𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮
𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮
Part 16
چند روز گذشت و روز عروسی نزدیکتر میشد.
ویولت کمکم به رفتوآمدهای قصر عادت کرده بود، اما هنوز با دیدن هوسوک کمی دستپاچه میشد.
آن روز در باغ قصر قدم میزد که صدای کایان را شنید.
کایان: ویولت!
ویولت برگشت.
+: سلام.
کایان لبخند زد.
کایان: بالاخره پیدات کردم. هوسوک دنبالت میگرده.
ویولت با تعجب پرسید:
+: منو؟
کایان: آره. گفته بیای تالار اصلی.
ویولت همراه او راه افتاد.
وقتی وارد تالار شد، هوسوک کنار پنجره ایستاده بود.
با دیدن ویولت گفت:
- اومدی.
+: گفتید دنبالم میگردید؟
- بله.
هوسوک یک جعبهی کوچک روی میز گذاشت.
ویولت با تعجب به آن نگاه کرد.
+: این چیه؟
- بازش کن.
ویولت در جعبه را باز کرد.
داخلش یک گردنبند ساده و ظریف بود.
چشمهایش برق زد.
+: خیلی قشنگه...
هوسوک گفت:
- برای توئه.
ویولت با تعجب نگاهش کرد.
+: چرا؟
هوسوک کمی مکث کرد.
- چون قراره همسرم بشی.
ویولت لبخند زد.
+: ممنونم.
هوسوک گردنبند را برداشت.
- اجازه میدی؟
ویولت آرام سر تکان داد.
هوسوک گردنبند را دور گردنش انداخت.
چند لحظه هر دو ساکت ماندند.
ویولت دستش را روی گردنبند گذاشت.
+: اولین هدیهایه که ازتون گرفتم.
هوسوک لبخند خیلی کوچکی زد.
- امیدوارم آخرینش نباشه.
ویولت با تعجب نگاهش کرد.
اما هوسوک قبل از اینکه چیزی بگوید، از او فاصله گرفت.
ویولت لبخند زد.
شاید این ازدواج هنوز یک معامله بود...
اما رفتار هوسوک دیگر کمکم شبیه یک معامله نبود.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
Part 16
چند روز گذشت و روز عروسی نزدیکتر میشد.
ویولت کمکم به رفتوآمدهای قصر عادت کرده بود، اما هنوز با دیدن هوسوک کمی دستپاچه میشد.
آن روز در باغ قصر قدم میزد که صدای کایان را شنید.
کایان: ویولت!
ویولت برگشت.
+: سلام.
کایان لبخند زد.
کایان: بالاخره پیدات کردم. هوسوک دنبالت میگرده.
ویولت با تعجب پرسید:
+: منو؟
کایان: آره. گفته بیای تالار اصلی.
ویولت همراه او راه افتاد.
وقتی وارد تالار شد، هوسوک کنار پنجره ایستاده بود.
با دیدن ویولت گفت:
- اومدی.
+: گفتید دنبالم میگردید؟
- بله.
هوسوک یک جعبهی کوچک روی میز گذاشت.
ویولت با تعجب به آن نگاه کرد.
+: این چیه؟
- بازش کن.
ویولت در جعبه را باز کرد.
داخلش یک گردنبند ساده و ظریف بود.
چشمهایش برق زد.
+: خیلی قشنگه...
هوسوک گفت:
- برای توئه.
ویولت با تعجب نگاهش کرد.
+: چرا؟
هوسوک کمی مکث کرد.
- چون قراره همسرم بشی.
ویولت لبخند زد.
+: ممنونم.
هوسوک گردنبند را برداشت.
- اجازه میدی؟
ویولت آرام سر تکان داد.
هوسوک گردنبند را دور گردنش انداخت.
چند لحظه هر دو ساکت ماندند.
ویولت دستش را روی گردنبند گذاشت.
+: اولین هدیهایه که ازتون گرفتم.
هوسوک لبخند خیلی کوچکی زد.
- امیدوارم آخرینش نباشه.
ویولت با تعجب نگاهش کرد.
اما هوسوک قبل از اینکه چیزی بگوید، از او فاصله گرفت.
ویولت لبخند زد.
شاید این ازدواج هنوز یک معامله بود...
اما رفتار هوسوک دیگر کمکم شبیه یک معامله نبود.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
- ۷۶۹
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط