پارت نهم
"زنجیر سرخ و نقره ای"
سوکوکو
Part: 9.
دازای برای چند لحظه به در بسته خیره میشود. لبخند بازیگوشش محو میشود و چهره ی سردی جای آن را میگیرد. آهی میکشد و از جایش برمیخیزد. به سراغ میز کار ناکاهارا میرود و بدون اینکه جابه جایی ایجاد کند به نوشته ها و برگه ها نگاه میکند. چیزی ناخوانا در چشمانش موج میزند. بویی میکشد، نم خاک و چوب، رطوبت و کمی سوختگی. نوک انگشتانش لبه میز را لمس میکند. گویا که دنبال چیزی است که نمیداند چیست. ناگهان چیزی توجهش را جلب میکند. جعبه ای کوچک چوبی در کشویی که نیمه باز است. دستش را دراز میکند و آن را برمیدارد. "اوه...چه باحال..." جعبه از چوب درخت گردو ساخته شده بود. کمی آن را چرخاند، قفل نداشت. اوسامو داخل جعبه ی کوچک را نگاه میکند. درون جعبه یک گردنبند کهنه و قدیمی از سنگ سرخ رنگ و نگین های آبی اقیانوسی میبیند. جعبه را روی میز میگذارد و گردنبند را در دستش میگیرد و آن را کمی میفشارد. همان لحظه سردی شدیدی در رگ هایش ایجاد میشود و موج دردناکی سینه اش را میگیرد. خاطره ای واضح در ذهنش پخش میشود
پسرکی با موهای قهوه ای در حالی که دستانش زخمی بود در آتش میدوید. دستی میان شعله ها به سمت کودک مو نارنجی دراز میشود. همان پسرک مو قهوه ای در حالی که زخمی است با نگرانی و ترس سعی در کمک دارد. "دستمو بگیر! فقط زنده بمون!" اما پسرک مو نارنجی توانی برای راه رفتن نداشت. "برو...دازای..."
اوسامو گردنبند را رها میکند و آن با صدای تقی گوش خراش روی زمین می افتد. انگار که سوخته باشد.
نفسش تند شده. دستش را روی سرش میگذارد و پلک هایش را روی هم میگذارد. "نه...چیزی نیست..."
او نگاهی به پرونده ها می اندازد. شروع به تحلیل و متصل کردن موضوعات بهم میکند.
چیزی را متوجه میشود که از اول باید میفهمید. به یک نتیجه رسید. تنها یک چیز وجود داشت. "ما...من و اون از همون اول هم ارتباط خونی داشتیم..."
فکش را بهم فشرد. انگار وجودش او را آزار میداد. صدای قدم های ناکاهارا را شنید که با استقامت در راهرو راه میرفت. به سرعت گردنبند را برداشت و در جعبه گذاشت و همه چیز را سر جایش قرار داد. پشت میز خود نشست و وانمود کرد که معمولی است.
در باز شد. امپراطور با یک سینی غذا برگشت. مقداری گوشت سرخ شده قرمز با لیوانی از خون. نگاه بی حوصله اش را اوسامو داد و سینی را روی میز گذاشت. "خب...حالا راضی شدی؟"
اوسامو با لبخند بازیگوش همیشگی نگاه کرد. "چه امپراطور وقت نشناسی...داشتم از گرسنگی میمردم. اگر دیر تر میومدی ممکن بود یکی از نگهباناتونو بخورم."
ناکاهارا غرغر کرد و پشت میز خود نشست. "بجای اینکه تشکر کنی داری زر مفت میزنی...مرتیکه گستاخ..."
سوکوکو
Part: 9.
دازای برای چند لحظه به در بسته خیره میشود. لبخند بازیگوشش محو میشود و چهره ی سردی جای آن را میگیرد. آهی میکشد و از جایش برمیخیزد. به سراغ میز کار ناکاهارا میرود و بدون اینکه جابه جایی ایجاد کند به نوشته ها و برگه ها نگاه میکند. چیزی ناخوانا در چشمانش موج میزند. بویی میکشد، نم خاک و چوب، رطوبت و کمی سوختگی. نوک انگشتانش لبه میز را لمس میکند. گویا که دنبال چیزی است که نمیداند چیست. ناگهان چیزی توجهش را جلب میکند. جعبه ای کوچک چوبی در کشویی که نیمه باز است. دستش را دراز میکند و آن را برمیدارد. "اوه...چه باحال..." جعبه از چوب درخت گردو ساخته شده بود. کمی آن را چرخاند، قفل نداشت. اوسامو داخل جعبه ی کوچک را نگاه میکند. درون جعبه یک گردنبند کهنه و قدیمی از سنگ سرخ رنگ و نگین های آبی اقیانوسی میبیند. جعبه را روی میز میگذارد و گردنبند را در دستش میگیرد و آن را کمی میفشارد. همان لحظه سردی شدیدی در رگ هایش ایجاد میشود و موج دردناکی سینه اش را میگیرد. خاطره ای واضح در ذهنش پخش میشود
پسرکی با موهای قهوه ای در حالی که دستانش زخمی بود در آتش میدوید. دستی میان شعله ها به سمت کودک مو نارنجی دراز میشود. همان پسرک مو قهوه ای در حالی که زخمی است با نگرانی و ترس سعی در کمک دارد. "دستمو بگیر! فقط زنده بمون!" اما پسرک مو نارنجی توانی برای راه رفتن نداشت. "برو...دازای..."
اوسامو گردنبند را رها میکند و آن با صدای تقی گوش خراش روی زمین می افتد. انگار که سوخته باشد.
نفسش تند شده. دستش را روی سرش میگذارد و پلک هایش را روی هم میگذارد. "نه...چیزی نیست..."
او نگاهی به پرونده ها می اندازد. شروع به تحلیل و متصل کردن موضوعات بهم میکند.
چیزی را متوجه میشود که از اول باید میفهمید. به یک نتیجه رسید. تنها یک چیز وجود داشت. "ما...من و اون از همون اول هم ارتباط خونی داشتیم..."
فکش را بهم فشرد. انگار وجودش او را آزار میداد. صدای قدم های ناکاهارا را شنید که با استقامت در راهرو راه میرفت. به سرعت گردنبند را برداشت و در جعبه گذاشت و همه چیز را سر جایش قرار داد. پشت میز خود نشست و وانمود کرد که معمولی است.
در باز شد. امپراطور با یک سینی غذا برگشت. مقداری گوشت سرخ شده قرمز با لیوانی از خون. نگاه بی حوصله اش را اوسامو داد و سینی را روی میز گذاشت. "خب...حالا راضی شدی؟"
اوسامو با لبخند بازیگوش همیشگی نگاه کرد. "چه امپراطور وقت نشناسی...داشتم از گرسنگی میمردم. اگر دیر تر میومدی ممکن بود یکی از نگهباناتونو بخورم."
ناکاهارا غرغر کرد و پشت میز خود نشست. "بجای اینکه تشکر کنی داری زر مفت میزنی...مرتیکه گستاخ..."
- ۶.۵k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط