میخوای برات مترجم بیارم ؟(سرد ، جدی)
با سوال یهویی او ترسیدم ...
مطمئن بودم که اگر باز هم صحبت نکنم ایندفعه به جای پایم قلبم را هدف میگیرد...
سعی کردم خودم را جمع و جور کنم ....
ا/ت: ب...ب..باید..چ..چی...بگم.
جونگ کوک: سوالی که ازت پرسیدم .... جواب؟(سرد،جدی)
ویو ا/ت:
از لحن حرف زدنش متوجه شدم
فردی نیست که زیاد حرف بزنه...
و به سوالات با پاسخ های کوتاه خاتمه میده
جونگ کوک ادامه داد...
جونگ کوک: فکر نکنم حافظت اونقدر ماهی گلی باشه که یادت نیاد ....قبل بیهوشیت چی ازت پرسیدم!(سرد ، جدی)
ا/ت:...م.من...ج..جاسوس...نیستم.
جونگ کوک : ب..بعد...م...من....از...ک..کجا .....بفهمم.(داشت ادای ا/ت رو در میآورد)
پوزخند صدا داری زد
جونگ کوک:خب پس اگه جاسوس نیستی باید تا پایان معامله من با koras اینجا بمونی...!
ا/ت: ا..ا..اما...
تا اومدم حرف بزنم دستش را به نشانه ی سکوت روی دماغم گذاشت و آرام با لحن امرانه گفت : اما بی اما...
این حرف را زد و از من دور شد و از اتاق خارج شد...
در های فلزی با صدایی وحشتناک بسته شدند..


(میدونم این پارت و بد نوشتم ولی شرمنده)
دیدگاه ها (۱۰)

P̵̭͈̹̳͇͓͈͚͚̹̐̒̓̈̒̇̈͠ä̵̧̛͎͙̖͎́̅͐́̔̋̒͑͠ŗ̶͔̫̉̓̾̌̈́̇̅̚͝t̷̒̐̓͌̋̀͝...

P̸̛̬̩̳̺̾̾̈̈́͘͝ą̴̡͙̹̞̥̒̽͗̓ȑ̶̢̧̜͈̺̟̭̙̻̂͂͋̍̈́̊t̴̪͊͒̈́̀ ̵̢͇͑6̸̊̓̕...

P̵̣̩̪̠̀̇́̿͊̍͆͌̓͗ạ̵̤̭͖̰̤̖̈́͆͗͒̿̒͐̅͜͝r̵̜̩͈͕̽̄̓̈́t̴̛̜͈̹͈̙̟̤́͌ ̸̈́...

(خودم طاقت نکردم نزارم...)

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

تمرین تقریباً تموم شده بود و ات با تمام توانش سعی می‌کرد آخر...

کوک : من...... من....... مننننا. ت : کوک آنقدر من من نکنکوک ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑صبح روز بعد...ا/ت با صدای ز...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

این عشق فیک نیست کوک: اوهوا/ت : ی سوال کوک: بفرما ا/ت : ت...

فصل پنجم: یخ‌های در حالِ ذوبصبح که شد، نورِ ملایمِ خورشید از...

سه قلب یک عشق. پارت 13

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط